Home  Feed  Email
شنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٥

موهایم را سریع و نصفه‌نیمه خشک کرده بودم و دویده بودم تا ببینمش. حالش چنان بد بود که منطقاً باید طی‌الارض می‌کردم تا کالیفرنیا ولی از آنجا که هیچ کار دنیا منطقی نیست باید غیرمنطقی سوار مترو می‌شدم و مسیرهای پیاده را هم می‌دویدم و چون سرد و بارانی بود، موهایم را هم خشک می‌کردم.

تا چای برسد روی میز، دو-سه‌باری طولانی و با لبخند نگاهم کرده بود شاید برای اینکه خیال نکنم بی‌خاصیت بوده‌ام. نان و پورهٔ سیب‌زمینی‌ای که بعدش زیر باران خوردیم، اولین ناهارم با او بود و جوری در خاطرم نشست که در مرور آن‌روز، دویست‌سال بعد هم طعمش زیر زبانم خواهد آمد.

+ پیامها ٢:۳٥ ‎ب.ظ
جمعه ٢٧ اسفند ۱۳٩٥

میزمان را عوض کرده بودیم ولی باز می‌خواستیم برویم جای قبلی. میز اولی کنار در ورودی بود. در ورودی خوب چفت نمی‌شد. سرد بود و هرکه می‌رفت و می‌آمد، در را به‌خیال خودش می‌بست ولی در باز مانده بود. تا می‌آمدیم دوکلمه حرف بزنیم، سوز می‌آمد و باید در وامانده را می‌بستیم. به‌خاطر همین رفتیم سر تنهامیز خالی موجود نشستیم. یادم نمی‌آید مشکل میز دومی چه بود که ترجیح دادیم دوباره برویم کنار در و فامیل دور بشویم. شاید میز دوم میان جهنّم بود؛ جهنّم جایی است که مردمش مدام و بلندبلند حرف می‌زنند. یا شاید بیشتر از میز کنار در، سر راه بودیم و نمی‌شد درست بر بهشت روبرو تمرکز کرد. نمی‌دانم. سوز از لای در می‌آمد و انگاری قید ما را، که گرم حرف بودیم، دیگر زده باشد، می‌رفت گم می‌شد.

+ پیامها ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ
دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٥

اعمال شب چهاردهم جمادی‌الثانی را به‌جا آوردیم که شامل دیدن دایرهٔ درخشان ماه در آسمان بی‌لک لاجوردی و هوای بهارآلود امشب بود، مستحب که نه؛ واجب، واجب عینی.

+ پیامها ۱:٢۳ ‎ق.ظ
جمعه ٢٠ اسفند ۱۳٩٥

دو بشقاب سبزه انداخته‌ام. از همان‌دست کارهایی که مامان با شوروشوق می‌کرد و دستش می‌انداختم. دو بشقاب سبزه؛ یکی برای خانه و یکی برای مزار مامانم.

+ پیامها ۱:٢٤ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٥

به من اگر بود؛ غروب خورشید را کامل می‌دیدم، روی چمن‌ها طاقباز می‌خوابیدم، تیره‌شدن آسمان و روشن‌شدن ماه را تماشا می‌کردم و می‌ماندم تا طلوع خورشید تا خاطرم جمع شود سرانجام شبی چنین گذشت و جهان ز هم نپاشید.

+ پیامها ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ
چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٥

درست است که با "زمستان" با م.امید آشنا شدم ولی با "لحظهٔ دیدار" شناختمش. قبلاً هم گفته‌ام که تخلص ایشان را بیشتر از اسمشان می‌پسندم. به عشق و امید اصرار دارم، اعتقاد هم دارم.

+ پیامها ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٥

چاردیواری اختیاری. بد نیست گاهی یادآوری کنیم.

+ پیامها ٧:۳٦ ‎ب.ظ
جمعه ۱۳ اسفند ۱۳٩٥

سه گل‌سرخ کاغذی را که از بین لباس‌ها درآمد، شکفت، رویید، نمی‌دانم، گذاشته‌ام بین سنگ‌ها، جلوی آینه و سه صابون عطری هرکدام در یکی از کشوها بین لباس‌ها؛ به سبک مامان که عیدها هر بقچه را که باز می‌کردیم عطر صابون معطری برمی‌خاست و پارچه‌ها و جانمازها و لباس‌ها بوی تمیزی می‌دادند، همیشه‌بهار بود، یاس بود. خیلی زود پرپر شد...

