Home  Feed  Email
سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٦

خوبی طوفان جاری این است که رعد کلام مهمان پرحرفمان را می‌بلعد و ناگهان موضوع حرفش را از جهیزیهٔ چشمگیر دخترش به اوضاع جوّی تغییر می‌دهد.

+ پیامها ۸:٠٠ ‎ب.ظ
دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٦

شیرینی را تعارف می‌کنم و حس می‌کنم اگر بگویم اینها توی تنور پخته شده -که راست هم هست- حتماً برمی‌دارند. برمی‌دارند. در حال تبلیغ و توضیحم؛ چای را می‌گویم تازه‌دم است، ریختم را می‌گویم خواب بوده‌ام و حرفی از دلم که دیده نمی‌شود و کنجکاوی هم برنمی‌انگیزاند، نمی‌زنم.

+ پیامها ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٦

آب‌جوش را توی لیوان کاغذی از دکّه می‌گیری، دنبال نیمکتی می‌گردی که توی سایه باشد در این‌روز تابستانی بهار، دستت پر است و حواست هست که آب‌جوش نریزد و حاضر هم نیستی سر لیوان را کمی خالی کنی که لب‌پر نزند، نیمکت را پیدا می‌کنی، کیسهٔ چای را توی لیوان می‌اندازی و منتظر می‌مانی... نه زیادی کمرنگ و نه زیادی پررنگ؛ این از رنگ که دست خودت است. طعمش هم بستگی دارد کنار که‌ای و می‌نوشی.

+ پیامها ۸:٥۳ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٦

به این فکر کرده‌ام که اگر فلان‌شخص را مثلاً توی پله‌برقی‌های متروی چهارراه ولیعصر ببینم که همراه هزارنفر می‌روم بالا و او همراه هزارنفر می‌رود پایین، چطور انگشت وسطی‌ام را نشانش دهم که حتماً ببیند. و به این هم فکر کرده‌ام که اگر بهمان‌شخص را مثلاً در خیابانی خالی از آدمی، رودررو و چشم‌درچشم ببینم، چطور نبینمش.

+ پیامها ۸:٢٧ ‎ب.ظ
شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٦

یک بنز۲۲۰ قرمز که از تمیزی جدید به‌نظر می‌رسد، پشت پنجره پارک شده است؛ ازش عکس می‌گیرم و برای خواهرم می‌فرستم. عاشق اینجور ماشین‌هاست. عشق می‌کند با دوستش که شورولتی قدیمی دارد توی خیابان‌ها بچرخند. ماشین قدیمی، دوست قدیمی. البته دوستش نسبتاً جدید است ولی جدیدی است که قدیمی به‌نظر می‌رسد. عکس بنز را می‌فرستم و به‌به و چه‌چه دریافت می‌کنم و بعد به دوست ازلی‌ام پیغام می‌دهم که آیا بله؟ و «بعله» دریافت می‌کنم.

+ پیامها ۱:۳٠ ‎ق.ظ
جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩٦

«پشت سر نیست فضایی زنده»

:: سهراب سپهری

+ پیامها ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٦

دوست دارم دست‌دردستت، شهر را کوچه‌به‌کوچه بگردم. سر هرکوچه بوسه‌ای و هربوسه، بوسه‌ای دیگر. این شهر تمام نمی‌شود.

+ پیامها ٦:۱٠ ‎ب.ظ
جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩٦

پوست هویج‌های شسته را می‌تراشیدم و با یکی‌شان که شبیه آدمیزاد بود مشورت می‌کردم؛ بالأخره یکی باید چاره بداند.

+ پیامها ۳:٤٠ ‎ب.ظ
شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٦

تفنگم را گذاشته‌ام برای آنهایی که می‌روند سفر و دوازده، چهارده و گاهی غروب سیزده برای عیددیدنی می‌آیند. اینطور که بویش می‌آید باید پرش کنم.

+ پیامها ۱:۱٧ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٦

حالا مورچه‌ها به یکی از گلدان‌ها زده‌اند. دیگر کلاهمان توی هم می‌رود.

