Home  Feed  Email
یکشنبه ٤ مهر ۱۳٩٥
شنبه ۳ مهر ۱۳٩٥

یکپارچه خشمم. دندان تیز کرده‌ام برای پاچهٔ هرکه حتی قدمی مورچه‌ای سمتم بردارد. دورتر از آنی که دستم به شما برسد و آتشم به شما بگیرد و البته آنچه شما را خارج از دایرهٔ "همه" در خط‌ونشان‌ها می‌نشاند، بُعد و مسافت نیست و قرب و محبّت و بسیاری از این‌دست و وفاست.

جمعه ٢ مهر ۱۳٩٥

نخ را گره می‌اندازم. گره‌ها را تا بشود با دست و تا بتوانم با دندان باز می‌کنم و سرانجام می‌رسم به همان نخی که اول بوده‌ست. کرم دارم.

جمعه ٢ مهر ۱۳٩٥

وقتی مشغول کاری‌ام که تمرکز زیادی می‌خواهد، ذهنم به هزار راه می‌رود -بله، پانصد بار گفته‌ام و پانصدهزار بار هم گفته‌ام چاردیواری اختیاری- به یک‌هزار راه و دوهزار بیراه می‌رود و یکی، همیشه، همانی است که نمی‌دانم چه اصراری به تکیه بر بن بسته‌اش دارم. چرا به کوچه‌راهی وفادارم که با چشم دیده‌ام و با سر چشیده‌ام تهش دیوار است!

پنجشنبه ۱ مهر ۱۳٩٥

آن وبلاگ‌نویس‌هایی که نه گذاشته‌ایم و نه برداشته‌ایم، راوی یا دوربین را برداشته‌ایم گذاشته‌ایم توی دلمان. آنچه می‌نویسیم معمولاً شرح وقایع نیست، پنهان‌تر از حرفی است که به زبان می‌آوریم، می‌شود پوشیده‌تر از رازی باشد که به رازدارمان می‌گوییم، حتی رؤیای کف دست دلمان را روایت می‌کنیم. دلم نمی‌خواهد آشنایم اینجا را بخواند چون همین، چون انگار برهنه و معذّب وسط جمع ایستاده باشم، و گاهی بی‌سپر و بی‌پناه وسط جنگ. واقعاً.

دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٥

اولین ایستگاه سوارشدن، آخرین ایستگاه پیاده‌شدن، نیم‌ساعت در اتوبوس، جلوس بر صندلی پادشاهی ردیف ازدنیاآزاد آخر کنار پنجره؛ و بعد رفتن به هرکجا که ذهن آدمی می‌رسد و رفتن به هرجا که عقل جن هم نمی‌رسد. فتوحات، شکست‌ها و سقوط.

یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٥

+ جایی هم هست که در فیلم، جینی از فارست درباره جنگ ویتنام می‌پرسد. که آیا در آن وضعیت می‌ترسیده یا نه؟ فارست مردد بین جواب مثبت و منفی می‌گوید:«آره خب، نمی‌دونم» و بعد شروع می‌کند به تعریف کردن از لحظات زیبایی که در تصور ما سخت و طاقت‌فرسا بوده؛ از شب‌های بارانی جنگ می‌گوید که بعد از بند آمدن باران بی‌وقفه‌‌اش، تلالو ستاره‌ها روی آب دیدنی بود. از دریاچه‌ای که در آن میگو صید می‌کرد و هنگام غروب خورشید، انگار که دو آسمان در مقابلش روی هم قرار گرفته باشند. از طلوع خورشید در صحرایی که در آن می‌دوید؛ جایی که نمی‌توانست مرز میان آسمان و زمین را تشخیص بدهد.

جینی بعد از شنیدن حرف‌های فارست، صمیمانه و صادقانه می‌گوید:«کاش من هم کنارت بودم» و جواب کوتاه فارست که: «بودی» شاید کلید حل معما، برای دیدن همه زیبایی‌هایی که ما ندیده‌ایم‌ش.

