Home  Feed  Email
چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳

«قاصد رفتهٔ ما بازنگشتن خبر است»

:: بیدل

+ پیامها ۱:٠۳ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳

از قدیم به‌خورد ما داده‌اند که خیاطی اعصاب می‌خواهد. خیر؛ خیاطی ذوق، سلیقه و حوصله می‌خواهد. به‌گمانم عده‌ای بی‌ذوق، ناتوانیشان را در خیاطی، که کاری کهنه و بی‌کلاس به‌نظر می‌رسیده، به بی‌اعصابی، که لابد مد روز و باکلاس بوده، نسبت داده بودند. امضا و شهادت می‌دهم که خیاطها بالقوه الگوریتم‌نویسهای قابلی هستند.

* اسم کتاب

+ پیامها ٧:۱٦ ‎ب.ظ
شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳

آدمیزاد می‌تواند بیاید در وبلاگش را باز کند مثلاً یک تفی نگاهی بیندازد کف وبلاگش، و خب بقیه چطور بخوانند و ببینند؟ این است که از هیچی می‌نویسد. گاهی این چاردیواری تنهاچاردیواری اختیاری باقیمانده است که تازه آدم بهش سخت عادت کرده و انتظاری هم ازش ندارد جز همان اختیار هیچی.

+ پیامها ۳:۱۳ ‎ب.ظ
شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳

بمان.

+ پیامها ٢:۳۱ ‎ب.ظ
شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳

بخند.

+ پیامها ٢:۳٠ ‎ب.ظ
شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳

نفروش.

+ پیامها ٢:٢٩ ‎ب.ظ
شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳

نتاز.

+ پیامها ٢:٢۸ ‎ب.ظ
جمعه ٢٦ دی ۱۳٩۳

حالا برایم چیزی غم‌انگیزتر از تماشا و همنشینی با زنی که افسردگی یا گریهٔ شب قبلش را زیر آرایش پنهان کرده، نیست. خودم هم قبلاً چنین بودم؛ هنوز بدرستی نمی‌دانم که برای دیگران این‌کار را می‌کرده‌ام یا برای حفظ ظاهر خودم. به‌هرحال الان از اینکه دارم چشم‌های بسیارپف‌کرده‌ام را بی‌هیچ می‌برم مهمانی هیچ احساس بدی ندارم که ندارم.

+ پیامها ۳:۱۳ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳

دنجی در کالیفرنیا. با ساعد دستش خرت‌وپرتهای روی میز را جارو کرد و گفت بازی! بعد قندی را با دو انگشت دست راستش گذاشت وسط دست باز چپش و دستش را بست و پشت دستهای مشت‌شده‌اش را گرفت روبرویم و گفت تا چاییت سرد نشده؛ گل یا پوچ! به همین وضوح. اینجا بود که از شدت اطمینان شک کردم. اشتباهها همین لحظه‌های دوگانگی رخ می‌دهد. شاید کلکی در کار بوده. چه کلکی؟! همینجا بود که می‌توانستم کار را خراب کنم: بعد از کلی بررسی و فکر، گل را در دست راستش اعلام می‌کردم. دست نوچ چپش را باز می‌کرد و مجبور می‌شد برود دستهایش را بشوید و چای و بازی از دهان می‌افتاد. پس برگرد، بی‌درنگ، یکدل، تا قند قند است: تا چاییت سرد نشده؛ گل یا پوچ! پشت دست چپش را بوسیدم و قند را با دهانم برداشتم و چای هنوز چای بود و قند قندی که توی دلم آب شد از پیدایی خندهٔ شیرینش.

+ پیامها ٢:۱٢ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳

بعضی بغضها هستند فقط گلو را درگیر نمی‌کنند؛ از نوک پا تا فرق سر آدم را گرفتار خودشان می‌کنند. مثل عشق. مرگ هم اینطوری باید باشد.

+ پیامها ۱:٢۸ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳

از آنها که با کلمات فحش نمی‌دهند بلکه کتک می‌زنند بیشتر از آنها که در حال مشت و لگد زدن فحشهای ناموسیشان هم به‌راه است، بیزارم، می‌ترسم.

+ پیامها ٢:٤۸ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳
+ پیامها ٢:۳٤ ‎ب.ظ
جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳

«بی‌یار جای یار نشان قیامت است»

:: بیدل

+ پیامها ٢:٠٦ ‎ب.ظ
جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳
+ پیامها ٢:٠٠ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳

کاری کن با قلب من؛ یا نگهش دار، یا نگهش دار.

