Home  Feed  Email
دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢
+ پیامها ٩:۳٠ ‎ب.ظ
دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢

روز شکسته و شکار.

+ پیامها ۱:٥۳ ‎ب.ظ
دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢

صبح غم‌انگیزترین و بی‌خواب‌ترین شبها هم از صبحانه نمی‌افتم. این است که اگر جسمم تا شب می‌کشد به قوّت صبحانه است و اگر جانم هنوز هست از نیروی جادویی صبحهاست. من از خیر صبح نمی‌گذرم. حتی اگر یازده‌دوازده باشد؛ صبح به‌خیر و صبحانه برقرار!

+ پیامها ۱:۱٠ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٢

می‌دانم که نمی‌توانم بروم پایم را در آب پنج‌اقیانوس بزنم. دستم به اورست نمی‌رسد. نمی‌توانم همهٔ عزیزانم را شهربه‌شهر در آغوش بگیرم. از همهٔ کسانی که باید، نمی‌توانم معذرت‌خواهی و دلجویی کنم؛ بعضیها را اصلاً‌ گم کرده‌ام. آخ... ولی دلم را خوش کرده‌ام که می‌توانم از پیش‌پاافتاده‌ترین کارهای تکراری روزانه تازه‌تازه کیف کنم: طعم و تردی و صدای شاخهٔ کرفس زیر دندانهایم. آبی که از شیر روی دستم می‌ریزد و کم‌کم ولرم و گرم می‌شود. همچنان پرستیدن چای. آدمها... آدمها... طوماری می‌شود. بگو کلیشه‌ای و فلان. دارم به گفته‌اش عمل می‌کنم و تا بتوانم دریغ نمی‌کنم نه از خودم، نه از دیگران.

* اسم فیلم

+ پیامها ۸:٢٧ ‎ب.ظ
شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٢
+ پیامها ٧:٤۱ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٢

می‌میرم برای خورشید صبح، هوای آفتابی و آدمهایی که شفّافند.

+ پیامها ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ
دوشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٢

سوم راهنمایی چشمم رفت توی دستگیره در. یادم نیست درد داشتم یا نه. یادم است از چشمم قطره‌های خون می‌ریخت توی دستم که کاسه کرده بودم. گریه نمی‌کردم. از ترس می‌لرزیدم. وقتی بین صداها با دلهره چشمم را باز کردم و از پشت پردهٔ خون می‌دیدم، خوشبخت‌ترین آدم دنیا بودم. گریه کردم. می‌دیدم. حالا گاهی صبحها که چشم باز می‌کنم همان‌حال ناب را دارم.

+ پیامها ٩:۳۱ ‎ق.ظ
یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢

عقلم را می‌گذارم وسط. راه‌حل می‌دهم. گاهی برایش گریه می‌کنم. حالش را درک می‌کنم ولی نه مثل قبل؛ نه با همهٔ جسم و جانم. درد عشقی که دارد می‌کشد برایم دور است. بین من و حال این‌دختر بلاتکلیف که آمده مشورت، دنیایی فاصله افتاده. گرچه زندگی حالا راحت‌تر می‌گذرد ولی من بی‌عشق، هرقدر هم عاقل و خوشحال، خودم را آدمیزاد نمی‌دانم.

+ پیامها ۸:٥٥ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢

رگه‌های سنگ مرمر شکل کلمه‌ای بود. روز بعد خبری از کلمه نبود. جایش طرحی از نیم‌رخی، مثلاً، نشسته بود بر سنگ. همان سنگ بود، انگار رگه‌ها بسته به تابش خورشید یا نوع نگاه من دگرگون می‌شد. حکایت خطوط چهرهٔ بعضیهاست. خط خنده و رد اخم و هزارچروک بی‌مانند کناره و پای چشمها که روشن‌تر از کلمات حرف می‌زنند با آدم.

+ پیامها ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٢
+ پیامها ۳:٢٦ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٢

خیال می‌کردم دیوید لینچ است؛ مشغول نوشتن فیلمنامه روی دستمال‌کاغذی. شبیهش بود. بعد شنیدم که دیوانه است؛ دیوانه‌ای درست‌وحسابی که پشت دیوانگی‌اش ماجرایی عاشقانه بود. می‌آمد کالیفرنیا، سر میزی می‌نشست. روی دستمال‌کاغذیها یک‌عالمه ستاره می‌کشید و می‌رفت. پولی نمی‌داد. چیزی نمی‌خورد. حرفی نمی‌زد. ظاهرش هیچ خبر از جنون نمی‌داد. ستاره لابد یادآوری اسمی یا خاطره‌ای بود، شاید هم نه. روزهایی را سر میز مجنون می‌نشستیم؛ با نگاه ازش خواسته بودیم و با اشارهٔ سر اجازه‌مان داده بود. حرف و سکوت خودمان را می‌زدیم؛ قاطی سکوتهامان می‌شد فقط. چایی که برای او می‌گرفتیم لب‌نزده برگردانده می‌شد. نمی‌دانم... ما لابد یادآوری گذشته برای او بودیم. مرد شاید آیندهٔ یکی از ما بود.

+ پیامها ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢

ذهن چه مارمولک ماهری است که می‌رود توی هزارسوراخ‌سنبه و هزارجور فکروخیال را برمی‌دارد و سرهم می‌کند و خوابی یکدست می‌سازد. بعد، آن‌وقت در بیداری برای حل پیش‌پاافتاده‌ترین مشکلها، خر سنگین توی گل گم‌شده‌ای می‌شود. طبیعی است یا من خرابش کرده‌ام؟

+ پیامها ۱:٥٢ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢

پیش‌بینی شده امشب برف می‌آید. دلم یک‌طوری است. دلم می‌خواهد بردارم به همه، به همهٔ همه، زنگ بزنم؛ آشتی‌کنان. قهرم؟ دلم می‌خواهد با آشتیها هم آشتی کنم امشب. نیمه‌شب برف داریم. چقدر بی‌خبرم...