- باز ببینمش. چطور اینها را از فیلم یادم نمانده‌ست؟! کم‌کم جمع کنم، بروم، با خیال آسوده و خاطر جمع بخواهم محدثه زرمان را هم بنویسد.

جمعه ٢٦ شهریور ۱۳٩٥

مشهد شهر پدر و تهران شهر مادرم است. در هردو شهر زندگی کرده‌ایم. در مشهد تهرانی خطابمان می‌کردند، در تهران مشهدی؛ لهجه‌مان به گوش مشهدی‌ها تهرانی بود و به گوش تهرانی‌ها مشهدی. خودم متولد مشهدم و می‌دانم ته‌لهجهٔ مشهدی دارم و سالهاست ساکن تهرانیم. وطنم هیچکدام از این دو شهر نیست. هردو را می‌شناسم و در هردو غریبم. مثل سهراب سپهری حس می‌کنم شهر من هم گم شده است؛ شاید شهرم پشت دریاها باشد، شاید جایی بیرون از دنیاها. کاش دلی وطنم بود!

*از «قاب شیشه‌ای» سیاوش قمیشی

پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٥

یک قمقمه شبیه نارنجک و نارنجی‌رنگ از زیرزمین مادرجون پیدا کرده بودیم و صاحب شده بودیم. چرا باید ظرف آب این‌شکلی می‌بود؟ شاید چون جنگ بود. این قمقمه زشت بود، زیادی بزرگ بود، بدترکیب بود و درست در کیف جا نمی‌گرفت. در سیاهش را که باز می‌کردی انگار ضامن نارنجک را می‌کشیدی. نمی‌شد ببری سمت دهان، حتماً باید لیوانی هم همراه می‌داشتی چون بدقلق بود، ریخت‌وپاش داشت، پلاستیک‌های از خط بیرون‌زدهٔ لبه‌ها دست را اذیت می‌کرد. بله، پلاستیکی بود؛ یعنی آب را خنک نگه نمی‌داشت، فقط نگه می‌داشت. اگر در ضامنش نمی‌شد، بیشتر شبیه قلّک بود. یک اردوی مدرسه بردمش که به شرّش ماندم. بعدش تا سالها توی  انباری نگهش داشتیم. آدمها به «هرچیز که خوار آید یک روز به کار آید» معتقد بودند. جنگ دیده بودند.

*اسم سریال

چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٥

از مائده‌های بهشتی، یکی هم ترکیب پستهٔ تازه و تخمهٔ آفتابگردان درشت است.

دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٥

بعد از مرگ پدربزرگم، خیلی سال پیش، سر ارث و میراث بین بچه‌هایش اختلاف افتاد. یعنی تک‌عمه و عموهای ناتنی‌ام یک وصیتنامه رو کردند که اموال مرحوم -که زیاد هم نبود- به نفع آنها تقسیم شده بود. تنی‌ها زیر بار نرفتند و کار به دادگاه کشید. وصیتنامه ایرادهای محکمه‌پسندی هم داشت ولی اینها با اصل وصیتنامه مشکل داشتند چون معتقد بودند که پدرشان اصلاً اهل مرگ و وصیت‌کردن نبوده‌ست؛ سه-چهار بار زن گرفته بود و تا پیری هم سروگوشش می‌جنبید و می‌شنگید و... و هیچ در قید مرگ نبود و این برایشان حجّت بود، طوری که اگر صد محکمه هم به صحّت وصیتنامه حکم می‌داد باز یقین داشتند که جعلی در کار بوده‌ست. همین حجّت، برهان، این دلیلی که خود آدمی می‌داند و باورش دارد؛ نگاهی که مانده، دستی که دیرتر رها شده، یا رازی که زن کشور به کشور با خودش حمل کرده تا نشانه‌ای کوچک باقی بگذارد برای مرد که حجّت عشق باشد.

*سایه

جمعه ۱٩ شهریور ۱۳٩٥

رفته بودم کالیفرنیا، تنها. هیچ ماهی در آسمان نبود. هیچ صدایی،‌ هیچ نور قشنگی نبود. فصل هیچ بارانی، هیچ برگ و شکوفه‌بارانی، فصل هیچ رایحه‌ای نبود. شب بود. آسمان سیاه و زمین سربی و هوا ساکن بود.

