Home  Feed  Email
شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٢

چه عادت بدی است که کنار درد دنبال علّت می‌گردند؛ باید بگویم ماسماسک سونوگرافی را از شکم بردارد ببرد سمت دل. بعد هم توی تاریکیها زل می‌زنیم به مانیتوری که دارد به‌جای جنین و کیست و کوفت و اندامهای نرمال، فیلم رنجهایمان را نمایش می‌دهد.

* این‌فیلم

+ پیامها ۱:۳۱ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٢

باید از جایم بلند می‌شدم تا کمد می‌رفتم! در کمد را باز می‌کردم و توی تاریکیها، کرم مرطوب‌کننده را پیدا می‌کردم. در کرم را باز می‌کردم و یک‌تکه روی این‌دست، یک‌تکه روی آن‌دست می‌ریختم. توی مسیر هزارکیلومتری برگشت، کرم را پخش می‌کردم روی خشکی دستهایم. کوه. زورم بیاید، نخواهم یک‌کاری را بکنم؛ می‌بافم و می‌بافم و همینقدر سنگینش می‌کنم... مخصوصاً که کار برای خودم باشد. حالا همزمان بگوید نصف‌شبی یک‌مشت برف از قلهٔ قاف می‌خواهم توی هاون بکوبم، ببین چطوری پابرهنه؟ پرواز می‌کنم با همین‌دست‌وبال فراموش‌شدهٔ خون‌آلود.

+ پیامها ۳:۳٤ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٢

مچم را گرفته که: «گریه؟!» می‌گویم خمیازه کشیدم اشکم آمده. خمیازه را دید و پرسید ها! دوباره جلویش خمیازه می‌کشم و میمون‌بازی و خنده تا ببیند که خیسی چشمهایم از خمیازه‌های عمیق است. چه سابقهٔ خرابی دارم که آخرش گفت «برررو!»
مثل آدمی که رد بخیه‌ای وامانده روی مچ دستش دارد؛ تکان بخورد گمان می‌کنند باز خیالی دارد، تکان نخورد خیال می‌کنند مرده.

* اردلان سرافراز، گوگوش

+ پیامها ۱:٤٠ ‎ب.ظ
جمعه ٢٢ آذر ۱۳٩٢

می‌نشینم روی چارپایهٔ کنار یخچال و پشتم را می‌چسبانم به کنارهٔ داغ یخچال. پاهایم لخت روی سرامیکهای سرد. آن‌طرف برف روی کوهها را می‌بینم و این‌طرف بخار بساط چای را. نمی‌خواهم هیچ‌چیز دیگری، مثلاً‌ موسیقی، به‌خورد این‌لحظه بدهم. جز در همین‌لحظه هیچ‌جای دیگری نیستم؛ همین یعنی پُر است. بروم چای!

+ پیامها ٧:٤٧ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٢

دو روز با من باش و بگو می‌خواهی به زندگی برگردی یا از آن زده شوی یا می‌خواهی وضعیتت مثل خودم باشد؛ پیک‌نیک لبهٔ پرتگاه! خوب یا بد... همه‌اش ازم برمی‌آید.

* سهراب سپهری

+ پیامها ۸:٤۸ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٢

زندگیها، بیشتر زندگیها، کُپیهای بی‌کیفیتی از هم یا از نمونه‌ای دستکاری‌شده‌اند.

* سهراب سپهری

+ پیامها ۳:٥٤ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢

دیشب ساعت یک‌ونیم‌دو همهٔ پنجره‌های ساختمان آنها و بیشتر شهر تاریک بود. چراغهای اتاق او روشن بود: زرد. جلوی ساختمان آنها اتوبوسی پارک شده بود: زرد. چراغهای کم‌نور مهتابی وسط بلوار هم روشن بود و باران می‌بارید. بلوکهای جدول: سبز و سفید و تمیز و کاجها:سبز و خیس. بیرون را از پنجرهٔ تاریک نگاه می‌کردم که این‌تصویر آنجلوپولوسی را دیدم. خواستم ادامه را به همان‌سبک پیش ببرم؛ برق اتاقش خاموش می‌شود. در ساختمان باز می‌شود؛ خودش است. می‌آید. سنگ کوچکی به پنجرهٔ ما می‌زند. می‌آید می‌نشیند کنارم توی تاریکیها و برایش رازهایی را که قرار است به گور ببرم یکی‌یکی تا صبح فاش می‌کنم. همینقدر ساده، سخت، ممکن و محال.
برق خاموش شد و هیچی. تشکم را از این‌ور بردم ته اتاق بخوابم؛ شده حتی سه‌چهارمتر دورتر از پنجره و گوش او. دورتر از همه. شاید اگر رازها گفته شود آنقدر سبک شوم که بمیرم.

* این‌کتاب

+ پیامها ٤:۱٥ ‎ب.ظ
جمعه ۱٥ آذر ۱۳٩٢

از کالیفرنیا برمی‌گشتیم خانه‌هامان. هیچی نداشتیم؛ فقط کمی پول توی جیب تو بود و یک پماد توی جیب من! سر خر را کج کردیم و رفتیم ترمینال. شبانه به قصد شهری دیگر. اتوبوس برای نماز صبح نگه داشت. اهلش رفتند برای نماز. بعضی رفتند دستشویی. تو رفتی برای سیگار ناشتا. من و یک خانم پیر و دوتا بچه که خواب بودند توی اتوبوس ماندیم. هوای سرد پوستم را خشک و لبم را تکه‌تکه کرده بود. با پماد لب‌هایم را چرب کردم. منتظرت ماندم و توی دلم می‌گفتم کاش زودتر، تا آنها برنگشتند و اینها خوابند، برگردی تا برای اولین‌بار چرب و مخفی ماچت کنم. هیچ یادم نمی‌رود که بوی بین راه و سرما گرفته بودی.