+ پیامها ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ
چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٦

«آرام عاشقان رم پرواز دیگرست»

:: بیدل

+ پیامها ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ
جمعه ٤ فروردین ۱۳٩٦

آسمان کیپ‌تاکیپ ابر و ابرها باران‌زا و باران بساط ما را به‌هم زده است. تشک‌ها همه پهن و همه زیر پتوها و خواب در ساعت نه صبحی که انگار پیش از سحر زمستان است و آفتاب نزده؛ خواب بهاری دیگران بساط ما را به‌هم زده است. حقیقتش، تعطیلات لایتناهی عید بساط ما را به‌هم زده است نه خواب بهاری بدبخت و باران بهاری بینوا.

+ پیامها ٩:٠٥ ‎ق.ظ
پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٦

«مجنون به هر در و دشت محو کنار لیلی‌ست
عاشق به‌سعی غربت دور از وطن نماند»

:: بیدل

+ پیامها ٥:۱٥ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٦

بارانی است. پرنده پر نمی‌زند. گربه‌ها گم شده‌اند. مردم گم شده‌اند. خیابان خلوت ترسناکی شده ولی نمی‌ترسم. برگشتنی اعلان در سوپرمارکت را دیدم که نوشته "سوپر فلان، با مدیریت جدید افتتاح گردید." مدیر جدید صدای رادیو را برده بالا و آدم تشویق می‌شود برود یک سلام و صبح‌بخیر خدمتش عرض کند. عینک باران‌خورده را با پر روسری‌ام  پاک می‌کنم و در خانه را باز می‌کنم و همه خوابند هنوز. خنک و بارانی است.

+ پیامها ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ
چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٦

دیشب سرد بوده، صبح هم سرد بود. کلاغ‌ها بودند، گربه‌ها بودند، گنجشک‌ها و دم‌جنبانک‌ها هم بودند. باغبانی کلمی‌ها را از باغچهٔ ضلع غربی درمی‌آورد. باغبان دیگری در باغچهٔ جنوب‌شرقی بنفشه می‌کاشت؛ بنفشه‌های زرد، رنگ آفتابی که می‌تابید، نارنجی، بنفش، عنابی، سفید، رنگ برفی که از دیشب روی کوه‌ها نشسته بود. سرد و آفتابی.

+ پیامها ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ
شنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٥

موهایم را سریع و نصفه‌نیمه خشک کرده بودم و دویده بودم تا ببینمش. حالش چنان بد بود که منطقاً باید طی‌الارض می‌کردم تا کالیفرنیا ولی از آنجا که هیچ کار دنیا منطقی نیست باید غیرمنطقی سوار مترو می‌شدم و مسیرهای پیاده را هم می‌دویدم و چون سرد و بارانی بود، موهایم را هم خشک می‌کردم.

تا چای برسد روی میز، دو-سه‌باری طولانی و با لبخند نگاهم کرده بود شاید برای اینکه خیال نکنم بی‌خاصیت بوده‌ام. نان و پورهٔ سیب‌زمینی‌ای که بعدش زیر باران خوردیم، اولین ناهارم با او بود و جوری در خاطرم نشست که در مرور آن‌روز، دویست‌سال بعد هم طعمش زیر زبانم خواهد آمد.

+ پیامها ٢:۳٥ ‎ب.ظ
جمعه ٢٧ اسفند ۱۳٩٥

میزمان را عوض کرده بودیم ولی باز می‌خواستیم برویم جای قبلی. میز اولی کنار در ورودی بود. در ورودی خوب چفت نمی‌شد. سرد بود و هرکه می‌رفت و می‌آمد، در را به‌خیال خودش می‌بست ولی در باز مانده بود. تا می‌آمدیم دوکلمه حرف بزنیم، سوز می‌آمد و باید در وامانده را می‌بستیم. به‌خاطر همین رفتیم سر تنهامیز خالی موجود نشستیم. یادم نمی‌آید مشکل میز دومی چه بود که ترجیح دادیم دوباره برویم کنار در و فامیل دور بشویم. شاید میز دوم میان جهنّم بود؛ جهنّم جایی است که مردمش مدام و بلندبلند حرف می‌زنند. یا شاید بیشتر از میز کنار در، سر راه بودیم و نمی‌شد درست بر بهشت روبرو تمرکز کرد. نمی‌دانم. سوز از لای در می‌آمد و انگاری قید ما را، که گرم حرف بودیم، دیگر زده باشد، می‌رفت گم می‌شد.

+ پیامها ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٥

اعمال شب چهاردهم جمادی‌الثانی را به‌جا آوردیم که شامل دیدن دایرهٔ درخشان ماه در آسمان بی‌لک لاجوردی و هوای بهارآلود امشب بود، مستحب که نه؛ واجب، واجب عینی.