+ پیامها ۸:٤٠ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳

آگر آدم پیاده‌رویی باشی، روندگان و دوندگان روبرویی را ذهنی تقسیم کرده‌ای: آنها که در مسیری که پشت سر گذاشته‌اند و پیش روی توست، بوی عرقشان مانده و رفته‌اند. آنها که بوی عطرشان مانده و رفته‌اند. بعضی مخلوط. بعضی هم که هیچی. این گروه «هیچی»: بعضیشان کلاه سویشرت را کشیده‌اند پایین و دستها توی جیب و هدفونی احتمالاً و سیگاری شاید -که البته در این‌صورت بوی سیگارشان جا می‌ماند- و شکستی روی دوششان است که نای عطر و عرق را از آنها گرفته. زیرشاخه‌های جورواجور قبلی. بعضی هم بی‌شال و کلاه توی چشم، خیلی معمولی راهشان را می‌روند، آمده‌اند کاری کنند که زمان بگذرد، اصلاً نمیبینیشان اگر زمانی جزوشان نبوده باشی.

+ پیامها ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۳

یک‌شب زمستانی برگشتنی تمام راه را اشک ریخته بودیم با خنده، به دو، به مسابقه که کی بیشتر جان اشک دارد. می‌شناسیمان دیگر! پس باید بدانی کدام از رو رفتیم.

من یک کار لوس بلدم: وقتی توی سرماها راه می‌روی، یکهو چشمهات را ببند و بچرخان. چشمها گرم می‌شود و اشک می‌ریزد؛ گفتم که مسخره‌بازی بی‌مزهٔ تازه‌ای نیست. شما در سرماها دربارهٔ مسائل روز حرف بزن و حرف بزن و حرف بزن و دنیا دست شما اصلاً.

+ پیامها ۱:٤٢ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۳

آسمان دیشب به زبان آمد که دیگر وقتش است صبح پرده را بزنی کنار و بیرون برفی یکدست نشسته باشد. با آن ماه تمام‌پیدا باور کردی؟
هنوز قبولم داری؟ چیزی نگو؛ تو دروغ را به‌خاطر دل من یاد گرفته‌ای. یک‌لحظه فقط چشمهایت را ببینم گویاست.

+ پیامها ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٥ دی ۱۳٩۳

به المیرای بیدل

«ز گریه خاک جهان بی‌تو داده‌ایم به باد
هنوز چون مژه‌ها می‌زنیم چنگ در آب»

:: بیدل

+ پیامها ٩:۱٦ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٥ دی ۱۳٩۳

کباب گرفته بودیم. پرسید خودت چی؟ گفتم خودمم از همین می‌خورم. بعد با تعجب پرسید گوشت می‌خوری؟! گفتم آره؛ یک‌سال بیشتره. پرسید چی شد؟‌ چطور؟ سؤال. سؤال. سؤال. به‌گمانم تمام آن‌چیزی که از من توی ذهنش شکل گرفته بود یک‌لحظه فروریخت. برای اینکه کاملاً خیالش را از بیخودیم راحت و ذهنش را از خودم خالی کنم حقیقت را کوبیدم. گفتم هوس کردم.

+ پیامها ٦:٥٤ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٥ دی ۱۳٩۳
+ پیامها ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ
شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳
+ پیامها ٧:٢٩ ‎ب.ظ
شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳

درست است که گذر زمان جوانی را از کلینت ایستوود گرفت اما به‌جایش دست‌ودل‌بازانه به او جذابیت بخشید.

+ پیامها ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ
جمعه ۱٢ دی ۱۳٩۳

گاهی فقط آدم تشنهٔ این است که در اوج خشم و گریه یکی بهش بگوید «حق با توست». جای دوری نمی‌رود و حقی را که داری با کلام به او می‌دهی، زمین آرام پر از عدالت را به آسمان آشفتهٔ بی‌عدالتی نمی‌رساند. بگذار طرف به زمزمهٔ «حق با توست» تو زیر گوشش آرام بگیرد؛ می‌دانی آنقدر منصف هست که اگر ذره‌ای اشتباه کرده باشد، هرجور شده درستش کند. آخ که اگر آدمها از نیروی جادویی صدا و دوکلمه حرفشان، آگاه بودند.

*سعدی

+ پیامها ٩:٤٢ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳

وقتی خلوت باشد و ماه درست وسط آسمان، سرم را بالا می‌گیرم و راه می‌روم؛ اینطوری حس می‌کنم بر قوسی از زمین در حرکتم و میان من و ماه مانعی و خوش‌خیالانه فاصله‌ای نیست. بر این کمان خیلی‌حاشیه‌ای زمین چشم و دلی نگران توست رفیق.

*سعدی

+ پیامها ۳:٢٩ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳

می‌روم مدتی به مرغ و خروس و گاو و گوسفندهای نداشته‌ام برسم.

+ پیامها ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳

آبشاری که اسم و رسمش را نمی‌دانم، حتی نمی‌توانم نشانیش را بدهم، خواستی می‌توانم ببرمت؛ آن آبشار که فریادش صداها را می‌خورد، داد و درد دلم را او می‌داند.

+ پیامها ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳

احتمال اینکه رد نفرت را بگیری و آن‌سرش، در آغاز، به عشق برسی بسیار است. بخار آب و یخ دو شکل زیاده‌روی‌شدهٔ آب هستند.

+ پیامها ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ

آرشیو

اردیبهشت ٩٦ ::  فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  سپهری ::  حافظ ::