+ پیامها ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ
جمعه ۱٥ آذر ۱۳٩٢

نگرانیها و روزگارم؛ حالا. دلخوشیها و خواسته‌هایم، کمِ کم مال صدسال دویست‌سال پیش. ببین چه کم می‌آورم!

+ پیامها ۳:۱٥ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢

طاهرزاده‌جان! برایم بخوان؛ به‌همراهی بخوان و اگر دستم لرزید بر من ببخش. به گریه وقت دشتی که عادت داری، هان؟

+ پیامها ٦:٥٦ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢
+ پیامها ٦:۱٦ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢

موسیقی را تو انتخاب می‌کردی. وقتی حال انتخاب داشتی یعنی حالت خوب بود. اما وای از وقتی که وارد کالیفرنیا می‌شدم، تو بودی و موسیقی نبود. خسته. خراب. پنهانی دستت می‌شدم، مغزت می‌شدم و دلخواهت را برای پخش انتخاب می‌کردم. کم‌کم یخ آب می‌شد؛ دستت به سفارش چای می‌رفت و چشمت دنبال آشنا می‌گشت. کی آشناتر از من؟! کی غیر از تو؟! دستت را که می‌گرفتم، دنیا را داشتم.

+ پیامها ٢:۱٥ ‎ق.ظ
شنبه ٩ آذر ۱۳٩٢

چشمهایم را ببندم، دماغم را گیره بزنم و ساکت باشد؛ می‌توانم بین هزارهزار آدم با سرانگشتهایم پیدایش کنم.

+ آنا؛ فیلم کوتاه ایناریتو از این‌مجموعه

+ پیامها ٧:٠٩ ‎ب.ظ
شنبه ٩ آذر ۱۳٩٢

گفته بودم فردا صبح یادداشت بگذارم روی دستم: «اصلاً». صبح هرچی فکر کردم یادم نیامد که باز چه اولتیماتومی به خودم داده‌ام با این «اصلاً». چقدر آبکی که تا صبح خود قضیه هم توی ذهنم نبود! به‌هرحال اصل‌کاری که دم‌کردهٔ آویشن برای امیر بود یادم مانده بود حتی اگر نمی‌نوشتم؛ «آویشن» رفته بود زیر آستین.

+ پیامها ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ
جمعه ۸ آذر ۱۳٩٢

گذشت زمان را سرعتی حساب نکن که بیست‌ساله چشم بستیم و باز کردیم و سی‌ساله شدیم. نگو هفت‌سال که چیزی نیست! نه‌ماه همه‌اش؟! تن نوزادی رخت مدرسه کن؛ می‌شود هفت‌سال. انتظار زنی را با درد به‌شکل نوزادی ببین؛ این یعنی نه‌ماه. هیچ‌کدامشان ساده و سریع نیست: رشد، دردکشیدن، تولد، زاییدن، خود انتظار اصلاً.

* سایه

+ پیامها ۱:٠٩ ‎ق.ظ
چهارشنبه ٦ آذر ۱۳٩٢

از آن‌آشغالهایی که آدم حتی نمی‌خواهد تا شب توی سطل آشغال خانه‌اش نگه دارد. نمی‌خواهم بعضی اتفاقها و آدمها، خانه‌زندگی و ذهنم را به گند بکشند. حرفش را نمی‌زنم و یک‌راست به فنا و فراموشی می‌فرستم. آره؛ بی‌ادبی است قبل از نه شب آشغال بگذاری بیرون. اما بلاهایی سرم آمده بابت بعضی آدمها و ماجراها که یک‌خرده خودخواهی بی‌ادبانه را همه، ندانسته و ندیده، بر من خواهند بخشید.

* سایه

+ پیامها ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ
دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢

زلزله خبر نمی‌کند. نشستی به حال خودت و چندثانیه بعد زیر آوار گرفتاری.
ام‌پی‌تری‌پلیرش را توی خرت‌وپرتها بعد از دوسه‌سال پیدا کرده. نمی‌خواند. ماسماسک را زده به کامپیوتر ببیند چه خبر است. بعله؛ یک‌سری عکسهای مخفی سفرها خراب می‌شود روی سرش.
خوشبختها کارشان به آوار نمی‌رسد؛ تروتمیز مرده‌اند.

+ پیامها ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ
شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢

یک‌دست فنجان‌نعلبکی چینی قدیمی داریم که همهٔ فنجانهایش شکسته. نعلبکیهایش مانده، شده ظرف کره‌پنیر صبحانه‌مان. از وقتی کشف کردم زن در سکانسی توی فنجان‌نعلبکیهای ما دارد چای یا قهوه می‌خورد، هرصبح یاد فیلم هوا را آفتابی دلخواه می‌کند. کره‌پنیر توی همان‌ظرف می‌شود سرشیر تازه و کرهٔ محلی و هزاررنگ مربا. چی و کی ندارد؛ صبحها عاشق عاشقم.

*مولوی

+ پیامها ۱:٤٠ ‎ب.ظ

آرشیو

اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  کالیفرنیا ::  بیدل ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::