+ پیامها ٧:٠٤ ‎ب.ظ
جمعه ۱۳ اسفند ۱۳٩٥

بیدار شده‌ام یا از خواب پریده‌ام؛ نمی‌دانم. جسمم از این‌پهلو به آن‌پهلو و ذهنم از جابلقا به جابلسا. به خواب نرفتم باز، چون شاید دیشب زود خوابیده‌ام. بلند شوم شعلهٔ گاز کتری را قدری بگذارم که تا دوش می‌گیرم، جوش آمده باشد. امیدوارم تو همچنان خواب باشی و همچنین امیدوارم در خواب من را ببینی که در شرق تهران، طلوع را تماشا کرده‌ام، پرنده خوانده و می‌روم سمت آشپزخانه با موی آشفته و روی گشاده از اینکه در خوابی و خوابم را می‌بینی. صبحت بخیر!

+ پیامها ٦:٤٠ ‎ق.ظ
چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٥

آیفون خراب غیرقابل‌تعمیر این ساختمان بالاخره عوض شد. تصویری؟ خیر. مخالف داشت پس آیفونی معمولی که نمی‌دانم چرا به‌جای شش‌دکمهٔ زنگ هشت‌تا دارد و ساکنین را کمی گیج کرده، نصب شده است. صدایش هم با قبلی فرق دارد و وقتی اولین‌بار زنگ ما را زدند، در را باز نکردم چون خیال کردم صدای  زنگ تلفن است که زود قطع شده. البته شبیه زنگ تلفن خودمان هم نیست، شبیه زنگ تلفن واقعی جدی و اخباری نیست؛ زنگ لوده‌ای شبیه تلفن‌های اسباب‌بازی است. آدم را از جا نمی‌پراند یا مثل زنگ قبلی‌مان دلشوره‌آور نیست، بی‌تناسب است و آدم را فرانمی‌خواند و می‌خنداند. حتماً عادت می‌کنیم.

+ پیامها ٦:٥٢ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٥

خانه ریخت‌وپاش است؛ روی یک‌سفره چندتا گلدان و کیسه‌های خاک است که اینها را بالاخره بکاریم. بادکنک‌های تولّد امیر افتاده روی مبل‌ها. پنکه از تعمیرگاه برگشته و جایی است که انگار تابستان است و مشغول. جاروبرقی هنوز از تعمیرگاه برنگشته و دلیل موجّهی برای کثیف‌بودن گوشه‌وکنار است.  آفتاب این‌وقت روز و نسیم این‌وقت سال جوری در کار کاج کهنسال روبروست که نمی‌شود ازش چشم برداشت و رفت پی جمع‌وجور و کاروبار و چای علیه‌السّلام. اگر من سر آن بلندترین شاخه بودم، چشم‌اندازم آن درّهٔ خداحافظی بود که یکی لب درّه و یکی ته درّه، برای هم غلیظ‌ترین بوسه‌ها را می‌فرستادند و جمعیت بوسه‌ها را می‌بلعید؟ هی سوئینی تاد لب درّه!