+ پیامها ۱:٢۳ ‎ق.ظ
جمعه ٢٠ اسفند ۱۳٩٥

دو بشقاب سبزه انداخته‌ام. از همان‌دست کارهایی که مامان با شوروشوق می‌کرد و دستش می‌انداختم. دو بشقاب سبزه؛ یکی برای خانه و یکی برای مزار مامانم.

+ پیامها ۱:٢٤ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٥

به من اگر بود؛ غروب خورشید را کامل می‌دیدم، روی چمن‌ها طاقباز می‌خوابیدم، تیره‌شدن آسمان و روشن‌شدن ماه را تماشا می‌کردم و می‌ماندم تا طلوع خورشید تا خاطرم جمع شود سرانجام شبی چنین گذشت و جهان ز هم نپاشید.

+ پیامها ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ
چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٥

درست است که با "زمستان" با م.امید آشنا شدم ولی با "لحظهٔ دیدار" شناختمش. قبلاً هم گفته‌ام که تخلص ایشان را بیشتر از اسمشان می‌پسندم. به عشق و امید اصرار دارم، اعتقاد هم دارم.

+ پیامها ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٥

چاردیواری اختیاری. بد نیست گاهی یادآوری کنیم.

+ پیامها ٧:۳٦ ‎ب.ظ
جمعه ۱۳ اسفند ۱۳٩٥

سه گل‌سرخ کاغذی را که از بین لباس‌ها درآمد، شکفت، رویید، نمی‌دانم، گذاشته‌ام بین سنگ‌ها، جلوی آینه و سه صابون عطری هرکدام در یکی از کشوها بین لباس‌ها؛ به سبک مامان که عیدها هر بقچه را که باز می‌کردیم عطر صابون معطری برمی‌خاست و پارچه‌ها و جانمازها و لباس‌ها بوی تمیزی می‌دادند، همیشه‌بهار بود، یاس بود. خیلی زود پرپر شد...

+ پیامها ٧:٠٤ ‎ب.ظ
جمعه ۱۳ اسفند ۱۳٩٥

بیدار شده‌ام یا از خواب پریده‌ام؛ نمی‌دانم. جسمم از این‌پهلو به آن‌پهلو و ذهنم از جابلقا به جابلسا. به خواب نرفتم باز، چون شاید دیشب زود خوابیده‌ام. بلند شوم شعلهٔ گاز کتری را قدری بگذارم که تا دوش می‌گیرم، جوش آمده باشد. امیدوارم تو همچنان خواب باشی و همچنین امیدوارم در خواب من را ببینی که در شرق تهران، طلوع را تماشا کرده‌ام، پرنده خوانده و می‌روم سمت آشپزخانه با موی آشفته و روی گشاده از اینکه در خوابی و خوابم را می‌بینی. صبحت بخیر!

+ پیامها ٦:٤٠ ‎ق.ظ
چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٥

آیفون خراب غیرقابل‌تعمیر این ساختمان بالاخره عوض شد. تصویری؟ خیر. مخالف داشت پس آیفونی معمولی که نمی‌دانم چرا به‌جای شش‌دکمهٔ زنگ هشت‌تا دارد و ساکنین را کمی گیج کرده، نصب شده است. صدایش هم با قبلی فرق دارد و وقتی اولین‌بار زنگ ما را زدند، در را باز نکردم چون خیال کردم صدای  زنگ تلفن است که زود قطع شده. البته شبیه زنگ تلفن خودمان هم نیست، شبیه زنگ تلفن واقعی جدی و اخباری نیست؛ زنگ لوده‌ای شبیه تلفن‌های اسباب‌بازی است. آدم را از جا نمی‌پراند یا مثل زنگ قبلی‌مان دلشوره‌آور نیست، بی‌تناسب است و آدم را فرانمی‌خواند و می‌خنداند. حتماً عادت می‌کنیم.