+ گوش کن! از موسیقی این‌فیلم

+ پیامها ٧:٤۱ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢

مثل روز آینده در «از فردا!». مثل روزی که در فردای نیامده گیر کرده و امروز نمی‌شود. چه کنم؟! بد دیده‌ام که بدگمانم به قول‌وقرارها.

+ پیامها ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ
جمعه ۱۳ دی ۱۳٩٢

دختر را می‌بینم وقت برگشتن. شبیه من است. وقتی راه می‌رود روبرو را نگاه می‌کند. حواسش پرت هست ولی پرت این‌ور و آن‌ور نیست. گفتم چشمش به روبروست ولی می‌دانم که جایی در دنیای شخصی‌اش سیر می‌کند. اگر توی راهش دیوار و درخت و آدمی باشد، بهش نمی‌خورد؛ ازش رد می‌شود. پس مایهٔ شگفتی نیست اگر برایش به شیشه بزنم و برنگردد. شبیه من است در روزهای خوب. روزهایی که قلبم همراه خون، گرما هم پخش می‌کند توی بدنم. روزهایی که بی‌دلیل لبخند می‌زنم. روزهایی که دلم به هیچی هم گرم است. ساده‌ای اگر گمان کنی به دیوار و درخت و آدمی که می‌بینی و نمی‌بینم تکیه کرده‌ایم.

*سهراب سپهری + این‌فیلم

+ پیامها ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٢

جوری بالش را بغل می‌کنم می‌خوابم انگاری آدمیزاد است؛ شاید هم جاندارتر!

+ پیامها ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٢

درختی هست توی مسیر، نشانهٔ «دیگه رسیدیم». ریشه دارد. فصل گرم کمی برگ دارد. اما از یک زاویهٔ خاص که نگاهش کنی، از بریدگی روی تنه می‌بینی که از تو خورده شده و پوسته‌اش باقی است. از حالم پرسید. برای آگاهی از حالم باید درخت را می‌دید. اما آدمی نبود که بیاید تا آن‌بالا به‌خاطر دیدن درختی از یک‌زاویهٔ خاص. پس گفتم خوبم. خوبم ِ خالی.

*حافظ و این از این‌آلبوم

+ پیامها ۱:٥٠ ‎ب.ظ
دوشنبه ٩ دی ۱۳٩٢

فصل جدیدی بگذاریم در دل فصلهای جاری؛ از اول اسفند دلپسند تا آخر اردیبهشت دلنشین و بپرستیمش. خودم اولین بنده‌اش.

+ پیامها ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ
شنبه ٧ دی ۱۳٩٢

Kim: Hold me.
Edward: I can't.

تو تا عمر داری باید بریده نفس بکشی دختر. باید خودت را نبخشی که چرا اصرار داشتی ادوارد دست‌قیچی‌ات را ببری بین مردم و او ،مهربان، چاره‌ای جز تنهایی و انتخابی جز مرگ نداشت. حالا هی بگو «به‌خاطر رنگ گندم».

Edward: Goodbye.
[Kim kisses Edward]
Kim: I love you.

+ پیامها ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢

گفت کوه فردا بی‌کوه. برنامهٔ کوه با برنامهٔ خواب عوض شده! خواب؛ پس دیوارهای دورم و دیوارهای سر راه نفسم برداشته نمی‌شود. خواب؛ پس نمی‌توانم حرف بزنم. می‌خواهم ولی گریه هم نمی‌کنم؛ کنج گرم و دیوارم نیست... یک‌کوه برف دست‌نخورده در من است.

*سایه

+ پیامها ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢

آهن هم غریب افتاده در خون من. آخر آدم چطور از چای بی‌نظیر بعد از ناهار او بگذرد؟!

+ پیامها ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢

قبلاً هم همین بوده؟ موقعی که دختردبیرستانی مردنی‌تر از حالا بودم یا توی سگ‌لرزهٔ زمستانهای دانشگاه هم بساط همین بوده هرماه؟ درست یادم نمی‌آید ولی یک‌چیز را مطمئنم؛ آن‌موقعها قوی‌تر بودم. همه گفتند استرس و فشار. در فیزیک: «فشار بزرگی نیرویی است که به‌طور عمود بر یکای سطح وارد می‌شود.» کاربردی نیست؟! با ذره‌ذرهٔ جانم حسش می‌کنم؛ به‌خاطر اینکه کسی خراش برندارد با تبر به جان خود افتادن یعنی فشار. برای آدمهای دوزاری، جان مایه گذاشتن یعنی فشار... حال نوشتن ندارم که خیلی چیزها یادآوریشان هم سنگین است. اگر یخ روی دریاچه ترک خورد باید چهاردست‌وپا شد؛ ترفندی فلاکت‌بار برای کاهش نیرو -وزن خودمان- و جلوگیری از شکستن و فرورفتن. هیچی... بگویم این‌‌کلافه‌ای که خودش را پتوپیچ کرده کنار شوفاژ، منم؛ شکستهٔ تبرخوردهٔ بی‌جان من.

+ پیامها ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢

روز خون و خیاطی.

+ پیامها ٥:٤۸ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢

کالیفرنیا همیشه پر از دود و حرف نبود، پر از آدم نبود؛ آدمهای چپیده تنگ هم ِ تنها. گاهی صدای بساط چایْ موسیقی بود، گاهی صدای گرم رفیقم. سقفش از آسمان بعضی‌جاها حتی بلندتر بود.

+ پیامها ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ

آرشیو

اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  کالیفرنیا ::  بیدل ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::