+ پیامها ۳:۳٠ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٥

می‌توانم با سه‌دقیقه پیاده‌روی به‌سمت شرق، به فروشگاه برسم یا با هفت‌دقیقه پیاده‌روی به‌سمت جنوب، به شعبهٔ بزرگ‌تر همان فروشگاه برسم که جنسش جورتر است ولی بعد باید با بار از سربالایی یک‌ربعه برگردم. بدی دیگر فروشگاه بزرگ‌تر، صف‌های طولانی‌تر صندوقش هم هست. حالا خریدهایی مانده که معمولاً فروشگاه شرقی ندارد و باید بروم فروشگاه جنوبی. آیا نگران حمل بار از سربالایی یا مسیر برگشت و صف صندوق طولانی‌ترم؟ خیر. سیستم نگهداری خاطرات در مغز من سیستم پشته است؛ یعنی اگر از مکان «آ» خاطرهٔ «ب» را در زمان «ت» دارم و در زمان «ت به‌اضافهٔ یک»، اتفاق «ج» در مکان «آ» رخ دهد، «ج» روی خاطرهٔ «ب» و طبیعتاً روی خاطرات قبلی قرار می‌گیرد و در بازیابی اطلاعات و خاطرات از مکان «آ» در ِ مخزن پشته را برمی‌دارم و روترین -در اینجا «ج»- را بیرون می‌کشم و مرور می‌کنم و حتی گاهی خاطرهٔ جدید چنان وزنی دارد که قدیمی‌ها را کلاً نابود می‌کند. حالا، روترین و سنگین‌ترین خاطره‌ام از فروشگاه جنوبی، مال همان‌باری است که پایین فاکتور نوشته بود سود شما از این خرید: «فلان‌قدر تومان» و بعد که از فروشگاه آمدم بیرون، شیشهٔ سس مایونز در برخورد کیسهٔ خرید با زمین شکست و قیمتش «فلان‌قدر تومان» بود. آیا این خاطرهٔ سنگین بود؟ خیر. این یک یادآوری بود که بگویم آخرین‌بار کدام‌بار بوده است. خلاصه اینکه قطعاً در گِل خاطرهٔ تک‌تک قفسه‌ها و اجناس گیر خواهم کرد که هزاربار بدتر از گیرکردن در صف صندوقی است که نهایتاً خلاصی دارد.

+ پیامها ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ
یکشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٥

چه خیری در قربان صدقه‌رفتن‌های دروغی هست؟ چه شرّی،  چه خصومتی در دل عزیزم جانم‌های توخالی چپانده می‌شود و به خورد آدم داده می‌شود؟ واللّه عشق و نفرت و اصلاً هر نیّتی از نگاه خوانده می‌شود، و حتی مثل بوی سیر و شنبلیله از پوست هم برمی‌خیزد بدون بازکردن دهان؛ حالا ها کن، بگو نعنا خوردم.

+ پیامها ٧:٥٠ ‎ب.ظ
شنبه ٧ اسفند ۱۳٩٥

در زمان و مکانی زندگی می‌کنیم که سادگی هم اغلب اداست.

+ پیامها ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٥

دیشب از کنار آن‌کوچهٔ خلوت ظلمات که دلی بر دیوارش دارد، رد می‌شدم؛ طبیعتاً تنها. دو دلداده، دوروبر را نگاهی انداختند و از کشفشان شاد، پیچیدند توی کوچه. چنان قندی همراهشان توی دلم آب شد که می‌خواستم بگویم من نگهبان می‌شوم سر کوچه و سوت‌زدن هم که بلدم و شلوغش کنم که اصلاً قرق.

+ پیامها ۳:۱٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٥

چندسال پیش، حرفی شد که برایم گفت دوستش در چه موقعیت پیچیده‌ای گیر افتاده‌ست و چه می‌کند. شاخ گلهٔ گوزن‌ها روی سرم، گوش می‌کردم و او فقط تعریف می‌کرد؛ نظر مفت نمی‌داد، نهی نمی‌کرد، طرف را احمق و کثافت عالم نمی‌خواند و حتی خوب و واضح یادم است که آخرش گفت "اگر من هم جای او بودم شاید هزاربار بدتر از او می‌کردم." پیامبرم شد این آدم.

*ضرب‌المثل که نه؛ درّ و گهر.

+ پیامها ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢ اسفند ۱۳٩٥

یک خیابانکی هم هست در خیابان ونک به نام لیلی. ندیده‌ای؟ شما باید مجنون باشی تا بعضی‌چیزها را ببینی، چیزهایی را بهتر ببینی، بعضی‌چیزها را هم اصلاً نبینی.

*حافظ

+ پیامها ۱:٥٥ ‎ق.ظ
دوشنبه ٢ اسفند ۱۳٩٥

چایخانهٔ مولانا؛ آن‌سمت. طباخی باباطاهر؛ این‌سمت.

+ پیامها ۱:۳٩ ‎ق.ظ
جمعه ٢٩ بهمن ۱۳٩٥

«ماهی دریای وهمیم آه از تدبیر پوچ
مغز آماج خدنگ و پوست جوشن می‌کشد»

:: بیدل

+ پیامها ٥:۱٩ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٥

...و واقعاً دلم می‌خواهد کتاب‌های عزیزکرده‌ام را دانه‌دانه، ورق‌به‌ورق آتش بزنم. بر آتشم.