+ پیامها ٦:٥٢ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٥

خانه ریخت‌وپاش است؛ روی یک‌سفره چندتا گلدان و کیسه‌های خاک است که اینها را بالاخره بکاریم. بادکنک‌های تولّد امیر افتاده روی مبل‌ها. پنکه از تعمیرگاه برگشته و جایی است که انگار تابستان است و مشغول. جاروبرقی هنوز از تعمیرگاه برنگشته و دلیل موجّهی برای کثیف‌بودن گوشه‌وکنار است.  آفتاب این‌وقت روز و نسیم این‌وقت سال جوری در کار کاج کهنسال روبروست که نمی‌شود ازش چشم برداشت و رفت پی جمع‌وجور و کاروبار و چای علیه‌السّلام. اگر من سر آن بلندترین شاخه بودم، چشم‌اندازم آن درّهٔ خداحافظی بود که یکی لب درّه و یکی ته درّه، برای هم غلیظ‌ترین بوسه‌ها را می‌فرستادند و جمعیت بوسه‌ها را می‌بلعید؟ هی سوئینی تاد لب درّه!

+ پیامها ۳:۳٠ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٥

می‌توانم با سه‌دقیقه پیاده‌روی به‌سمت شرق، به فروشگاه برسم یا با هفت‌دقیقه پیاده‌روی به‌سمت جنوب، به شعبهٔ بزرگ‌تر همان فروشگاه برسم که جنسش جورتر است ولی بعد باید با بار از سربالایی یک‌ربعه برگردم. بدی دیگر فروشگاه بزرگ‌تر، صف‌های طولانی‌تر صندوقش هم هست. حالا خریدهایی مانده که معمولاً فروشگاه شرقی ندارد و باید بروم فروشگاه جنوبی. آیا نگران حمل بار از سربالایی یا مسیر برگشت و صف صندوق طولانی‌ترم؟ خیر. سیستم نگهداری خاطرات در مغز من سیستم پشته است؛ یعنی اگر از مکان «آ» خاطرهٔ «ب» را در زمان «ت» دارم و در زمان «ت به‌اضافهٔ یک»، اتفاق «ج» در مکان «آ» رخ دهد، «ج» روی خاطرهٔ «ب» و طبیعتاً روی خاطرات قبلی قرار می‌گیرد و در بازیابی اطلاعات و خاطرات از مکان «آ» در ِ مخزن پشته را برمی‌دارم و روترین -در اینجا «ج»- را بیرون می‌کشم و مرور می‌کنم و حتی گاهی خاطرهٔ جدید چنان وزنی دارد که قدیمی‌ها را کلاً نابود می‌کند. حالا، روترین و سنگین‌ترین خاطره‌ام از فروشگاه جنوبی، مال همان‌باری است که پایین فاکتور نوشته بود سود شما از این خرید: «فلان‌قدر تومان» و بعد که از فروشگاه آمدم بیرون، شیشهٔ سس مایونز در برخورد کیسهٔ خرید با زمین شکست و قیمتش «فلان‌قدر تومان» بود. آیا این خاطرهٔ سنگین بود؟ خیر. این یک یادآوری بود که بگویم آخرین‌بار کدام‌بار بوده است. خلاصه اینکه قطعاً در گِل خاطرهٔ تک‌تک قفسه‌ها و اجناس گیر خواهم کرد که هزاربار بدتر از گیرکردن در صف صندوقی است که نهایتاً خلاصی دارد.

+ پیامها ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ
یکشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٥

چه خیری در قربان صدقه‌رفتن‌های دروغی هست؟ چه شرّی،  چه خصومتی در دل عزیزم جانم‌های توخالی چپانده می‌شود و به خورد آدم داده می‌شود؟ واللّه عشق و نفرت و اصلاً هر نیّتی از نگاه خوانده می‌شود، و حتی مثل بوی سیر و شنبلیله از پوست هم برمی‌خیزد بدون بازکردن دهان؛ حالا ها کن، بگو نعنا خوردم.

+ پیامها ٧:٥٠ ‎ب.ظ
شنبه ٧ اسفند ۱۳٩٥

در زمان و مکانی زندگی می‌کنیم که سادگی هم اغلب اداست.

+ پیامها ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٥

دیشب از کنار آن‌کوچهٔ خلوت ظلمات که دلی بر دیوارش دارد، رد می‌شدم؛ طبیعتاً تنها. دو دلداده، دوروبر را نگاهی انداختند و از کشفشان شاد، پیچیدند توی کوچه. چنان قندی همراهشان توی دلم آب شد که می‌خواستم بگویم من نگهبان می‌شوم سر کوچه و سوت‌زدن هم که بلدم و شلوغش کنم که اصلاً قرق.

+ پیامها ۳:۱٠ ‎ب.ظ

آرشیو

اردیبهشت ٩٦ ::  فروردین ٩٦ ::  اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  سپهری ::  حافظ ::