Home  Feed  Email
دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢

پشت تلفن از جانش مایه می‌گذارد ولی می‌دانم که حاضر نیست به‌خاطر آدم حتی سر انگشتش با لبهٔ کاغذ خراش بردارد. تعارف است؟ می‌دانم. نمی‌خواهم. من خر توی گلم در آداب اجتماعی نمایشی، در تعارف‌های کلامی الکی. اما با تف هم اگر روی سنگی در باد با مستی نوشته باشم «جان» دقیقاً منظورم پیشکش همین‌جان ناقابل بوده به عزیزتر از جانی.

+ پیامها ٦:۱۸ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢

انگار هستهٔ هلو رفته توی گلو مانده؛ بغض این‌مدلی. و آبغوره‌گرفتن یعنی آب در هاون کوبیدن؛ گریه هم راه نفس را باز نمی‌کند.

+ پیامها ۱:٢۳ ‎ق.ظ
جمعه ٢٦ مهر ۱۳٩٢

بخواهی یکی را برگردانی به هیچی ِ این‌زندگی؛ از آدم وقتی که هست و دلش بجاست و حرف و نگاهش بُرش دارد و دست و توانش هست چه برمی‌آید، برای امیدوار کردن همچوآدمی، که حالا دست‌خالی از پشت تلفن می‌خواهی معجزه کنی! صدای مصنوعی. کلمه‌های امیدوارکنندهٔ نخ‌نما. دل لگدمالی که بوی خون و آتش می‌دهد. دستی که نهایت کارش نگه‌داشتن گوشی تلفن است بیچاره!... چه بدبختی تو که منجی‌ات هم بی‌جان است.

+ پیامها ۸:۱٥ ‎ب.ظ
جمعه ٢٦ مهر ۱۳٩٢

وای به روزی که در جواب بگویی «دیگه نه» و باز هم مجبور به زندگی باشی.

+ پیامها ۳:۱٤ ‎ب.ظ
جمعه ٢٦ مهر ۱۳٩٢

کجا بروم! من خودِ نیشابورم؛ نیشابورِ پامال مغول. کجا بروم که بوی خون و آتش نیاید!

+ پیامها ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٢

آمدند؛ بی‌ماشین، با قطار. باید برگشتنی بچپم توی چمدانشان. جا می‌شوم و ترس از فضاهای بسته را عشق به خاک نیشابور کنار می‌زند.

+ پیامها ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٢

به ماها نمی‌آید دیگر که امید زندگی‌مان یک‌آتش چهارشنبه‌سوری پرسروصدا باشد توی دست و زبانمان. همین دل‌دل سرخ بی‌صدای زیر خاکسترهای دلت را می‌خرم.

* سعید عقیقی

+ پیامها ۸:٢٥ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٢

می‌نشستی به سیگارکشیدن. می‌ایستادم به تماشای شکل تو پشت دود. رؤیا می‌شدی. هرچه دست دراز می‌کردم فقط پردهٔ دودی را پاره می‌کردم و پشتش تو نبودی. دست برمی‌داشتم. دور می‌شدم. می‌گذاشتم بمانی میان آن هالهٔ وونگ کار وایی؛ خاص و خواستنی، دور و نزدیک. می‌دانستم که ساعتی بعد باز با هم است که برمی‌گردیم خانه.

+ پیامها ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ
دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢

در دو استقامت همیشه بهتر از دو سرعت بودم. هستم. اصلاً در زندگی؛ کنار می‌روم، برای تاختن به دیگران میدان می‌دهم اما وقتی قرار به صبوری باشد، جانم را می‌گذارم تا آخر خط. خیال می‌کنی حرف است؟ بیا توی چشم‌های من نگاه کن! آخر خط.

* از بوستان سعدی

+ پیامها ٤:٤۳ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢

مشهد؟! اتفاقاً من عاشق و درماندهٔ تهرانم برای ماندگاری ولی دلم بی‌سامان و سفری است. خیلی‌جاها انگار جامانده‌ای دارم؛ باید بروم سر بزنم به خودم. برنامه چیدم توی ذهنم، اینها که خواستند برگردند، بچپم عقب ماشینشان، کولی‌بازی دربیاورم که ببریدم نیشابورم.

+ پیامها ٧:٠٩ ‎ب.ظ
شنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٢

مشهد یک‌خیابان دارد به‌نام خیابان تهران؛ از ترمینال، فلکهٔ ضد، برق و آب می‌گذرد و به حرم می‌رسد. اسم الانش، لابد بعد از انقلاب، شده امام‌رضا. خب هرکی بگوید امام‌رضا، خارجی است همانطور که اگر فلکهٔ آب را نوشته بودم میدان بیت‌المقدس، بیگانه حساب می‌شدم. قاسم از فلان‌کشور آمده تهران برای ختم فلان‌فامیل. مامان هی قاسم قاسم راه انداخته بیرون مسجد. یکی مامان را برده گوشه‌ای که بهش نگو قاسم، بگو سام! تو خواستی آنجا سام باش یا حتی در زبان ما ولی من غربتی‌ام؛ نه قاسم می‌شود سام توی ذهنم، نه خیابان تهران می‌شود خیابان امام‌رضا توی ذهن و زبانم.

+ پیامها ٩:٠٩ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢

کافی بود دوخط بیشتر بخندی تا سر هر حرفی را باز کند. به رو نیاوردم اما تعریفش را از مانتویی که تنم بود مثل پر طاووس گذاشتم لای کتاب. گفتنش سخت است... تعریفش را مثل پر طاووس گذاشته بودم لای کتاب؛ آن‌روزها محتاج حتی خیلی‌کمتر از اینها بودم.