+ پیامها ٦:۱٦ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٥

بعضی در مراقبت از دندان می‌گویند اول مسواک، بعد نخ‌دندان. بعضی هم برعکس. با هرترتیبی، آخرین مرحله سجده بر آنان است.

* مصرع مجروحی از قصیدهٔ معروف رودکی

+ پیامها ٦:٠٥ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٥

اسفند، خودش یک فصل بهار مفصّل است با سه ماه معطّر اردیبهشت که آخرش تازه نوروز است.

+ پیامها ٤:٥٠ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٥

هرآدمی باید هردندان سالمش را توحیدی بپرستد.

+ پیامها ٤:٤٢ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٥

پرده را جمع می‌کنم و پنجرهٔ خانهٔ روبرو را می‌بینم که پرده‌اش جمع شده و قابش خالی از آدمی است؛ پس تو را می‌گذارم که گاهی از قابش بگذری یا بایستی و نگاهی به بیرون بیندازی. من را می‌بینی، نمی‌بینی؟ نمی‌دانم؛ فاصله زیاد است. پرده را کنار می‌زنم و کنار می‌روم که اگر ادامه دهم از کاروزندگی افتاده‌ام برای ازدست‌ندادن ثانیه‌های خیالی حضور و عبورت سوئینی تاد. فاصله هم که زیاد است. 

+ پیامها ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ
چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٥

چهار و پنج عصر که می‌شود، عقربه‌ها دیگر می‌دوند. سعی می‌کنم توی چای ساعت چهار غرق نشوم ولی باز از قصه‌های توی فنجان که بیرون می‌آیم، شده هفت، هشت، نه. نَه! توی فنجانْ آب می‌چرخانم و از آب شیر پرش می‌کنم و سرمی‌کشم -بله؛ هربار به‌جای اینکه بروم سمت بساط چای، می‌روم سمت شیرآب، آب می‌ریزم و به خودم می‌گویم این چایی است، چایی ریخته‌ای؛ جواب داده و اینطوری توانسته‌ام چای را کم کنم- و چشمم روی گیاهی که کلی ریشه داده و وقتش است که کاشته شود می‌ماند. انگار دیروز گذاشتیمش توی آب و همزمان انگار عمری می‌گذرد. توضیح گذر زمانی که پرشتاب می‌گذرد و در عین حال جانکاه و کند هم می‌گذرد از بنده ساخته نیست. دوباره فنجان را پر می‌کنم و می‌ریزم پای گلدان دیگری. هشتِ شب شد. اسفند شد ها.

+ پیامها ٧:٥٦ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٥

باران قبل، عقلم نرسیده یا یادم نبوده که توی مترو چتر بسته را خیس گذاشته بودم توی کوله‌پشتی‌ام. امروز کوله را خالی کردم، دیدم کتابم به عطر نشسته و موج افتاده؛ عطرش که در دم غرقم کرد، چندروز دیگر می‌پرد ولی این موج‌ها، رد آن باران، تا ابد بر صفحات این کتاب می‌ماند دیگر.

+ پیامها ٥:٠٤ ‎ب.ظ
شنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٥

بی‌خیال است؛ غصه را هم جوری می‌گذارد لب طاقچه که رو برگردانَد افتاده، هزارتکه و نیست می‌شود، نه مثل ما که می‌‌گذاریمش ته طاقچه با حباب و حفاظ، خوشی‌مان هم با دست‌ودل نگران، پاسبانش است.

+ پیامها ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ
جمعه ٢٢ بهمن ۱۳٩٥

تا رسیدم چتر را باز کردم و کنار شوفاژ گذاشتم تا خشک شود. ماند. آخرشب رفتم جمعش کنم، دیدم ولم نمی‌کند. محلش نگذاشتم، جمعش کردم و تکیه‌اش دادم به دیوار زیر جالباسی. باز دیدم ولم نمی‌کند. جهنم! برداشتم و بو کردمش و بعله؛ گیر افتادم و خودم هم زانوبه‌بغل، جمع، تکیه دادم به دیوار زیر جالباسی، در حریم عطر مانده به دستهٔ چتر.

