Home  Feed  Email
یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳

آدمیزاد گاهی دور از وطن احساس غریبی می‌کند، گاهی در دل زادگاهش.

* باباطاهر بی‌درکجا

+ پیامها ۳:٢٤ ‎ب.ظ
یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳

میز کنار پنجره نشسته بود. روبرویش بودم. پس‌زمینهٔ تصویرش، گلدانهای پشت پنجره و باران و خیابان خلوت شب بود. نورآمیزی، کار ماشینهای گذری و تابلوی سردر کالیفرنیا بود. لای پنجره را کمی باز گذاشته بود. موسیقی را به‌خواست او و پشتیبانی دیگران خاموش کرده بودند. همه ساکت. سراپا گوش و هوش بودیم. باران. بهارنارنج. بابونه. به‌لیمو... بهار بود. نگویم؟ حالا فصلش است.

+ پیامها ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ
پنجشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۳

با همهٔ اینها امشب تولد هم داریم. پختن غذا را چرا ولی کیک و شیرینی را حوصله ندارم. وفاداری به اندازه‌های دقیقی که خودم به‌دست نیاورده‌ام، کلافه‌ام می‌کند. دوست دارم پای گاز راه‌به‌راه چایی بخورم و رادیو روشن باشد و، مثلاً خورش را، هی مزه‌مزه کنم تا ترشی‌اش باب میل شود و ببینم که می‌پزد. اینطور که کیک و شیرینی را بفرستی توی فر و اعتماد کنی به نیم‌ساعت و چهل‌دقیقه؛ نمی‌توانم. تازه؛ یک شیرینی‌فروشی خوب هم هست چهارراه سرسبز. گاهی دلایلم برای اصرار به انجام کاری یا فرار از آن همینقدر دیمی است.

+ پیامها ۳:٥٥ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۳

وقت؟ آدمی می‌تواند چندساعتی اضافه از دل بیست‌وچهارساعتش بکشد بیرون؛ اگر بخواهد، برای کسانی که دوستشان دارد.

+ پیامها ۳:٥۳ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۳

صبح، کاچی. ناهار، آش پشت‌پا.

+ پیامها ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳

Pishvaz. هربار سرصبح خیال می‌کنم نوشته Parviz. و چون زمانی دوست داشتم اسم پسرم پرویز باشد، تا از عالم خواب جدا شوم خیال می‌کنم پسرم دربارهٔ محبوبترین آهنگهایش برایم پیغام فرستاده. اسم آهنگها، اول نگران و بعد بیدارم می‌کند. اسم دخترها پریچهر و پریزاد بود؛ به‌یاد رِنگی به همین‌نام در اصفهان از درویش‌خان.

+ پیامها ٦:٥٢ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳
+ پیامها ٢:٢٢ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳

بنده گرگ باران‌دیده‌ام؛ بروید چشمهای غیرمسلحتان را بدوزید به ماه و آسمان ماه‌ابری قشنگ امشب.

+ بشنو

+ پیامها ۸:٥٠ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳

نه خوشحال، نه غمگین. حمام رفته بودم. تی‌شرت خاکستری محبوبم را که رویش خیابانی چاپ شده که یک‌اتوبوس دوطبقهٔ قرمز دارد، پوشیده بودم. چهارگاه زده بودم. نشستیم مثل آدم سر سفرهٔ هفت‌سین. صدای توپ لحظهٔ سال‌تحویل را شنیدیم. حافظ خواندیم. عیدی گرفتیم. عکس گرفتیم. عکسها هست و چشم دیدنشان را دارم برخلاف سالهای نحس قبل؛ من گریه نکرده بودم و پفدار و اشکی نبودم. چشم و گوش و دست و دل و ذهنم این‌بار کنار خانواده‌ام بود. خیال نکن همین چیزهای ساده، ساده باز به دست آمد. جانکاه و دردناک بود مثل از قصد تا عمل به ترک واقعی اعتیاد... بی‌برگشت. معتادانه می‌توانم گزارش دهم که یک‌سال است پاکم از احساس و کسی که بود و نبود.

+ پیامها ٧:٢٥ ‎ب.ظ
جمعه ٢٢ فروردین ۱۳٩۳

خمیردندان قرمزرنگ! تا کف ایجاد شود و به سفیدی بگراید، انگار با خونِ خالی طرفی. مسواک را از قاب آینه ببر بیرون، ببین؛ یا داری خون می‌ریزی یا خون آشامیده‌ای.

+ هیچی

+ پیامها ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۳

امروز دو را از هشت کم کردم و نوشتم چهار.

+ پیامها ٩:٥٠ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۳

شاید بشود بهانه آورد و رفت، اما ماندنْ بهانه نه؛ دلیل می‌خواهد. عشق که باشد که اصلاً اینها همه‌اش حرف است.

+ پیامها ٧:٢٧ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳

سشوار را برمی‌دارد می‌نشیند جلوی آینه؛ قصدش هیچ خشک‌کردن و حالت‌دادن موها نیست. سشوار سنگین را دست گرفته و کیف می‌کند که نگاهش می‌کنیم، که دارد کاری دیدنی می‌کند و شایستهٔ حواس و توجه ماست. چهارساله است. آدم چهارصدساله هم که شد، باز سشواربه‌دست نیست؟ نگاه نمی‌خواهد؟

+ پیامها ۱:٠٦ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳

باید سرانجام روزی بیاید که حتی سنگهای زیرین آسیا را هم دیگر بگذارند لای پر قو؛ پیش از مرگ.

