Home  Feed  Email
پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢

توی این‌هوا دست‌ودلم به هیچ‌کار نمی‌رود. انگار قلب از خون دست برداشته و عسل پمپ می‌کند توی رگها؛ کند می‌شوم و کش می‌آیم.

+ پیامها ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ
چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢

خون خالی زاییدن؛ این‌بار مستقیم از خود دل می‌زایم.

+ پیامها ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢

انگار مدام یک کوله‌پشتی پشتم حمل می‌کنم؛ پر سنگ.

+ پیامها ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢

فاصلهٔ قهرکرده‌ها را پر می‌کنم؛ دروغ خوشایند از این‌یکی برای آن‌یکی می‌برم، اشتباه آن‌یکی را پیش این‌یکی گردن می‌گیرم. دیوار میان دعوا می‌شوم؛ مشت و فحش می‌خورم و عذر می‌خواهم. بعد دوطرف قهر یا دعوا را می‌اندازم توی بغل هم و لب و لب یا لب و لپشان را به‌هم می‌چسبانم و به‌خیروخوشی... خودم مجروح دور می‌شوم.

+ پیامها ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ
دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٢

چوب‌کبریت سوخته را روبرویش گرفتم. - «تویی؛ دمی سوزاننده، دمی سوخته.» کالیفرنیا را پر از اشک و دود سیگار کرده بود. - «برای فیگور خوبه، برای قلب و ریه بد!» هیچ‌کدام برایش مهم نبود؛ کاش دهانم را باز نکرده بودم... - «میدونم که هیچکدوم به هیچ‌جات نیست؛ همینت خوبه.» همینش خوب بود. خوب بود؟ خوب است یا بد که کسی را داشته باشی که قلب و ریه‌اش عین خیالش نیست؛ قوی و نترس و در همان‌حال بسیار حساس؟ نه از حال خودش در تشبیه، از خود تشبیه چوب‌کبریت، و حتی خیال می‌کنم برای خود چوب‌کبریت سوخته، گریه‌اش گرفته بود. کالیفرنیا را پر از اشک و دود کرده بود. پابه‌پایم می‌رقصید. سرفه‌هایش را می‌خورد. او خودِ کربن بود؛ گاهی الماس سخت، گاهی زغال شکننده.

+ پیامها ٦:٢۸ ‎ب.ظ
شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢

دیری و دوری مهم نیست، فرقی نمی‌کند چی یا کی؛ هرکسی یوسف خودش را دارد. هرکسی جنون‌آمیز به بوی یوسفش زنده است. اگر هست بو یعنی رایحه، بو یعنی بودن. اگر نیست بو یعنی آرزو... یعنی امید.

+ پیامها ۱:٤٩ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٢

دیشب باران گرفت. از رختخواب بلند نشدم؛ چشمهایم را بستم و به باران گوش دادم و گذاشتم مغزم در شبی بارانی از گذشته پرسه بزند؛ بعد بارانْ برف شد. چقدر باید سرد باشد که زمینِ خیس‌ازباران برف را بپذیرد؟

+ پیامها ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٢

می‌گویند یک اتوکشی خوب ایراد لباس را می‌پوشاند. ماست‌مالی و تف‌مالی. وقتی یکی را به گند کشیدند، عذرخواهی حکم همان اتوکشی را دارد. ده‌بار، هزاربار هم بخشیدی و رابطه را به جریان انداختی، ته تهش جفت‌وجور نیست. پوشیده اما هست؛ چشم باز کنی ایراد را می‌بینی.

+ پیامها ٥:٤٤ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢

شانه‌ام را می‌دهم بالا و بین گردن و ترقوه‌ام کاسه‌ای درست می‌شود. پر آبش می‌کنم. کفتری توی حیاط‌خلوتی که پنجرهٔ حمام بهش باز می‌شود افتاده و پرپر می‌زند. می‌توانم توری پنجره را پاره کنم و بهش از همین‌کاسه آب بدهم و رهایش کنم. خراب‌کردن توری عاقلانه نیست! گربه‌شور می‌کنم و می‌پرم بیرون. کفتر گیرکرده پرپر می‌زند مثل من در موقعیتی مشابه. دستی که می‌تواند کمکم کند لابد عاقلانه دریغ می‌کند.

+ پیامها ٥:٠٦ ‎ب.ظ
جمعه ۱٧ آبان ۱۳٩٢

«تنهایی» شده دانهٔ زیر خاک. قایم شده. پنجشنبه‌جمعه آب و نورش می‌دهند. رشد می‌کند، به چشم می‌آید، می‌پیچد دور دلم، گلویم، خفه‌ام می‌کند؛ بی‌جانی صبحهای شنبه دلیل دارد.

+ پیامها ٩:٤٩ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٢

جانکاه‌تر از فراموشی؛ گاهی از خاطره‌ای، از آدمی خالی می‌کنم خودم را.

+ پیامها ۱:۳٧ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٢

تازگی فهمیده‌ام نیروی درونم، که احمقانه پیش خودم بهش افتخار هم می‌کردم، «اراده» نیست؛ مقاومت کاهنده‌ای است که از سر لجبازی می‌آید.