+ پیامها ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٥
+ پیامها ٢:٢٥ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٥
+ پیامها ٢:٢٠ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٥

«در این کوچه‌هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.»

:: سهراب سپهری

+ پیامها ٥:٠٧ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٥

توی متروی خلوت دیروقت، غم سراغم آمد. بلوار را با غم توی سرما و تاریکی و ترس بالا می‌آیم. یک‌آن نمی‌توانم نفس بکشم یا شاید حس می‌کنم نمی‌توانم نفس بکشم. باید بایستم تا نفسم جا بیاید ولی نمی‌ایستم؛ هم از صدای قدم‌هایی که پشت سرم می‌آید می‌ترسم و هم اگر توقف کنم می‌زنم زیر گریه و نمی‌خواهم اشک‌آلود وارد خانه شوم. سعی می‌کنم نفسم را عمیق فرودهم. قدم‌هایم را تندتر می‌کنم. نفسم به شکل آه برمی‌آید. دلم می‌خواهد داد بزنم.

قطار مسیر رفت، توی تونل متوقف شد. قطار از این قدیمی‌ها بود که واگن‌های مستقل دارند. راهبر اعلام نمی‌کرد چه شده. شلوغ بود و گرم ولی حتی فضا نبود که بتوانم کاپشنم را درآورم. همه بی‌خبر، اولش با خنده و شوخی واکنش نشان دادند، بعدتر خنده‌ها شد «دارم خفه میشم» واقعی. قیافه‌ها نگران بود. نگرانی من بابت دیرشدن وقت دندانپزشکی بود وگرنه فکر مرگ در مترو، که بعدتر با صدای «دارم خفه میشم» به سراغم آمد، هم نگرانی را برد و هم شعف مرگ بی‌دردسر را آورد. قطار با مقداری ادابازی راه افتاد. کمی دیر رسیدم. کارم طول کشید.

ایستگاه مترو و مسافران قطارهای دیروقت برایم غمبارند. غم مسری است. شادی هم مسری است ولی زور غم بیشتر است. شادی در سطح سرایت می‌کند، غم به عمق نفوذ می‌کند. غم من از قطار نبود، دلیل داشت. توی متروی خلوت دیروقت، دیدم عشق اناری سرخ و شکافته و پیدا ولی سر دورترین شاخه از خواهان‌ترین و خسته‌ترین و کوتاه‌ترین دست‌هاست. دلم نمی‌خواهد مرگ آخر کار عشق باشد ولی، اما، اگر... . کلید می‌اندازم و در را باز می‌کنم و می‌ایستم به شستن ظرف‌ها.

+ بعد: این

+ پیامها ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ
دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٥

با تو می‌شود از روزمرّه هم در ابعاد کهکشان‌ها سخن گفت و خسته نشد. خسته نشد؟! پرت می‌گویم. دوباره؛ با تو می‌شود از روزمرّه هم در ابعاد کهکشان‌ها سخن گفت و بی‌اغراق جان گرفت. اصلاً من مبالغه کنم، بعدش آینه که رنگ گونه‌ها را دروغ نمی‌گوید. چقدر با تو حرف دارم سوئینی تاد!

+ پیامها ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٥

سردم بود. مردم مثل آدمیزاد لباس نمی‌پوشند؛ بعضی پالتو و کاپشن‌های آنچنانی تنشان بود و باز هم از سرما قوز‌ کرده بودند، بعضی پاییزه و بله، بهاره هم پوشیده بودند و نمی‌دانم هنوز سوز امروز از هوا بود یا نه. زمستان خسته و افسرده‌ام کرده؛ سال‌ها از اول دی می‌گذرد و انگار سرآمدن زمستان و آمدن بهار وعدهٔ سر خرمن است. بروم استخوان‌هایم را بچسبانم به شوفاژ. بروم خواب زمستانی کاش!

+ پیامها ٢:٢٠ ‎ب.ظ
شنبه ٩ بهمن ۱۳٩٥

دوستی، ده‌سال پیش، سه‌رنگ از یک‌مدل بلوز به ما سه‌تا هدیه داد. تا نو بود، جاهایی پوشیدم و بعد شد لباس توی خانه؛ حالا خاطره‌ای در تاروپودش نهفته‌ست. خود خاطره‌ها یادم می‌ماند و یادگاری نگه نمی‌دارم. این آخرین‌باری است که این بلوز قرمز را می‌پوشم؛ نه اینکه نخواهمش، چون چنان عزیز شده که نگهش دارم تا بماند و نپوسد و شاید روزی بیرق عشق شود.