آن چوب جادو، دست‌های او بود که می‌گرفت سمت آسمان و ماه می‌تابید، می‌کشید به شمشادها و جیرجیرک‌ها می‌خواندند، می‌زد به درخت‌ها و شکوفه‌های گیلاس فیلم‌های ژاپنی، رقصان و ملایم می‌بارید و از خشک‌ترین شاخه‌ها عطر اقاقی و یاس برمی‌خاست؛ وقتی که راه تنهارفته را با هم برمی‌گشتیم.

سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٥

بعد از مدتها نشستم خیاطی، مجبوری. همّتی برابر همّت شروع دوبارهٔ ورزش می‌طلبید. بله؛ یعنی می‌خواهم بگویم کوه کنده‌ام. چهار ساعت بریدم و دوختم. حالا نشسته‌ام به ماتم حمّام. چون حمّام‌رفتن کلاً زور دارد و همّتی برابر همّت رفتن به کوه و حوصله‌ای برابر حوصلهٔ برگشتن از کوه می‌طلبد. یعنی آن چهارساعت وقت و چشم و پشت را حاضرم دوباره بگذارم به شکافتن و دوختن ولی این یک‌ربع دوش را نه. معلوم است که همین الان می‌روم که از کوه برگردم. معتقدند تازگی غرغرو شده‌ام. حاشا.

دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٥

نامه را می‌نویسم. عنوان می‌گذارم. یک‌بار دیگر می‌خوانمش. بعضی کلمه‌ها را عوض می‌کنم و یکی-دو جا می‌آیم سر خط. پیش‌نویس نو می‌شود. حالا باید بفرستم. دلم دستم را نمی‌فرستد که «ارسال» را بزند. به دلم احترامی می‌گذارم که شاید بی‌جا باشد، یا بهایی می‌دهم که شاید زیادی باشد. اینطوری است خلاصه؛ درنهایت حرف آخر با اوست. درحقیقت افسارم دست اوست. نمی‌فرستم.

-دل‌آباد اسم دهی است.

یکشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٥

معمولاً، از بیرون که می‌آیم اول زیر کتری را روشن می‌کنم اگر روشن نباشد و بعد هم می‌روم لایهٔ کرم ضدآفتاب خفه‌کننده را از صورتم می‌شویم؛ اینقدر که بدم می‌آید به سر و صورتم چیزی باشد ولی آنقدر هم از نور خورشید بد می‌گویند و چایی خیلی خوب است، خیلی.

چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٥

دیده‌ای ذهن آدم در تب چه شکوفا می‌شود! یک‌شب در تب صد نامه برایت نوشته‌ام، نه بر کاغذ و با کیبورد؛ در ذهنم. همه با بیتی، بریدهٔ شعری شروع شده، هرکدام به راهی رفته و هر صد تا به امید دیدارت ختم شده‌ست. عاقبتم چه می‌شود؟

*حافظ

چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٥

مامان برگهای اکالیپتوس را جدا می‌کند و برای بخور می‌آورد. اکالیپتوس حاشیهٔ قطعه‌اش در بهشت زهرا را تازه دیده‌ام. این بار از برگهایش بیاورم، شاید این سرماخوردگی که در من ریشه کرده با درختی که در آن خاک ریشه دارد درمان شود.

سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٥

«رنج دنیا فکر عقبیٰ داغ حرمان‌ درد دل
یک نفس هستی به دوشم عالمی را بار کرد»

:: بیدل

یکشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٥

خیر سرم، امروز نرفته‌ام کلاس که استراحت کنم؛ فکر و خیال همهٔ آشناهای دور و نزدیک عمرم و دلتنگی مگر گذاشته‌ست!

شنبه ٦ شهریور ۱۳٩٥

من با تو هزارسال حرف دارم و هیچ مجال نیست.

جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥

یازده صبح روز جمعه. نیم‌ساعت پیش بیدار شده‌ام. سرماخوردگی سینه‌به‌سینه در خانهٔ ما گشت و سبک‌تر به من رسیده است. نیم‌ساعت پیش بیدار شده‌ام و هنوز توی رختخوابم. بویایی تعطیل؛ رفتم با چشم‌هایم دو قابلمه غذای در حال پخت روی گاز دیدم، پس خیالم راحت شد و آمدم باز افتادم. سرماخوردگی در فصل گرم پانصدهزار مرتبه بدتر از فصل سرد است مثل پریود در فصل گرم. و هردو همزمان در گرماها جفاست.

- البته من الان فقط سرماخورده‌ام و با جملهٔ آخر فقط خواسته‌ام کمی پیازداغش را در چاردیواری اختیاری‌ام زیاد کنم :)

پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٥

برادرزاده‌ام این‌بار که آمد، روی دو نرمهٔ گوشش دو ستارهٔ طلایی داشت. من ابتدایی بودم که مادربزرگم با سوزن گوش‌هایم را سوراخ کرد و اول نخ روغنی و بعد دو قلب بدلی سوغات خودش روی گوش‌هایم نشست. نمی‌دانم در عالم بچگی چرا گوشواره نخواستم؛ آنقدر نخواستم و نینداختم که سوراخ گوش‌ها بست. تا حالا هم نخواسته‌ام. ازش چندوچون کار را پرسیدم که شاید، شاید بروم سر پیری و بی‌دلیل و بالاخره گوش‌هایم را سوراخ کنم؛ که البته حرف است.

پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٥

بله، من طاووس می‌خواهم. یک‌پر هم کم از این طاووس، نه.

جمعه ٢٩ امرداد ۱۳٩٥

خودم را زدم به خواب که جواب تلفن را ندهم. دوسال آزگار به امان خدا و حالا که باز نزدیک آخر مرداد و سالگرد مرگیم، اینها ماها را یادشان افتاده‌ست. دلم می‌خواهد هفت‌تیرم را بردارم و یک تیر حرام هرکدامشان بکنم و خلاص اما فقط زورم رسید خودم را بزنم به خواب که جواب تلفنشان را ندهم. دلم را سیاه کرده‌اند.

دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٥

از کلاس که برمی‌گردم، سوار اتوبوسی می‌شوم که چلهٔ جهنم تابستان هم مسیر بزرگراهی و پنجره‌های باز، بهشت و بهاری‌اش می‌کند و به جان همدیگر که آدم دلش می‌رود بردارد به یارش پیغام‌ها بفرستد.

یک بار نشده مثل آدم حافظ بخوانم؛ یعنی از اول و کامل. پس خواستم مثل آدم بخوانم و شروع کردم. دیدم مثل همه، بسیاری ابیات را پراکنده و بعضی شعرها را کامل حفظم. پس به سرم زد همینطور که پیش می‌روم غزل‌ها را به خاطر بسپارم؛ به آن بلندمدت‌ترین حافظهٔ سربه‌هوا. هم کمک می‌کند ذهن آشفته‌ام جمع‌وجور شود و هم یاری‌ام کرده در اتوبوسی که شرحش رفت، از یار نداشتهٔ هوش‌ازسربرم فارغ شوم و سرم گرم حافظ باشد؛ البته اگر غزل‌ها بیشتر از آن‌ور بام هلم ندهند.

یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٥

«قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا»

شنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٥

آب و روغن و گاز و شقیقه را در مخلوط‌کن ریختن و پیوندهایی به قوّت پیوندهای کووالانسی میانشان برقرارکردن از هنرهای قدیمی ذهنم است؛ در ساعت چهار صبحش تازه است.

جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥
جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥

ذهنم افراد را به دو گروه افراز می‌کند: آنهایی که وقتی صدایم می‌زنند «زهرا» را درست بیان می‌کنند و دیگران. دیگران، به دلخواه یا به عادت، بلایی سر این اسم می‌آورند. ناخودآگاه به اولی‌ها بیشتر اعتماد می‌کنم.

جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥

کاش دل تاج سرم نبود!

پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٥

باشد؛ من حرفی نمی‌زنم اما دست‌کم در بهترین احساس و بدترین احساس‌، دل نمی‌نشیند، دست خودش نیست، نمی‌تواند. کافیست ذره‌ای از آنچه در چنته دارد به چشم و چهره آورد. قول که دهانم بسته باشد اما دلم را نمی‌توانم کاری کنم.

*بیدل

پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٥

حالا راجر فدرر را مرد سوم تنیس جهان می‌نامند؛ برای منِ هیچ‌کاره سنگین است، هرچند در این برهه واقعیتی باشد. من همان برترین تنیسور تاریخ را حقیقت و عنوان برازنده‌اش می‌دانم. قهرمان‌های زندگی‌ام هم تا ابد قهرمان‌های زندگی‌ام می‌مانند با بهترین یادها و خطاب‌ها.

سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٥

آشتی آدابی دارد، صلح قوانینی، بازپیوستن تعهداتی تازه؛ پشیمانی و بازخواستن است و پاپیش‌گذاشتن و عذرخواستن، همه از ته دل. در این عالم ولنگار پر از آدم یلخی، کیست که این آشتی و صلح و وصل را با دل‌وجان نپذیرد!

دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٥

سه-چهار روزی که اینجاست می‌خواهد برای من شغلی حسابی پیدا کند چون فعالیتهای من شغل حساب نمی‌شود، و می‌خواهد شوهرم دهد. گفتم مگر نمی‌شود آدم بی‌شوهر باشد؟ گفت چرا. اما درهرصورت می‌خواهد خیلی‌زود بچه‌ام را ببیند. باورت می‌شود؟! باورت می‌شود امسال می‌رود مدرسه؟! همینجا بود که به دنیا آمد. سال ۸۸.

یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٥

بعید هم نیست چارنفری که فید زرمان را در فیدخوانشان دارند، یک روز صبح از خواب بیدار شوند و ببینند سه‌هزاروپانصدوخرده‌ای نخواندهٔ نو دارند. خرده‌ای خبر و دیگران و سه‌هزاروپانصد رؤیای تازه از زرمان تنها از یک شب در کالیفرنیا، که قصه است. من به مبالغه علاقه دارم، مخصوصاً در حکایات عاشقانه. و نیز چاردیواری اختیاری. آری.

یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٥

آخر مرداد می‌شود دو سال. دو سال است که پیش از هر پست وبلاگم بینهایت خط می‌نویسم دربارهٔ مرگ، مامان و مرگ مامان. بعدش اشکها و نوشته‌ها را پاک می‌کنم و یا هیچی نمی‌گذارم اینجا یا چیز دیگری می‌نویسم و می‌گذارم. از همان روزها دچار وسواس خاصی شدم که درباره‌اش در وبلاگم ننویسم. گاهی موقع نوشتن، سراسر خشم می‌شوم و گریه به جای اشک تبدیل به خاری در قلبم، سنگی بر سینه‌ام، سدی در مسیر نفسم می‌شود. البته شده از دستم در برود و چیزکی در وبلاگم نوشته باشم که نه تنها بهترم نکرده بلکه پشیمانی از نوشتن را هم به دردم اضافه کرده‌ست. کمی که گذشته بود، یاد چارهٔ پارانوئید پارک افتاده بودم؛ پس می‌سوختم و می‌نوشتم و می‌سوزاندم. خیلی سخت بود اما راستش تا مدتی آرام‌تر بودم و راه نفسم بازتر بود. نمی‌دانم چرا یا خیلی شفاف می‌دانم چرا نمی‌خواهم درباره‌اش اینجا بنویسم. شاید باز باید از کاغذ و آتش مدد بگیرم.

جمعه ۸ امرداد ۱۳٩٥

«ملالی نیست جز دوری شما!»

همین حالا بگو؛ بی‌دردی‌اش را طعنه می‌زنی که خوشا به حال او که همهٔ رنج و ملالش فقط دوری یکی است یا همدردی می‌کنی با کسی که همهٔ بیقراری و خستگی‌اش فقط دوری یکی است؟ بگو تا بدانی کجای کاری، کجای زندگی دست‌وپا می‌زنی.

