Home  Feed  Email
چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢

دنیا را آب ببرد و خوشبختها را خواب، دنیا را آب ببرد ما مانده و مردّد خرده‌ای امیدیم هنوز. خواب که رؤیایی شده؛ چطور است یک‌بار هم شده دل یک‌دله کنیم و با آبی که از سرمان گذشته برویم!

+ جایی هست که چمدان‌هایمان را باز کنیم؟

+ این دست است که به چمدان است نه چمدان به دست.

+ پیامها ۳:٤۸ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢

مدام یکی صدایم می‌زند. زهرازهرازهرا... دیگر از شنیدن اسمم هم مثل زنگ تلفن دلشوره می‌گیرم.

+ بار

+ پیامها ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢

همچو اُشتر زیر بارم روز و شب:: مولوی

دروغْ دروغ است. به زبان نیامده، در دل هم دروغ دروغ است. معلقم در مرز میان رازها و دروغهای در دل؛ دل خودم، دل دیگران.

+ پیامها ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ
شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٢

انگار دارم از دره‌ای دست تکان می‌دهم برای مسافر هواپیمایی اوج‌گرفته که اگر هم حواسش به من باشد هرکاری کند نمی‌بیندم. باید از خیرش بگذرم و دست‌کم از دره به زمین آدمها بیایم.

*سایه

+ پیامها ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ
شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٢

غروب دیروز، ماه را ندیده باشی باختی.

+ پیامها ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ
جمعه ٢٥ بهمن ۱۳٩٢

کتابهای خیاطی‌اش را امانت گرفتم. چندصفحه قبل از صفحه‌ای که لایش گونیایی کاغذی جا گذاشته بود با مداد نوشته بود Mahdi. چندبار نوشته بود و مصرانه تلفظ مورد علاقهٔ پسر مذهبی را در نوشتن اسمش هم رعایت کرده بود. بساطی بود. حالا که خیلی‌سال می‌گذرد می‌شود اینقدر به قضیه خندید.

+ پیامها ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ
جمعه ٢٥ بهمن ۱۳٩٢
+ پیامها ٢:٤٥ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢

سؤالم را به شوخی جواب می‌دهد. ازش خواهش می‌کنم جدی بگوید. جواب جدی‌اش خیلی انسانی است. نمی‌دانم ته چشمهایش چیست که حس می‌کنم توی دلش جواب واقعی‌اش همان شوخی زشت است. اشتباه باشد یا نه؛ دلم با بعضی آدمها صاف نمی‌شود.

+ پیامها ٩:٠٤ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢

هرچی سیب زرد و سرخ توی یخچال داشتیم توی کاسهٔ بزرگی می‌ریزم و می‌گذارم وسط. همین را داشتیم اما توضیح نمی‌دهم که ببخشید! میوه همینو داشتیم. چون باید تعارفشان کنی، اگر وقت تعارف سیب برداشتند برداشتند اگر نه توی آشپزخانه دستهای تمیزم را می‌شویم و جوری بینش حرف می‌زنم که توجه کنند و دست‌شستنم را ببینند؛ دوست ندارم بعد توضیح بدهم که دستهام تاکسی‌اتوبوسی نیست و همین‌الان شستم و دستهای مرطوبم را نشانشان دهم. بعد می‌نشینم روبرویشان به پوست‌کندن سیبها، چهارقاچ کردن و چیدن توی پیشدستیها. آخرش همهٔ سیبهای قاچ‌شده بدون اینکه گذشت زمان سیاهشان کند خورده شده با به‌به و چه‌چه. چای هم که دیگر گفتن ندارد، همیشه به‌راه است.