+ پیامها ۱:٥٠ ‎ب.ظ
جمعه ۸ بهمن ۱۳٩٥

سرصبح‌ها، از کنار اتاقک نگهبانی پارک که رد می‌شدم، گاهی دو-سه جفت دمپایی بیرون در بود یا درش که باز بود فرش پیدای داخل، ذهنم را می‌برد به زندگی جمع‌وجور جاری در آن؛ یک خانوادهٔ سه‌نفرهٔ خوشبخت در اتاقی که با خوشبینی شاید سه‌درچهار بود. از تمام لوازم زندگی، تلویزیون و خوراک‌پزی را در دو کنج می‌گذاشتم و رختخواب‌های پیچیده در چادرشب را شبیه پشتی کنار دیوار بزرگ‌تر. کمدی کنار پنجره که در یک لنگه‌اش بساط آشپزخانه بود و در دیگری لباس و بقیهٔ چیزها. کمد کوچک بود و خیلی هم پرش نمی‌کردم؛ همیشه در ذهنم خوشبختی و خلوتی همراهند. اتاقک، پشت کتابخانهٔ وسط پارک، در جوار بید مجنون‌ها بود. شاید هم بیدمجنون‌ها را خودم الان کاشته‌ام؛ نمی‌دانم. غرض اینکه آن زندگی خلوت خوشبخت در این‌یکی اتاق، می‌تواند خواب‌وخیال و قدیمی و حرف نباشد، شاید هم باشد. من که باشم، تلویزیون هم اضافه است.

+ پیامها ٦:٢٩ ‎ق.ظ
پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٥

«خامش‌نوای حسرت دیدار نیستم
در دیده سرمه گر کشم آهنگ می‌کشد»

:: بیدل

+ پیامها ٢:٤٠ ‎ب.ظ
یکشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٥

تا پرت از سیل آدم‌ها و ماشین‌ها باشم. دستم که به بالاترها  نمی‌رسد پس شده راه‌ها را طولانی‌تر کنم تا به پلی برسم. پل برایم یک معبر نیست که بگذرم و برسم، رسیده‌ام؛ آن‌بالا می‌مانم تا کمی از زمین دورتر باشم، از زمین و از زمان، از زمین و زمان.

+ پیامها ٧:۱٧ ‎ب.ظ
شنبه ٢٥ دی ۱۳٩٥

از جشن دیشب کناری‌ها یک بادکنک سرگردان توی راه‌پله‌ها مانده بود که حالا در خانهٔ ماست؛ نخش به مجسمهٔ حضرت داوود گیر کرده و جلوی شومینهٔ خاموش آویزان است. حالا، داوود چنگ و تنهٔ جنگجوی بی‌سری را زیر پا دارد و فلاخن و بادکنکی آبی در دست. این است؛ جهان، گاهی اتفاقی، همین‌قدر بی‌تناسب و مسخره می‌شود.

+ پیامها ٥:۱٧ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٥

پسری را که دوچرخه‌سواری یادم داد، از یاد نخواهم برد و دختری را که می‌دانست هیچ رانندگی نمی‌دانم و گذاشت با ماشینش برانم، و خیلی‌ها هرکدام به دلیلی. تو. تو را بخواهم از یاد ببرم هم نه می‌توانم، نه می‌شود؛ به هزارویک دلیل که هر یکی هزار دلیل حسابی است. بماند میان من و تو، سوئینی تاد صبور.

+ پیامها ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ
شنبه ۱۸ دی ۱۳٩٥

وقتی یکی صحبتش را با "مامانت خدابیامرز" شروع می‌کند، هنوز گیر میکنم، بقیهٔ حرفش را نمی‌فهمم و مثل گیج‌ها نگاهش می‌کنم؛ از زمان و مکان کنده می‌شوم. همان افعال ماضی هم برای یادآوری حقیقت زیادی است.