+ بار

+ پیامها ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ
یکشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۳

آدمی مدتی سیاه می‌پوشد، بعد هرچی می‌پوشد انگار آغشته به سیاه است. بعد رنگهای اصلی از چشمش می‌افتد و می‌شود مردهٔ رنگهای خاک‌گرفته. طرف آمده بود می‌گفت قرمز وینستونی. قرمز نه ها، وینستونی. روی چنددرصد سیاهی قاطی سرخی تأکید می‌کرد. انگار از بشکه‌ای درون آدم، اندوه نشت می‌کند به سر و لباس و روابطش.

+ پیامها ٧:۱٩ ‎ب.ظ
جمعه ۱٥ فروردین ۱۳٩۳

کالیفرنیا کجا بود؟ حقیقتش، راه را او بلد بود. تا به خیابانهای آشنای خانه برسیم به اعتماد او می‌رفتم. آدرس را نپرسیده بودم. حواسم هم طوری پرت صدا و سکوتش می‌شد که دربند این نبودم که کجای دنیاییم؛ سراپاگوش، چشم‌بسته. چشمم بود. هربار مسیری تازه؛ بسته به فصل، به هوا، به حالمان. شهر توی دستش بود. نشانی بدهم؟ بید مجنونی را یادم است که در بهار رد می‌شد از روی صورتمان.

+ پیامها ٦:٥٢ ‎ب.ظ
جمعه ۱٥ فروردین ۱۳٩۳

کسی که خانهٔ خودش برایش امن‌ترین جای دنیاست، کم پیش می‌آید خانه‌های دیگران را راحت و امن بداند. توی خانهٔ ایشان احساس خوبی دارم؛ شاید به‌خاطر تمیزی همیشگی خانه‌شان است، شاید هم بیشتر این آرامش از چای به‌راه و مخصوص کله‌مورچه‌شان است.

+ پیامها ۱:۳٢ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۳

دست سردی که به این سادگیها گرم نمی‌شود... جسمْ منتر است؛ گاهی مستقیم با دل طرفی، با جان.

+ پیامها ۱:۱٢ ‎ق.ظ
چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۳
+ پیامها ٩:۳٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۳

ناهار معمولی و مختصر ما با خوشه‌چین ناگهانی بنان، ضیافتی شد. در تعطیلاتِ کش‌آمده؛ خطی! خبری!

+ خوشه‌چین: کریم فکور، خالقی، بنان

+ پیامها ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۳

در غمهای گذرا جای گریه برقص. عرق کن عوض اشک ریختن؛ جواب می‌دهد. جست‌وخیز که کنی شاید شبیه کوکو و کتلت از این‌رو به آن‌رو هم شدی. مصیبتها و غمهای ماندگار، نسخه‌هایی وابسته به زمان و جان دارند.

+ پیامها ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ
یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳

کاش می‌شد بجای سه وعده روبوسی با دایی‌بزرگه در سه مهمانی مختلف، دیگری را یکی‌جانانه بوسید و بس.

+ پیامها ٦:٢۱ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۳

هر مسافری، چشم‌به‌راهی دارد. از دل خیلی خانه‌ها شنیده می‌شود «والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود»، در این ایام. هر مسافری شاید هم نداند...

+ پیامها ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ
جمعه ۱ فروردین ۱۳٩۳

آدمها زندگیشان را از اوج و فرودهای بحرانی، چند شقه می‌کنند. او زندگیش را دو پاره کرده بود. «چندماه پیش» زمان بحرانیش بود؛ توی حرفهایش جمله‌هایی داشت که با «از چندماه پیش به این طرف» شروع می‌شد. می‌گویم چندماه، چون نپرسیدم و خودش هم نگفت دقیقاً چندماه. از خودکشیش چیزی نگفته بود؛ خودم با کارآگاه‌بازی فهمیده بودم و با این حساب حدس زدنش ساده بود که چندماه پیش، نقطهٔ بحرانی، زمان خودکشی ناموفقش باشد. خودکشی بعدی و موفقش شد نقطهٔ بحرانی زندگی من. دقیقاً چندماه پیش.

+ پیامها ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ
جمعه ۱ فروردین ۱۳٩۳

تردیدی که موقع نوشتن، نودوسه را نودودو ننویسی؛ به‌گمانم تا یکی‌دو ماه طبیعی باشد. فکرم پیش مرد کاملی است که داشت به آقای سوپری می‌گفت سال نودودو که همه‌اش بدی بود. مرد امیدوار بود سال هفتادوسه سال خوبی باشد. خیلی معمولی، بی‌تردید، خیلی طبیعی. انگار آدم توی دنیاهای دیگری باشد. سال هفتادوسه.

*فامیل دور دربارهٔ دری که روی تخم‌مرغ عید کشیده بود گفت.

+ پیامها ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ

آرشیو

اردیبهشت ٩٦ ::  فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  سپهری ::  حافظ ::