+ پیامها ٩:۳٢ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢

درختی از کف کالیفرنیا درآمده بود که بنا را با وجود و حفظ آن ساخته بودند؛ حیاط فدای ساختمان نشده بود. پرنده‌ای مکانیکی مثل مرغ عشق، سوار بر ریلی شبیه شاخه، فال می‌داد به خواهانش؛ این‌بساط روی شاخه‌ای در دسترس از درخت آویزان شده بود. برای فال قدر جیبت پول می‌دادی، اگر هم نداشتی پرنده پاچه‌ات را نمی‌گرفت. پول فالها را می‌دادند به انجمنی که از پرندگان حمایت می‌کرد. نوشته‌ای نبود؛ حکایت پرنده سینه‌به‌سینه نقل شده بود و اعتماد رایج بود. او اهل فال نبود اصلاً، اما هرکاغذی از جیبهای خالی‌اش درمی‌آورد برای یادداشت، برگه‌های فال پرنده بود. اندازهٔ آدمها دوستشان داشت؛ پرنده‌ها را می‌پرستید.

+ پیامها ۸:۱۱ ‎ب.ظ
جمعه ۱۸ بهمن ۱۳٩٢

مثل اینکه گفته باشی به خود خدا هم اعتقادی نداری ولی مثلاً هربار که از مشهد برگردی بهت زیارت‌قبولی بگوید! لقلقهٔ زبانش است؟ نیست. باور نمی‌کند چون سادگی‌ات با بی‌اعتقادی‌ات نمی‌خواند؟ خیر. بگذار بهت تلخ بگویم که بیشتر وقتها حرفهای تو اصلاً شنیده نمی‌شود. لبخندزدن را یاد بگیر. توضیح‌ندادن عذابت ندهد. بگذار لبخند جای جواب را بگذارد به‌حساب نادانی و مشنگی. بعضیها یک‌جمله از تو می‌شنوند که سه‌ساعت گوشهایت را دربست اجاره کنند و همین. رگ گرو می‌گذارم اگر آن یک‌جمله هم یادشان بماند.

+ پیامها ۱:٠٠ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٢

برادرزاده‌ام را یخ‌یخ ماچ کرده بودم و لپش از گریه گرم بود. تصویر اشکش توی تاریکی و برف، زیر نور لامپ سردر، عکس شد رفت توی حافظهٔ بی‌شعورم. وقت خواب، بی‌خواب و خیره‌به‌سقف، عکس جلوی چشمم بود تا دوی شب که هواپیماشان نپرید و دوباره جاها پهن شد و تنگ هم خوابیدیم و این‌بار خوابیدم. مگر آن‌تصویر با اتفاقی اینچنینی پاک شود وگرنه همین‌حالا مراجعه کن به مغزت، ببین چه تصویرهای بدبختی هنوز زنده مانده و آدمها و فرصتها از دست رفته‌اند.

+ پیامها ٧:٢۸ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢

چیزی که به‌وقتش نرسید، همان بهتر که اصلاً نرسد. دیررسیدنْ نوشداروی بعد از مرگ سهراب نیست؛ زهر و زخم تازه در دهان و بر تن مرده است. دلمرده نیستم؛ در لحظه اگر خوشی باشد، زوری نمی‌زنم برای خوش‌گذراندن، خوش می‌گذرد. اینکه آرزویی ندارم هم دیگر نمی‌ترساندم.

+ پیامها ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢
+ پیامها ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢

مثل خوردن فندقِ تلخ؛ ته حلقم طعم دروغ می‌دهد.

+ پیامها ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ
دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢

می‌توانم بنویسم ولی چه فایده! حالم گفتنی نیست، باید در من سی‌سال زندگی کرده باشی تا بفهمی نه و سی‌وهفت دقیقه شب امشب چه‌ام است و چرا.

+ پیامها ٩:۳٩ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢

هر آدمی، یک و فقط یک آغوش؛ آغوشی همیشه‌پذیرا.

+ پیامها ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ
یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢

هر آدمی، یک و فقط یک آغوش.

+ پیامها ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ
یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢

هر آدمی، یک آغوش.

+ پیامها ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ
جمعه ۱۱ بهمن ۱۳٩٢

گاهی گیر و گرفتی در کار گریه است؛ تردید چشم از دل ملاحظه‌کار آدمیست. نمی‌خواهد دل و دست و چشم دیگری را درگیر غم بی‌انجام خودش کند، این است که پناه می‌برد به فراموشی با هرچی. غم به‌راه یا به‌چاه، دنیا خراب یا آباد؛ آخ که اگر آدم بخوابد و بیدار نشود...