+ پیامها ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ
جمعه ۱٧ دی ۱۳٩٥

اضطراب حال عجیبی است؛ نمی‌شود درست بیانش کرد، اصل احساس در تعریف با کلمات جا می‌ماند. زن را می‌بینم که بعد از حادثه‌ای مضطرب مانده و مانده است. هرچه آدم دویده، هرکار کرده، متوسل به هر دوا و دکتر و روشی شده و درمان نشده باشد؛ بنده به شما می‌گویم که عشق درستش می‌کند، آبادش می‌کند. اینکه نصف‌شبی نشسته‌ام همراهش که نه، به‌جایش، اشک می‌ریزم چون دیده‌ام، می‌دانم، می‌فهمم. عشق هم حال عجیبی است؛ نمی‌شود درست بیانش کرد، اصل احساس در تعریف با کلمات جا می‌ماند...

*چارلز بوکوفسکی

+ پیامها ۳:۱٥ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٥

امروز دست دراز کنم، از شیشه و هوا و فضا رد می‌شود و به خود خورشید می‌خورد. اصلاً نباید دست دراز کنم؛ صبح زودتر چشم باز کرده بودم و آفتاب با شیب تند تلاش کرده بود؛ از بین پرده‌های افتاده به شومینهٔ همیشه‌خاموش تابیده بود. نگاه می‌کردم به شومینه‌ای که با دوتکه آفتاب گرما می‌بخشید به جهان.

+ پیامها ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ
دوشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٥

فهمیده‌ام که وقتی جسماً خسته‌ام، دست‌هایم را کشیده بالای سرم می‌گذارم و می‌خوابم و وقتی روحاً هلاکم، دمر می‌خوابم. نیمه‌شب است. دراز کشیده‌ام. برق‌ها خاموش و آن‌طرف‌تر شمع روشن است و بقیه دور همند. هستم و نیستم؛ گاهی حرفی می‌پرانم و باز برمی‌گردم به مکالمهٔ عصر. دوست دارم برآمدن صبح را ببینم. دست‌ها بالای سرم، چشم‌هایم گرم، یاد حرف‌های عصرم که به غروب کشید. دوست دارم برآمدن صبح را ببینم سرانجام. امیدوارم.

+ پیامها ٢:٢٠ ‎ق.ظ
چهارشنبه ۸ دی ۱۳٩٥

«هیچکس زاغچه‌ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت»

:: سهراب سپهری

+ پیامها ۱:٢۳ ‎ب.ظ
دوشنبه ٦ دی ۱۳٩٥

اگر یک موضوع و مرض در عالم باشد که در آن به حد کمال و مرگ رسیده باشم، آن دلتنگی است؛ انواعش. و علاجش، اگر بشود، دیدار است و اگر نشود، صبر و صبر تا بشود و اگر نشود تا مرگ.

+ پیامها ٩:۱۸ ‎ب.ظ
یکشنبه ٥ دی ۱۳٩٥

دیر شده بود و اخلاقم نحس. چک کردم ببینم تا کی و کجای بزرگراه پادرگلیم و بعد از بیچارگی متوسل شدم به بیدل که گفت «دل در کف دلدار است در سینه نمی‌باشد». یک‌آن حس کردم چه بی‌دلم! خواستم از پنجره بپرم بیرون و بزرگراه را بدوم تا آن‌سر دنیا، دلم را ببینم؛ که قفل باز شد و ترافیک روان شد و هی دورتر شدم. دورتر می‌شدم و نمی‌دانستم ساعتی بعد که را خواهم دید. حیف آن مه برای این من.

+ پیامها ٧:٤٠ ‎ب.ظ
شنبه ٤ دی ۱۳٩٥

پیدام کنی. مریخ و ماه را، به سرپنجه خاک را بشکافی و برویم شیراز و اصفهان و شمال؛ همین‌جاها که گزینهٔ سفر اول مردم است. مثل همه. توراهی سفر بدهند، سوغات بخواهند، پشت سرمان آب بریزند. مثل همه.

+ پیامها ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ
شنبه ٤ دی ۱۳٩٥

گم شوم، سفری بروم دور؛ مریخ، ماه، دل سرد خاک.

+ پیامها ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ
پنجشنبه ٢ دی ۱۳٩٥

دنیا را دل آدم‌ها می‌گرداند.

+ پیامها ۱:٥۳ ‎ب.ظ

آرشیو

اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  کالیفرنیا ::  بیدل ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::