Home  Feed  Email
سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٢

در امتحان علوم مدرسه، تعداد دنده‌های بدن انسان سؤال شده بود. دست برده بودم زیر مانتومقنعه و دنده‌ها را شمرده و لابد نوشته بودم دوازده. بیت و شعری هم اگر از برم -مثل «مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار»- خیال نکن چهارخط را چهل‌بار خوانده‌ام... خیر؛ عینش را دیده‌ام که یادم مانده.

+ پیامها ٢:٥٧ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٢

هرکی بگوید تو از خواهرت چی‌تری، طرف را می‌برم بین آدمهای منفور ذهنم می‌گذارم. به خیال خامت از برتری در مقایسهٔ احمقانهٔ خواهرها خوش‌خوشانم می‌شود؟! خواهرهایم منند. کور خواندی. از چشمم قشنگ افتادی.

+ پیامها ۱:٥٤ ‎ب.ظ
جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢

اگر گردوخاک بالای کمد، یکساله باشد؛ چه چیزها که ندیده در این‌اتاق.

+ پیامها ٩:۳۳ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٢

دیدی که از شدت تناسب و زیبایی، دنبال رد عمل بینی و آثار آرایش می‌گردند توی صورتهای طبیعی! باورشان نمی‌شود که چهره‌هایی بی‌دستکاری اینطور قشنگ و نفس‌بندآور مانده. ابرهای دیوانه‌کنندهٔ آسمان امروز. انگار یکی رنگ و آبرنگ برداشته، دست برده توی ابرها. چشم برنداریم تا شب برویم توی ابری که الان شرق آسمان است، بیتوته کنیم. خواستی جا هست.

+ پیامها ٤:٤٤ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٢

فرار می‌کنی به جایی بی‌سقف توی خانه یا به شلوغی خیابان یا به خلوت طبیعت؟ بگو تا از حد و حدود تنهایی‌ات بگویم. شاید هم مثل من پناه می‌بری به فضای کوچک میان کابینت و یخچال!...لال. در نوشته نه؛ شاید در عکسها بگنجد.

+ بار

+ پیامها ۸:٢٩ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٢

در کتابها خبری نیست. گرچه آدم را از زمین می‌کند و مدتی به سرزمینها و احوالات دور می‌برد ولی پاشو برویم توی همین بارانی که دوست ندارم، کمی راه برویم. تازگی ندارد که هنوز هم گاهی جهان جور دیگری می‌شود.

*اسم فیلم

+ پیامها ٢:٤۱ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢

گاهی هم باید یکی از این جرثقیلها کرایه کنی گران‌گران، طرف را مثل گربه از گردن بگیری، بلندش کنی ببری هواخوری و خوراکی بیرون. حوصله و همّت و وقت معجزه نداری؟ حق هم نداری سرت را بکنی توی کیسهٔ قرصها برای پیشنهاد جادو با دارو.

+ پیامها ٢:۳٩ ‎ب.ظ
شنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٢

می‌خواهم حالی‌اش شود که مویی میان عشق و عادت فاصله است و عمق این فاصله بینهایت. کاش اشتباههایی که همه‌مان روزی به‌نام عشق کرده‌ایم چنان ضربه زده باشد که از تکرار باز بداردمان. از آسیب جان که اجتنابی نیست اما زخم بر دل کافی نیست؛ اتفاقاً اینبار باید جسم به‌کمک جان بیاید. جایی روی تن و بدن باید داغ خورده باشد تا عادت به آدمی تا آخر عمر حرام شود. بالای منبر رفته‌ام؟ قسم به قسمهای حضرت عباسی تو که عشق چیز دیگری است.

+ پیامها ٥:۱٧ ‎ب.ظ
جمعه ۱٦ اسفند ۱۳٩٢

ته آستین خالی روزهای بد شبه‌معجزه‌ای شاید؛ کلاس بی‌وقت امروز ما مثلاً.

+ پیامها ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ
جمعه ۱٦ اسفند ۱۳٩٢

کاش همان سه‌سالگی، که مرگ تا گیجگاهم آمده بود، مرده بودم.

+ پیامها ۱:٢٧ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢

+

+ پیامها ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٢

در شبی بهاری در اسفند از کالیفرنیا برمی‌گشتیم خانه‌هامان. او برف خواسته بود. آسمان صاف بود و ماه داشت؛ بعید بود ببارد ولی خواسته بود و محال بود نبارد! دیگر داشت موها و سرشانه‌های تیشرت مشکی‌اش سفید می‌شد که باید جدا می‌شدیم. من موهایش را تکاندم از برف. او شیشه‌های عینکم را تمیز کرد. گرم جدا شدیم. کاش همان‌شب مرده بودیم. بعدش برای هرکه از برف آن‌شب گفتم، بهم خندید.

+ پیامها ٩:٤٧ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٢

قرار نیست بدوبدوی جمع بهت سرایت کند. آلودهٔ ماشین و خیابان نشو. آب و روغن. سرت را بالا بگیر، بین شاخه‌ها راه برو و یکراست به خانه برگرد. دست خالی، دست پر.

