Home  Feed  Email
جمعه ٢٩ امرداد ۱۳٩٥

خودم را زدم به خواب که جواب تلفن را ندهم. دوسال آزگار به امان خدا و حالا که باز نزدیک آخر مرداد و سالگرد مرگیم، اینها ماها را یادشان افتاده‌ست. دلم می‌خواهد هفت‌تیرم را بردارم و یک تیر حرام هرکدامشان بکنم و خلاص اما فقط زورم رسید خودم را بزنم به خواب که جواب تلفنشان را ندهم. دلم را سیاه کرده‌اند.

دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٥

از کلاس که برمی‌گردم، سوار اتوبوسی می‌شوم که چلهٔ جهنم تابستان هم مسیر بزرگراهی و پنجره‌های باز، بهشت و بهاری‌اش می‌کند و به جان همدیگر که آدم دلش می‌رود بردارد به یارش پیغام‌ها بفرستد.

یک بار نشده مثل آدم حافظ بخوانم؛ یعنی از اول و کامل. پس خواستم مثل آدم بخوانم و شروع کردم. دیدم مثل همه، بسیاری ابیات را پراکنده و بعضی شعرها را کامل حفظم. پس به سرم زد همینطور که پیش می‌روم غزل‌ها را به خاطر بسپارم؛ به آن بلندمدت‌ترین حافظهٔ سربه‌هوا. هم کمک می‌کند ذهن آشفته‌ام جمع‌وجور شود و هم یاری‌ام کرده در اتوبوسی که شرحش رفت، از یار نداشتهٔ هوش‌ازسربرم فارغ شوم و سرم گرم حافظ باشد؛ البته اگر غزل‌ها بیشتر از آن‌ور بام هلم ندهند.

یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٥

«قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا»

شنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٥

آب و روغن و گاز و شقیقه را در مخلوط‌کن ریختن و پیوندهایی به قوّت پیوندهای کووالانسی میانشان برقرارکردن از هنرهای قدیمی ذهنم است؛ در ساعت چهار صبحش تازه است.

جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥
جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥

ذهنم افراد را به دو گروه افراز می‌کند: آنهایی که وقتی صدایم می‌زنند «زهرا» را درست بیان می‌کنند و دیگران. دیگران، به دلخواه یا به عادت، بلایی سر این اسم می‌آورند. ناخودآگاه به اولی‌ها بیشتر اعتماد می‌کنم.

جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥

کاش دل تاج سرم نبود!

پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٥

باشد؛ من حرفی نمی‌زنم اما دست‌کم در بهترین احساس و بدترین احساس‌، دل نمی‌نشیند، دست خودش نیست، نمی‌تواند. کافیست ذره‌ای از آنچه در چنته دارد به چشم و چهره آورد. قول که دهانم بسته باشد اما دلم را نمی‌توانم کاری کنم.

*بیدل

پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٥

حالا راجر فدرر را مرد سوم تنیس جهان می‌نامند؛ برای منِ هیچ‌کاره سنگین است، هرچند در این برهه واقعیتی باشد. من همان برترین تنیسور تاریخ را حقیقت و عنوان برازنده‌اش می‌دانم. قهرمان‌های زندگی‌ام هم تا ابد قهرمان‌های زندگی‌ام می‌مانند با بهترین یادها و خطاب‌ها.

سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٥

آشتی آدابی دارد، صلح قوانینی، بازپیوستن تعهداتی تازه؛ پشیمانی و بازخواستن است و پاپیش‌گذاشتن و عذرخواستن، همه از ته دل. در این عالم ولنگار پر از آدم یلخی، کیست که این آشتی و صلح و وصل را با دل‌وجان نپذیرد!

دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٥

سه-چهار روزی که اینجاست می‌خواهد برای من شغلی حسابی پیدا کند چون فعالیتهای من شغل حساب نمی‌شود، و می‌خواهد شوهرم دهد. گفتم مگر نمی‌شود آدم بی‌شوهر باشد؟ گفت چرا. اما درهرصورت می‌خواهد خیلی‌زود بچه‌ام را ببیند. باورت می‌شود؟! باورت می‌شود امسال می‌رود مدرسه؟! همینجا بود که به دنیا آمد. سال ۸۸.

یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٥

بعید هم نیست چارنفری که فید زرمان را در فیدخوانشان دارند، یک روز صبح از خواب بیدار شوند و ببینند سه‌هزاروپانصدوخرده‌ای نخواندهٔ نو دارند. خرده‌ای خبر و دیگران و سه‌هزاروپانصد رؤیای تازه از زرمان تنها از یک شب در کالیفرنیا، که قصه است. من به مبالغه علاقه دارم، مخصوصاً در حکایات عاشقانه. و نیز چاردیواری اختیاری. آری.

یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٥

آخر مرداد می‌شود دو سال. دو سال است که پیش از هر پست وبلاگم بینهایت خط می‌نویسم دربارهٔ مرگ، مامان و مرگ مامان. بعدش اشکها و نوشته‌ها را پاک می‌کنم و یا هیچی نمی‌گذارم اینجا یا چیز دیگری می‌نویسم و می‌گذارم. از همان روزها دچار وسواس خاصی شدم که درباره‌اش در وبلاگم ننویسم. گاهی موقع نوشتن، سراسر خشم می‌شوم و گریه به جای اشک تبدیل به خاری در قلبم، سنگی بر سینه‌ام، سدی در مسیر نفسم می‌شود. البته شده از دستم در برود و چیزکی در وبلاگم نوشته باشم که نه تنها بهترم نکرده بلکه پشیمانی از نوشتن را هم به دردم اضافه کرده‌ست. کمی که گذشته بود، یاد چارهٔ پارانوئید پارک افتاده بودم؛ پس می‌سوختم و می‌نوشتم و می‌سوزاندم. خیلی سخت بود اما راستش تا مدتی آرام‌تر بودم و راه نفسم بازتر بود. نمی‌دانم چرا یا خیلی شفاف می‌دانم چرا نمی‌خواهم درباره‌اش اینجا بنویسم. شاید باز باید از کاغذ و آتش مدد بگیرم.

جمعه ۸ امرداد ۱۳٩٥

«ملالی نیست جز دوری شما!»

همین حالا بگو؛ بی‌دردی‌اش را طعنه می‌زنی که خوشا به حال او که همهٔ رنج و ملالش فقط دوری یکی است یا همدردی می‌کنی با کسی که همهٔ بیقراری و خستگی‌اش فقط دوری یکی است؟ بگو تا بدانی کجای کاری، کجای زندگی دست‌وپا می‌زنی.

جمعه ۸ امرداد ۱۳٩٥

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
:: کوچه، مشیری

مهتاب‌شبی از کالیفرنیا برمی‌گشتیم؛ با هم.

 - همین؟!
+ آنکس که رنج مهتاب‌شب بی‌او را کشیده باشد، می‌داند که پیمودن کوچه‌ها و خیابان‌ها در مهتاب‌شب با او چه حکایت عاشقانهٔ کاملی است.

چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٥

از کالیفرنیا برمی‌گشتیم خانه‌هامان. توی راه، دستهای دور ما کم‌کم نزدیک و یکی می‌شد. «چه خوبه که دستبند و انگشتر و حتی لاک، بندی به دست تو نیست!» حقیقت این است که اینها راه نفسم را تنگ می‌کند اما گفتم «نمیخوام ذره‌ای از دستم از درک دست تو محروم بمونه». دروغ و غلو که نه؛ آن‌موقع حقیقت والاتری را گفتم.

دوشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٥
یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥

«رحم کن بر حال محرومی که مانند سپند
سوخت اما ناله‌ای پیغام نتوانست کرد»

:: بیدل

یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥

داشتم وسایلم را پهن می‌کردم که ایشان گفت دیشب بدخواب شده بوده و پرسید «بدخواب نمیشی؟» کاش می‌شد ضربه‌ای روی هوا می‌زدم و از این مانیتورهای شناور توی فیلم‌ها شکل می‌گرفت و چند نوشته از وبلاگم می‌آمد و آنها را معلق در فضای تاریک اتاق می‌خواند که هم بدخوابی دستش بیاید و هم بداند که چقدر نفسم باز می‌شود اگر پرده‌ها را بزند کنار که آفتاب بتابد نه اینکه برود چراغ را توی روز روشن کند. واقعاً حوصلهٔ حرف‌زدن نداشتم و فقط گفتم «چرا».

جمعه ۱ امرداد ۱۳٩٥

تنها زندگی می‌کند. داشت جلویش از دهنم درمی‌‌رفت که من اگر مجبور باشم تنها زندگی کنم ترجیح می‌دهم اصلاً زندگی نکنم. شکر که دهانم با این نفس سرد باز نشد. فعلاً دیدم به زندگی همین است. الان هم در قید اعضای خانواده‌ام هستم که آن مرگ ناگهانی جانهای خستهٔ ما را به هم بسته‌تر و همه‌مان را نگران‌تر کرده است. می‌دانم بد و نومیدانه است که اگر تنها باشم دیگر هیچ، و شاید فقط فکر است و در واقعیت اینطور نباشد؛ همانطور که خیال می‌کردم اگر مادرم نباشد بی‌درنگ می‌میرم، که در واقعیت هنوز هستیم ظاهراً. از ناامیدی بیزارم ولی گاهی توی دلم خیلی خالی است.

دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٥

وبلاگ‌نویس‌ها دو جورند: حاضر یا فعال در شبکه‌های اجتماعی، گریزان از شبکه‌های اجتماعی. گونهٔ گریزان، پناهندگان به وبلاگند و گاهی ناگزیر در وبلاگشان توئیت می‌کنند، نقل قول می‌کنند، به اشتراک می‌گذارند، عکس می‌چسبانند و... . زرمان گونه‌ای گریزان از انواع شبکه‌های اجتماعی است که شبیه هرچه شود از اینستاگرام‌شدن برائت می‌جوید.

دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٥

در همین میدان گاو پیشانی‌سفید سرویس بهداشتی هست. تابلوی راهنما هم دارد. در بسیاری میدانهای دیگر و همهٔ پارکها و مسجدها هم. اما همیشه مردانی از سرزمین پارس پیدا می‌شوند که روز روشن، نزدیک میدان، پای درختها و رو به این‌همه پنجره می‌شاشند.

شنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٥

در اتاقک پشت وانت دوست پدر راهی کاشمریم. دختر همسن و همسفرمان، محبوبه، از اول تا آخر راه یک سکهٔ پنج‌تومانی زرد چرک را در دهان می‌چرخاند. من شاید شش یا هشت ساله‌ام و به جای اینکه از سفر در آن اتاقک، کودکانه کیف کنم، به فکر کثیفی سکه‌ام و نگران اینکه در یکی از دست‌اندازهای جاده، سکه نرود ته حلق محبوبه. رو و زبان آن را هم ندارم که حرفم را به بزرگتری بگویم. فقط نگرانم. همه و محبوبه سالم به کاشمر می‌رسیم. با خودم می‌گویم حتماً دهانش مزهٔ فلز گرفته ولی او انگار تمام راه قرص نعنا در دهان داشته، حتی وقتی سکه را از دهان به جیبش می‌راند تف نمی‌کند. هیچ‌چیز دیگری از آن سفر یادم نیست.

چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٥

اگر عروسی بشود عزا می‌گیرم. هیچ لباسی مناسب هیچ مراسمی ندارم و چون از رفتن و گشتن و پرو کردن و گشتن و پرو کردن و گشتن و پرو کردن و برگشتن بدم می‌آید باید بروم پارچه‌ای از توی بقچه بیرون بکشم و لباسی چیزی سرهم کنم و چون حوصلهٔ دوخت‌ودوز ندارم، پیش‌پیش دارم عزا می‌گیرم برای احتمالی در حد صفر؛ این یکی از هزاران‌هزاران‌هزار عادت ناپسند بنده است.