جمعه ۸ امرداد ۱۳٩٥

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
:: کوچه، مشیری

مهتاب‌شبی از کالیفرنیا برمی‌گشتیم؛ با هم.

 - همین؟!
+ آنکس که رنج مهتاب‌شب بی‌او را کشیده باشد، می‌داند که پیمودن کوچه‌ها و خیابان‌ها در مهتاب‌شب با او چه حکایت عاشقانهٔ کاملی است.

چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٥

از کالیفرنیا برمی‌گشتیم خانه‌هامان. توی راه، دستهای دور ما کم‌کم نزدیک و یکی می‌شد. «چه خوبه که دستبند و انگشتر و حتی لاک، بندی به دست تو نیست!» حقیقت این است که اینها راه نفسم را تنگ می‌کند اما گفتم «نمیخوام ذره‌ای از دستم از درک دست تو محروم بمونه». دروغ و غلو که نه؛ آن‌موقع حقیقت والاتری را گفتم.

دوشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٥
یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥

«رحم کن بر حال محرومی که مانند سپند
سوخت اما ناله‌ای پیغام نتوانست کرد»

:: بیدل

یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥

داشتم وسایلم را پهن می‌کردم که ایشان گفت دیشب بدخواب شده بوده و پرسید «بدخواب نمیشی؟» کاش می‌شد ضربه‌ای روی هوا می‌زدم و از این مانیتورهای شناور توی فیلم‌ها شکل می‌گرفت و چند نوشته از وبلاگم می‌آمد و آنها را معلق در فضای تاریک اتاق می‌خواند که هم بدخوابی دستش بیاید و هم بداند که چقدر نفسم باز می‌شود اگر پرده‌ها را بزند کنار که آفتاب بتابد نه اینکه برود چراغ را توی روز روشن کند. واقعاً حوصلهٔ حرف‌زدن نداشتم و فقط گفتم «چرا».

جمعه ۱ امرداد ۱۳٩٥

تنها زندگی می‌کند. داشت جلویش از دهنم درمی‌‌رفت که من اگر مجبور باشم تنها زندگی کنم ترجیح می‌دهم اصلاً زندگی نکنم. شکر که دهانم با این نفس سرد باز نشد. فعلاً دیدم به زندگی همین است. الان هم در قید اعضای خانواده‌ام هستم که آن مرگ ناگهانی جانهای خستهٔ ما را به هم بسته‌تر و همه‌مان را نگران‌تر کرده است. می‌دانم بد و نومیدانه است که اگر تنها باشم دیگر هیچ، و شاید فقط فکر است و در واقعیت اینطور نباشد؛ همانطور که خیال می‌کردم اگر مادرم نباشد بی‌درنگ می‌میرم، که در واقعیت هنوز هستیم ظاهراً. از ناامیدی بیزارم ولی گاهی توی دلم خیلی خالی است.

دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٥

وبلاگ‌نویس‌ها دو جورند: حاضر یا فعال در شبکه‌های اجتماعی، گریزان از شبکه‌های اجتماعی. گونهٔ گریزان، پناهندگان به وبلاگند و گاهی ناگزیر در وبلاگشان توئیت می‌کنند، نقل قول می‌کنند، به اشتراک می‌گذارند، عکس می‌چسبانند و... . زرمان گونه‌ای گریزان از انواع شبکه‌های اجتماعی است که شبیه هرچه شود از اینستاگرام‌شدن برائت می‌جوید.

دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٥

در همین میدان گاو پیشانی‌سفید سرویس بهداشتی هست. تابلوی راهنما هم دارد. در بسیاری میدانهای دیگر و همهٔ پارکها و مسجدها هم. اما همیشه مردانی از سرزمین پارس پیدا می‌شوند که روز روشن، نزدیک میدان، پای درختها و رو به این‌همه پنجره می‌شاشند.

شنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٥

در اتاقک پشت وانت دوست پدر راهی کاشمریم. دختر همسن و همسفرمان، محبوبه، از اول تا آخر راه یک سکهٔ پنج‌تومانی زرد چرک را در دهان می‌چرخاند. من شاید شش یا هشت ساله‌ام و به جای اینکه از سفر در آن اتاقک، کودکانه کیف کنم، به فکر کثیفی سکه‌ام و نگران اینکه در یکی از دست‌اندازهای جاده، سکه نرود ته حلق محبوبه. رو و زبان آن را هم ندارم که حرفم را به بزرگتری بگویم. فقط نگرانم. همه و محبوبه سالم به کاشمر می‌رسیم. با خودم می‌گویم حتماً دهانش مزهٔ فلز گرفته ولی او انگار تمام راه قرص نعنا در دهان داشته، حتی وقتی سکه را از دهان به جیبش می‌راند تف نمی‌کند. هیچ‌چیز دیگری از آن سفر یادم نیست.

چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٥

اگر عروسی بشود عزا می‌گیرم. هیچ لباسی مناسب هیچ مراسمی ندارم و چون از رفتن و گشتن و پرو کردن و گشتن و پرو کردن و گشتن و پرو کردن و برگشتن بدم می‌آید باید بروم پارچه‌ای از توی بقچه بیرون بکشم و لباسی چیزی سرهم کنم و چون حوصلهٔ دوخت‌ودوز ندارم، پیش‌پیش دارم عزا می‌گیرم برای احتمالی در حد صفر؛ این یکی از هزاران‌هزاران‌هزار عادت ناپسند بنده است.

- از بدی‌هایم می‌نویسم که کلمات توی سرم بزنند تا سرانجام کاری، فکری به حال خودم بکنم و البته همچنان چاردیواری اختیاری؛ چاردیواری آنچنان اختیاری که رفتم در «دربارهٔ وبلاگ» وارد کردم «چاردیواری اختیاری».

سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٥

ملافه‌ای سفید رویم انداخته‌ام که بخوابم. سر و ته ملافه را زیر سر و پایم کرده‌ام که دست باد کولر به ما نرسد. ما یعنی من. ملافهٔ سفید یاد دو چیز می‌اندازدم؛ رختخوابهای ژاپنی و مرده‌ها. کسی که هرچیزی یاد چیزهای دیگری نیندازدش خواب و زندگی راحت‌تری دارد. رختخواب ژاپنی و مرده هرکدام شاخ و برگهای فراوان دیگری پیدا می‌کنند که نمی‌دانم به آنها تن بدهم یا باد کولر!

یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٥

صبح سوار اتوبوس رسالت-ونک بودم. خلوت بود؛ یعنی کسی ایستاده نبود. به ذهنم رسید «آدم اینجا تنهاست» و بعد به یادم آمد که زودتر از من به ذهن سهراب سپهری رسیده بوده و ادامه داده، و ادامه دادم «آدم اینجا تنهاست، و در این تنهایی سایهٔ نارونی تا ابدیت جاریست».

*سهراب سپهری

یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٥

با اینکه بندهٔ عشقم اگر پیدا شود ولی از این تنهایی هم راضی‌ام. چندسال پیش، یک رابطهٔ دوستی چندماهه داشتم که درحقیقت اصلاً شکل نگرفت و دیگری یک رابطهٔ بلاتکلیف یکطرفه -از سمت من- که همان بهتر که شکل نگرفت. همین. شاید از بالارفتن سن باشد -نمی‌دانم- که حالا دیگر هوا و هیجانِ بودن در یک رابطه هم از سرم پریده و سرم به زندگی خودم است و هیچکس در ذهن یا زندگی‌ام نیست. فقط همچنان عشق را می‌پرستم و تنهایی را می‌ستایم و گاهی بیقرارم.

- منظورم از رابطه، در طیفی، از دوستی بی‌سروته رایج روز تا ازدواج است.

*سهراب سپهری


آرشیو

مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  کالیفرنیا ::  بیدل ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  وبلاگ‌نویسی ::  سوئینی‌تاد ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::