* حافظ

+ پیامها ۱:۱٩ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢

خواهرکم!
این، هربار دارد بیشتر شبیه زایمان می‌شود؛ چه از نظر درد، چه خروجی. چیزی هم نبود آن‌توها. آنقدر سالم و به‌قاعده که آدم هوس می‌کرد واقعاً حامله شود. خواستم بگویم این بچه‌هایی که هرماه از ما سُر می‌خورند توی چاه توالت یا می‌روند قاطی آشغال‌ها، همه‌اش همین نیست؛ اشک‌هایی است که نریخته‌ایم، خون است که ریخته‌ایم به دل، دردِ بی‌داد و رازهای مگوی ماست. دانستی چه جانی، چه آدمی از آدم می‌رود هرماه... راحت باش! گریه کن و حالا بگو چه جانی داریم ما!

می‌بوسمت با درد: زهرا، خواهرت

+ پاسخ

+ پیامها ٧:٤٠ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢

هر درجهٔ تغییر رنگ برگ درخت‌ها توی پاییز جانم را می‌گیرد. با هر برگی می‌افتم و کنار هر برگی می‌میرم. حالا این جانِ افتاده‌شکسته‌پوسیدهٔ من را دیدی! خب آن‌کسی که دست قطع‌شده را در حادثه برمی‌دارد می‌گذارد توی کیسهٔ پلاستیکی و دورش یخ می‌ریزد تا دست برای آدمی بماند هم همین‌منم. کسی نه می‌داند، نه می‌بیند. ببیند هم مهمی ندیده؛ دیوانه‌ای را دیده پای درختی، به‌پای درختی مرده، دست بریده به‌دست با سر می‌دویده برای رساندن نه رسیدن. خواستی بگو درخت، جان خستهٔ آدم‌ها و دست، دست رابطه‌ها. گفتم که بتوانی بچینی‌ام کنار هم در این دو صحنه و سر در بیاوری که چرا چی!

+ پیامها ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢

دلم درد می‌کند. دل شکمم درد می‌کند. یک قرص نعنادارچین گذاشتم دهنم. بی‌حوصله و پاکشان توی خانه. با خودم فکر می‌کنم اگر شبه‌دوست‌پسری داشتم وقت مناسبی برای غر زدن برایش بود؛ ولی ندارم و چه بهتر! این «چه بهتر!» نمی‌دانم چقدرش از ته دل است، چقدرش گربه دستش به گوشت نمی‌رسید! توی دستم ها می‌کنم؛ نعنادارچین.

+ پیامها ۸:٢٩ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢

یک‌بار هم که برمی‌گشتیم خانه‌هامان، سکوت را شکستم و گفتم «به‌گمانم رؤیا جای امن‌تری است برای زندگی.» تأیید کردی و به طبیعتم کشاندی. به کوهستان. به جنگل. به خیابانی که واقعاً در آن بودیم. به کالیفرنیا که کشف تو بود. به خودت که کشف من بودی. به دلت کشاندی‌ام؛ تنها جای واقعی امن زندگی.

+ پیامها ۱:٥٧ ‎ق.ظ
یکشنبه ٧ مهر ۱۳٩٢

انگار شبی، بعد از شب‌های سنگین اواخر شهریور، یکی دلش به‌رحم آمده برایم؛ آمده خیلی تمیز کاسهٔ سرم را برداشته و مغزم را درآورده و برده. توی سرم هیچی نیست. هیچی نمانده. نه خوب، نه بد. همانطور که توی دلم.

+ پیامها ۸:۱۸ ‎ب.ظ
جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢

دلم می‌خواهد تا بهار بروم توی فریزر.

+ پیامها ٩:٠٧ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٤ مهر ۱۳٩٢

بوی آدم سیگاری با بوی کسی‌که عطرهای زیادی‌خوشبو می‌زند فرقی ندارد. هردو بو اضافه است. برای من‌یکی، هیچی بوی تمیزی یا بوی خاص خود هرآدمی نمی‌شود. اما خب... بدیهیات بگویم: فقط کافیست یکی را جور دیگری دوست داشته باشی، جور دیگری بخواهی‌اش...

+ عنوان: فیلم کوتاه وونگ کار وای از این‌مجموعه

+ پیامها ٩:٢۱ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢

بعضی‌روزها که همه‌چیز این‌همه شفاف است ترس برم می‌دارد. صدای تک‌تک برگ‌هایی را که باد روی زمین می‌کشاند می‌شنوم.

+ پیامها ٤:٥٢ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢

از کالیفرنیا برمی‌گشتیم خانه‌هامان. نه دلشورهٔ فردا بود، نه دلهرهٔ گذشته. انگار به‌عمرمان باترس مدرسه و بی‌میل دانشگاه نرفته بودیم. جیب‌های خالی و بالارفتن سنمان؟! هیچی مهم‌تر از مسیر بازگشت به خانه نبود؛ بی‌دلخوری از هیچکی و هیچی. دلخوشی ما دنیای ساکت سه صبح زیر پایمان بود... همدیگر را داشتیم.

+ پیامها ۸:۳٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢

بگذار توی خیابان‌ها بدوند، توی مترو. بگذار قطارهایشان بدوند، ماشین‌هایشان بدوند، توی خانه‌هایشان؛ تلویزیون‌هایشان جیغ بزنند، لوازم آشپزخانه‌شان بدوند، بگذار موسیقی‌شان بکوبد و بدود. من هم نشسته‌ام و خرده‌های بیسکوئیت ریخته توی دامنم را دانه‌دانه جمع می‌کنم و موسیقی قاجار گوش می‌دهم، منتظر جوش‌آمدن آب کتری که با شعله‌ای کم و خوشرنگ می‌جوشد و غذایی که به‌دل می‌پزد؛ به‌دل.

+ پیامها ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ

آرشیو

اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  کالیفرنیا ::  بیدل ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::