- از بدی‌هایم می‌نویسم که کلمات توی سرم بزنند تا سرانجام کاری، فکری به حال خودم بکنم و البته همچنان چاردیواری اختیاری؛ چاردیواری آنچنان اختیاری که رفتم در «دربارهٔ وبلاگ» وارد کردم «چاردیواری اختیاری».

سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٥

ملافه‌ای سفید رویم انداخته‌ام که بخوابم. سر و ته ملافه را زیر سر و پایم کرده‌ام که دست باد کولر به ما نرسد. ما یعنی من. ملافهٔ سفید یاد دو چیز می‌اندازدم؛ رختخوابهای ژاپنی و مرده‌ها. کسی که هرچیزی یاد چیزهای دیگری نیندازدش خواب و زندگی راحت‌تری دارد. رختخواب ژاپنی و مرده هرکدام شاخ و برگهای فراوان دیگری پیدا می‌کنند که نمی‌دانم به آنها تن بدهم یا باد کولر!

یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٥

صبح سوار اتوبوس رسالت-ونک بودم. خلوت بود؛ یعنی کسی ایستاده نبود. به ذهنم رسید «آدم اینجا تنهاست» و بعد به یادم آمد که زودتر از من به ذهن سهراب سپهری رسیده بوده و ادامه داده، و ادامه دادم «آدم اینجا تنهاست، و در این تنهایی سایهٔ نارونی تا ابدیت جاریست».

*سهراب سپهری

یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٥

با اینکه بندهٔ عشقم اگر پیدا شود ولی از این تنهایی هم راضی‌ام. چندسال پیش، یک رابطهٔ دوستی چندماهه داشتم که درحقیقت اصلاً شکل نگرفت و دیگری یک رابطهٔ بلاتکلیف یکطرفه -از سمت من- که همان بهتر که شکل نگرفت. همین. شاید از بالارفتن سن باشد -نمی‌دانم- که حالا دیگر هوا و هیجانِ بودن در یک رابطه هم از سرم پریده و سرم به زندگی خودم است و هیچکس در ذهن یا زندگی‌ام نیست. فقط همچنان عشق را می‌پرستم و تنهایی را می‌ستایم و گاهی بیقرارم.

- منظورم از رابطه، در طیفی، از دوستی بی‌سروته رایج روز تا ازدواج است.

*سهراب سپهری

شنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٥

فاصلهٔ بین چایی که می‌چسبد و چای بعدی، تا آن هم در همان حدوحدود بچسبد؛ فاصله‌ای است شبیه و به‌ظرافت آن نقل‌قول از دیوانه‌بازی که از بس درست و غلط و به اسم بوبن و دیگران شنیده‌ایم، غلط می‌کنم تکرارش کنم.

جمعه ۱۸ تیر ۱۳٩٥

گویی داشتم نقاشی بر دستهایش می‌دیدم و نه آن تاولها و زخمها را، که تماشا می‌کردم و نه آخ و وای.

شما با آن دستها معجزه‌ها می‌کنی؛ حواس عالم و آدم باید به دستهای شما باشد. عالم و آدم تعطیلند، همیشه تعطیلند؛ بیشتر به خودتان بها بدهید. من یکی که ارزش شما را خوب می‌دانم و اهل اهمال نیستم؛ احوال‌ناپرسی‌ام از مراعات روحیات شماست. یکشنبه می‌بینمتان.

دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٥

دم غروب خسته می‌شوم و خوابم می‌گیرد. نمی‌ارزد بخوابم؛ دیگر هرکاری بوده تا این موقع روز کرده‌ام و اگر بیفتم بخوابم که خستگی در کنم، بعدش کار چندانی ندارم و شب هم بی‌خواب می‌شوم و تازه این تقریباً تنهازمانی است که دیگر همه خانه‌اند و خیالم راحت است. کمی وبلاگ می‌خوانم. دردهای خاکستری در جواب کامنتم نوشته: "هرجا که آسمان دیده‌شود خود بهشت است." بعد از دوسال و دوماه، هنوز هرکه از خانه بیرون می‌رود، تا برگردد نگرانم. این ساعت‌ها، حالا، همه خانه‌اند و جایی که تکیه داده‌ام، از دو پنجرهٔ روبرو و کنارم آسمان هنوزروشن پیداست.

شنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٥

- دیشب صدای جیرجیرکه نذاشت بخوابیم.
+ دیشب صدای جیرجیرکه بود که گذاشت بخوابم.

* سایه

جمعه ۱۱ تیر ۱۳٩٥

«بیدل بنال ورنه درین دامگاه یأس
خاموشی‌ات ز خاطر صیاد می‌برد»

سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳٩٥

آخ که اگر لحظه‌ای با من می‌بودی...

هیچ وقت سودای نویسندگی نداشته‌ام. بلد هم نبوده‌ام. انشاهای مدرسه‌ام را به‌زحمت به ده-دوازده خط اجباری می‌رساندم. سخت‌ترین تکلیف خانه و بدترین امتحان مدرسه انشا بود. هیچ دفتر خاطراتی نداشته‌ام. همهٔ آنچه نوشته‌ام وبلاگ‌هایی دست‌وپاشکسته بوده. اما امروز ِ دلتنگی آرزو کردم -یا نمی‌دانم حسرت خوردم- که کاشکی می‌توانستم یک داستان بسیار عاشقانهٔ سوزناک بنویسم که پیر و جوان گوشه‌گوشهٔ دنیا را به شور و گریه بیندازد...

از اینجا به بعدِ نوشته‌ام را پاک می‌کنم؛ رسیده به عشق. هرچه می‌نویسم تهش عشقی می‌شود، پیش‌نویس می‌شود، دو روز خاک می‌خورد، دوباره می‌خوانمش، متن را پاک می‌کنم و چیز دیگری به‌جایش می‌نویسم که باز به عشق می‌رسد. دوباره. ده‌باره. من از وهم عشق می‌ترسم. همین بالا نوشته‌ام "امروز دلتنگی"؛ دیروز بوده. دلتنگی برای کی؟ کدام آدم؟ کدام مرد؟ بالاتر نوشته‌ام "آخ که اگر لحظه‌ای با من می‌بودی"؛ منظورم کیست؟ ترانه را که گوش می‌دهم دلم هوای که را می‌کند که لحظه‌ای با من باشد و نیست؟ شعر و قصه و ترانه‌ای که ساز می‌شود از کیست؟ وهم. وهم. وهم.

- پریز برق آن‌سر دنیاست و من این‌سر دنیا در رختخوابم و این موبایل هی هشدار می‌دهد که محتاج برق است و متن می‌خواهد چی را به چی ربط دهد و مثلاً برق را به عشق. تا پشیمان نشده‌ام و تا عشقی نشده و تا خاموش نشده، به‌جای پیش‌نویس بزنم انتشار و بروم. ساعت این‌سر دنیا: یک و نه دقیقهٔ بامداد. ساعت آن‌سر دنیا: یک و نه دقیقهٔ بامداد. با اینکه دوریم، دنیا کوچک است و حس می‌کنم و شکر می‌کنم که ما در یک مداریم ای عشق.