*م.امید

+ پیامها ۸:٥٥ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٢

«منم دشنام پست آفرینش، نغمهٔ ناجور»

چطور است که این‌بار دیگر شاهد نباشم! نمی‌خواهم آخرین‌نفر نزدیک طرف باشم، نمی‌خواهم آخرین‌نفری باشم که باهاش حرف زده، باهاش بوده، نمی‌خواهم و نمی‌توانم دیگر نگاه کنم به سقوط و بلعیدن و خفگی و خون. این‌بار جانم را تا لب پشت‌بام نه، تا کف زمین می‌گذارم و همراهت می‌آیم که تا آخر تنها نمانی عزیز نزدیک جانم. تنهایم گذاشتی توی این دنیای بی‌دروپیکری که همدیگر را داشتن نگهمان داشته. یکی‌یکی که از دست بدهم به‌خاطر چی باید بمانم دیگر؟!

«نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در بگشای دلتنگم» ::م.امید

+ پیامها ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢

خلاصی نخواه. تبر را بگذار بماند. خلاصی نیست. جای خالی تبر را خون پر می‌کند.

+ پیامها ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢

همیشه به‌خواست تو نیست. گاهی مسؤولیت خودش می‌آید می‌نشیند روی شانه و پشت و کمر آدم. دل؟ دل دردهای خودش را دارد.

+ پیامها ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ
چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢

زن؛ پابه‌ماهِ پناه‌دهنده.

+ پیامها ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ
چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢

«یک‌کیلو آهن سنگینتره یا یک‌کیلو پنبه؟» هول شدی؟ من هم. گاهی آدم به‌قصد سبکی و خلاصی، به‌اشتباه کولهٔ پر از سنگ را می‌دهد عوضش -نه هم‌وزنش- سرب می‌گیرد.

+ بار

+ پیامها ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢

مثل جانی دپ، جیمز دین یا جیم کری؛ اصلاً نمی‌شد دوستش نداشت.

+ پیامها ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢

مثل اینکه متن فارسی را برگردانَد به انگلیسی و دوباره همان را برگردانی به فارسی. بعضی‌کلمه‌ها همان که اول بودند نیستند. چیزهایی عوض می‌شود در هر رفتن و برگشتنی.

+ پیامها ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٢

ده‌بار زیر و بم باید جواب داد «تا بگویم شرح درد اشتیاق» تا نایافته سینه‌ای شرحه‌شرحه از فراق، سرانجام دست از مثنوی بردارد و به بیات‌ترک فرود بیاید و خلاص. گوش نیافتم. نگاه کن به هزارباره مردن در درد اشتیاقی شرح‌نداده. به دست و دهان من نگاه کن!

+ پیامها ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٢

از کالیفرنیا برمی‌گشتیم خانه‌هامان. دستم توی دستش عرق کرده بود. قلبم فقط سمت چپ سینه نبود. تمام تنه‌ام می‌تپید. رسیدیم. دستم را ول کردم از دستش. برای خداحافظی دست دادیم. نبوسیدمش؛ گندَم بزنند. دیدم دور می‌شود. قلبم برگشت سر جایش. دیگر توی تاریکیها دیده نمی‌شد. نشستم روی پلهٔ جلوی در تا کلید را پیدا کنم. وصلهٔ ناجور پشیمانی روی قلبم سنگینی می‌کرد. بلند شدم در راهی که رفته بود سخت دویدم. سخت بهش رسیدم. سخت دستش را انداخت وسط قفسهٔ سینه‌ام و سخت شکافت و سخت قلبم را آورد بیرون و سخت وصله‌ها را کند. سخت بوسیدمش.

همیشه به این سادگی نیست! گاهی وصله‌پاره‌ها تا عمر داری می‌مانند.

+ پیامها ٢:۱٠ ‎ب.ظ

آرشیو

اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  کالیفرنیا ::  بیدل ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::