+ پیامها ٧:۱٤ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٢

من سگم در شامه. این است که وقتی زکام بویایی را می‌گیرد هر حس دیگری هم در دنیا نیست می‌شود... تا روزی که برگردد و ساعتی سبزی پاک و خرد کرده باشم و تا شب، دماغ حریصم ول‌کن دستم نباشد از مستی بوی سبزی. با یا بی‌مبالغه، خوب و بد؛ من سگم نه فقط در شامه.

+ هاچیکو به من و بسیاری آدمها شرف دارد. اسمش زینت این‌نوشته.

+ پیامها ٢:۱۱ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢

حالت تهوع داری؟ بخواب. سرماخوردگی و سر و دل‌درد؟ بخواب. نگرانی؟ دلتنگی؟ اگر راه می‌دهد بخواب. بی‌موقع خوابیدم. آدم با سردرد می‌خوابد که بی‌سردرد پا شود. با سردرد پا شدم. پا شدم و دلم یک‌طوری است، توی سرم هم افتاده چشمه‌گیلاس!

+ پیامها ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٢

برداشته از ما سرما خورده. می‌توانم جملهٔ مبرّاکننده را بگویم:‌ «من که گفتم نیا؛ سخت سرما خوردیم.» اما بهتر است صدای گرفته‌ام را از این یادآوری بیخود و حتی از توصیه‌های تکراری شلغم و غیره ببُرم و به احوالپرسی سادهٔ جانانه بسنده کنم. همچنین بروم دهخدا، کنار یار و دوست و همدم و همراه و همنشین، مفهوم جدیدی بنشانم در معنی رفیق: رفیق، بلافاصله سرماخورنده از آدمی است.

+ پیامها ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٢

بشر، گهِ مایل به ماندگاری است. ببین چه تبلیغی دیدم: تختخواب هوشمند ضدزلزله!

+ هیچی

+ پیامها ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ
شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢

طلب و ترس، برابر هم و روبروی هم در جنگند. دو نیروی مردافکن که برآیندشان قدم از قدم برنداشتنم است. از من کار دیگری برنمی‌آید. با کلمه‌ای هلم بده. بگو تا تردید تمام شود. حرفی ندارم حتی اگر قدم بعدی را روی هوا بگذارم. هلم بده؛ بگو «نترس».

+ پیامها ٧:۱٦ ‎ب.ظ
شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢

آفتاب محض می‌خواهم. چقدر خواب یزد ندیده را ببینم؟

+ پیامها ٤:۳۸ ‎ب.ظ
شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢

نمی‌گویم مثل رقاصه‌های فیلمهای قدیمی روی پیشانی نگهش دار و برقص ولی دیگر باید بتوانی لیوان چایت را روی دستهٔ نازک مبل و صندلی، روی زانویت، روی نردهٔ باریک بالکن، روی سنگی جادویی توی کوه نگه داری. باید بتوانی بدون اینکه دستت بندش باشد، بندش باشی.

+ پیامها ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ
جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢

مسواک را جای خمیردندان گرفته‌ام
خمیردندان را جای مسواک
و فحش می‌بندم به دری که باز نمی‌شود

+ پیامها ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ
جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢

هوای این‌وقت سال زیادی برایم خوب است
پنجره را می‌بندی؟!
می‌ترسی بپرم؟!

+ پیامها ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ
جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢

خوب می‌شناسمت
هیچ از من نمی‌دانی
لب پرتگاه زندگی می‌کنم

+ پیامها ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ
جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢

تمنا و تقلا نمی‌کنم
سبک نشده‌ام
آب از سرم گذشته‌است

+ پیامها ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ
جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢

خوب می‌شناسمت
تمام رازهای تو را می‌دانم
مثلاً؟ اینکه هیچ از من نمی‌دانی

+ پیامها ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ
جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢

وقت خیاطی یادم می‌رود سوزن را کجا می‌گذارم
اگر به پای کسی هم فرو نرود
باز حادثه‌ایست

+ پیامها ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ
جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢

همه نمی‌بینند یا نمی‌دانند یا به شوخی می‌گیرند وقتی‌که عادتهای وسواس‌گونه‌ات را فقط یک‌روز از یاد می‌بری. عادتهایت مثل جانت هستند؛ چی به‌همت ریخته که از یاد بردی هزارباره به آینه نگاه کنی تا از رام‌بودن طرهٔ ناآرامت مطمئن شوی؟ چی به‌همت ریخته که از چک‌کردن تکراری پاچهٔ شلوارت که یک‌وقت به لبهٔ پوتین گیر نکرده باشد، دست برداشتی؟ ...و آشفته، فقط رفتی.

+ پیامها ٤:٥۱ ‎ب.ظ

آرشیو

اردیبهشت ٩٦ ::  فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  سپهری ::  حافظ ::