* از ترانهٔ «با من باش» سیاوش قمیشی

جمعه ٤ تیر ۱۳٩٥

خواهرم می‌خواهد ظرف چای را پر کند؛ رفته به اعماق خشک، تاریک و خنک کابینت و می‌پرسد از آن پاکت؟ می‌گویم نه؛ از این قوطی. چای خیلی خیلی مرغوب توی پاکت را قدر طلا پول داده‌ایم و برای خواص دم می‌کنم. خوب نگهداری‌اش می‌کنم ولی مگر عمر چای خشک چقدر است؟ می‌ماند که یک قوری از آن با شما نوش جان ما شود؟ کی دیگر؟ عمر آدمیزاد چقدر است، صبر آدمیزاد؟

* بیدل

چهارشنبه ٢ تیر ۱۳٩٥

همهٔ فکرهای خوب و همهٔ فکرهای بد دنیا، همزمان، توی سرم است. زمانی از شب است که فردا حساب می‌شود. به خودم که می‌آیم نمی‌دانم چه مدت است که به سقف خیره مانده‌ام. نمی‌دانم این سیاهی در آن سیاهی پی چیست. یک فکر بد تازه جان می‌گیرد. موبایل را برمی‌دارم که بنویسمش و سقف کمی روشن می‌شود. می‌نویسم " شاید سرآغاز تمام جنون‌ها خیره‌ماندن شبانه به سقف‌ها باشد." سقف را کنار می‌زنم و آسمان پاک پرستارهٔ پشت‌بام قدیم می‌نشانم. راحت نیست. بابتش ساکت اشک می‌ریزم.

سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳٩٥
یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٥

من از آن تیپ و قیافه‌هایی نیستم که توی خیابان نگاهم کنند و روزهایی مثل امروز که زیاد نگاهم می‌کنند شک ندارم که یا دماغی چیزی به صورتم چسبیده، یا جوش غریبی، شاخی ناگهان سر زده، یا بخیه‌های کنار صورتم، بعد از سی‌سال، شکافته و دندان‌هایم پیداست و از این قبیل. البته ماه رمضان را هم واقعاً یادم نبود؛ موهایم را جمع و جور کردم و آدامسم را هم تا سطل آشغال بر سقف دهان جاسازی کردم.

من از آن تیپ و قیافه‌هایی نیستم که توی خیابان نگاهم کنند و درعوض می‌توانم من به بقیه نگاه کنم و گاهی چهره‌هایی شبیه آنها که دورند، آنها که دیگر نیستند، یا «چه و چه» پیدا می‌کنم. خلاصه دلم سوزن‌سوزن می‌شود. و این چه و چه و این دهان بسته چه حکایات پرسوزوگدازی می‌تواند باشد.

-متن طولانی‌تر از اینها بود. همینش هم زیاد شد و زیادی است. اصل، گفتن آنچه بود که معمولاً نگفته می‌ماند. چرا می‌نویسم؟!

شنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٥

جایی که هزار حرف و حدیث احتمالی پشت سر را به جان می‌خری و بی‌خداحافظی می‌گریزی.

جمعه ٢۸ خرداد ۱۳٩٥

«اگر صد بار آید موج تیغش بر سرم بیدل
حباب من ز جیب دل سر دیگر برون آرد»

جمعه ٢۸ خرداد ۱۳٩٥

«نمی‌ارزد به رنگ خوش عیار چهرهٔ عاشق
خزان از بوته‌های گل گرفتم زر برون آرد»

:: بیدل

جمعه ٢۸ خرداد ۱۳٩٥

«لبت در خنده گوهر ریزد از آغوش برگ گل
رُخت گاه عرق از آفتاب اختر برون آرد»

:: بیدل

جمعه ٢۸ خرداد ۱۳٩٥

«نگاهت جوش صد میخانه از ساغر برون آرد
تبسم شور چندین محشر از کوثر برون آرد»

:: بیدل

سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٥

فیلم می‌بینی که خودت را توی فیلم گم کنی، خودت را درش پیدا می‌کنی. تف!

شنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٥

همیشه از میزبان‌هایی که برای بچه‌های کوچک مهمان پیش‌دستی جداگانه نمی‌گذاشتند بدم می‌آمد. از گذشته می‌گویم. از این آدمها هستند هنوز؟! با سینی چایی که از جلوی بچه‌ها عبور می‌کرد و هنوز عبور می‌کند نیز کنار نیامده‌ام. یک توقف و تعارف جای دوری نمی‌رود. بچه هم اهلش نباشد، چای که روی زمین نمی‌ماند. آن آب سرد را هم سرخود سر استکان نبند؛ با اجازهٔ خود بچه یا والدین باشد بی‌زحمت.

+ چای

شنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٥

دوست ندارم با این کینه زندگی کنم، با این کینه بمیرم.

شنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٥

تلویزیون، سریال جنگی. عراقی‌ها ایرانی‌ها را اسیر کردند. تعداد عراقی‌ها زیاد بود. چندتایشان اسلحه‌ها را سمت ایرانی‌ها که حالا زخمی و درمانده و غریب پشت ماشین روبازی بودند، نشانه رفته بودند و بقیه پایکوبی می‌کردند. دو فضای کاملاً متضاد. آنها اسیر گرفته بودند و شادی می‌کردند؛ حق داشتند. اینها هم اسیر شده بودند و حق داشتند که دنیایشان به آخر رسیده باشد. ولی... ولی واسطهٔ شادی آنها وضعیت اینها بود. یعنی آنها داشتند روی زخم و خون و دست‌های بستهٔ اینها پای می‌کوبیدند. مشغول کار خودم بودم، تلویزیون بی‌صدا بود و نمی‌دانم موسیقی محزونی وارد شد یا صدا غوغای عراقی‌ها بود و نفس‌نفس خستهٔ ایرانی‌ها. نمی‌دانم این سکانس خاموش از یک سریال جنگی قدیمی ایرانی اینقدر اثرگذار بود یا نه ولی من را منقلب کرد، چون دیده‌ام و حس کرده‌ام و تجربه کرده‌ام، نه در جنگ و در برابر دشمن؛ در صلح و در کنار دوست.

* سایه

یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٥

نمی‌دانم چرا نشستم با ایشان از زندگی‌ام گفتم! چرا جواب یک سؤال، شبیه درددل شد اصلاً؟! پشیمانم؛ درست مثل وقتی که توی وبلاگم درمورد زندگی‌ام می‌نویسم. مثل همین الان که دارم از پشیمانی می‌نویسم و پشیمانم. هر حرف بیشتری دارد یک حلقهٔ تازه به زنجیرهٔ پشیمانی اضافه می‌کند و من بس نمی‌کنم؛ درست شبیه صبح یکشنبه که در جواب یک سؤال، حرف قاطی حرف آمد و کار به درددل کشید. نمی‌خواهم با کسی حرف بزنم. نمی‌خواهم از این نخواستنم بنویسم. ولی حرف زدم و دارم می‌نویسم...

پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٥

اگر با حرف خرابم می‌کردند باز هم حرفی نمی‌زدم. نه اینکه نمی‌توانستم؛ نمی‌خواستم. حرف، مفت و زیادی بود. به طلا که پاکه چه منتش به خاکه معتقد بودم. از تهمت با سکوت رد می‌شدم. دست‌و‌پا نمی‌زدم. بالای دار نرفتن سر بی‌گناهِ پای دار باورم بود مخصوصاً که محکمه دل آدمی بود. به دل آدمها ایمان داشتم. چه شد؟! با این فعل‌های ماضی انگار دارم از یک موجود دیگر می‌گویم. ضرب‌المثل‌ها همان‌هاست اگر دل و جگر پاره را بشود باز ساخت.

می‌شود.

یکشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٥

می‌نویسم. می‌نویسم. بک‌اسپیس را نگه می‌دارم و قصهٔ حسین‌کرد را حرف به حرف پاک می‌کنم، نه اینکه کل متن را یکجا حذف کنم. وبلاگ‌نویسان دانند.

یکشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٥

بالارفتن از پله‌برقی خاموش شبیه کوهنوردی است.


آرشیو

امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  کالیفرنیا ::  بیدل ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::