+ پیامها ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٢

سکوت در چهارمضراب سخت است؛ بین آن‌همه نت درهم‌تنیده، مثلاً یک‌چنگ سکوت. سخت است مثل سکوت آدمی خوش‌صحبت با این‌تفاوت که آن اجرایش سخت است، این شنیدنش. سخت‌تر که سکوتْ سرضرب هم باشد. یعنی درست همان‌موقع که انتظار صحبت داری، ایشان بغ کند.

+ پیامها ۱:٥۱ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٢

پنهانکاری پشت صورت نیست. حدس و گمان از حالت چشم و ابرو‌ها نیاز نیست. حرفها رک‌وراست است و سکوتهای هزارمعنی ندارد. کنایه‌ها و شوخیها جوری نیست که خیال کنی دستت انداخته یا توی هزارتوی معنی و مفهوم رهایت کرده. ادابازی و قیافه‌گرفتن نداریم. نه یعنی نه. آره یعنی آره. تمام. چشمها را ببند و بهش گوش کن. یکی هست هنوز که اینطوری حرف بزند با تو با کلمه‌های سادهٔ ساده و موسیقی.

+ پیامها ۱:۱٠ ‎ق.ظ
یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢

در کوران هوا در پناه سنگ آتش استواری علم می‌کند؛ با برگه‌ای روزنامه و چهارتکه چوب خشک که انگار از آستین معجزه‌گرش درآورده. قوانین ترمودینامیک را برهم می‌زند و دودقیقه‌ای آب را برای چای جوش می‌آورد. با یک‌کتری کوچک جادویی جماعتی را چای می‌‌دهد، نه یک‌دور، هرقدر و هروقت که بخواهی. طعم و رنگ و بو همه در نهایت. بوی جنگل و دود می‌دهد. عاشق است. بلد است.

* سروش صحّت دوست‌داشتنی در شام ایرانی می‌گفت.

+ پیامها ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ
شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٢

آبان می‌دود.

+ پیامها ٢:٠٥ ‎ب.ظ
جمعه ۱٠ آبان ۱۳٩٢

مرده‌ها هستند که توی سرما بهتر می‌مانند. آدم زنده، نگه‌داشتنش، گرما می‌خواهد... زندهٔ دلمرده بیشتر.

+ پیامها ٩:٢٠ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۸ آبان ۱۳٩٢

مثل هموفیلی؛ از من می‌رفت و بند نمی‌آمد جان.

+ پیامها ۱:٢٤ ‎ب.ظ
دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢

کاش دست‌کم اعتقاد و باوری بندتنبانی به تناسخ بود. می‌شد امیدوار بود که آدم‌ها به‌شکلی دیگر پس از مرگشان باز سر راه آدم سبز می‌شوند. خودمان سر راه دیگران. و آن‌وقت چیزی از دل آدم می‌گذشت؛ شبیه اشارهٔ قلبی که هی! با این‌درخت و گربه نسبتی داری، نگذر؛ ببینش! می‌شد دلخوش به جبران بود. می‌شد؟ امروز گذاشتم مورچه‌ای خرده‌نانش را ببرد، ببرد، ببرد. نمی‌دانم رسید یا نه ولی دیدمش و تا جایی که می‌دیدمش حواسم بهش بود که آدم بی‌حواسی لهش نکند. حالا اصلاً‌ چی؟! گیرم گذاشتی مورچه نان و جانش را به‌سلامت برساند، نشستی گردن گربه را نوازش کردی و خوراکش دادی، درخت را نگاه کردی و آبش دادی؛ وقتی دل آدم زنده شکست، زنگ صدای شکستن دل که تا ابد از گوش جان خارج نمی‌شود؛ اگر آدمی را ببینیم و نبینیمش. این‌ندیدن، نادیده‌گرفتن،‌ صدای پیوستهٔ شکستن...

+ پیامها ٦:٥۱ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢ آبان ۱۳٩٢

از کالیفرنیا برمی‌گشتیم خانه؛ قرار شد خیابان را آنقدر ادامه دهیم تا سرمان به دیوار بخورد... سرمان به سنگ خورده بود. اشتباه نبود. درستِ درست. رسیده بودیم به کوه و جای ماه نصفهٔ سه صبح، خورشید خوشرنگ هفت صبح توی آسمان بود. -کوه را برویم یا خیابان را برگردیم؟ -تا حالا توی نور صبح ندیده بودمت.

+ پیامها ٢:۳٧ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢

چندروز پیش از هزارکیلومتر آن‌طرف‌تر از ما زنگ زده که نزدیک بیست‌تا قرص فلان خوردم و نمردم، فقط اسهالم. پرسیدیم چرا الان نمی‌روی بیمارستانی جایی؟ گفت مهمان آمده باید ناهار بخوریم و جمع‌وجور کنم بعد بهانه جور می‌کنم، می‌روم.

+ پیامها ۸:٤۳ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢

توی تبلیغ رستوران نوشته: حک نام دلخواه شما روی کباب! عکس هم انداخته از چلوکباب شلوغی که با سس روی کبابش نوشته‌اند: دخترم خوش آمدی!

+ پیامها ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ

آرشیو

اردیبهشت ٩٦ ::  فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  سپهری ::  حافظ ::