Home  Feed  Email
شنبه ٢٥ دی ۱۳٩٥

از جشن دیشب کناری‌ها یک بادکنک سرگردان توی راه‌پله‌ها مانده بود که حالا در خانهٔ ماست؛ نخش به مجسمهٔ حضرت داوود گیر کرده و جلوی شومینهٔ خاموش آویزان است. حالا، داوود چنگ و تنهٔ جنگجوی بی‌سری را زیر پا دارد و فلاخن و بادکنکی آبی در دست. این است؛ جهان، گاهی اتفاقی، همین‌قدر بی‌تناسب و مسخره می‌شود.

دوشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٥

پسری را که دوچرخه‌سواری یادم داد، از یاد نخواهم برد و دختری را که می‌دانست هیچ رانندگی نمی‌دانم و گذاشت با ماشینش برانم، و خیلی‌ها هرکدام به دلیلی. تو. تو را بخواهم از یاد ببرم هم نه می‌توانم، نه می‌شود؛ به هزارویک دلیل که هر یکی هزار دلیل حسابی است. بماند میان من و تو، سوئینی تاد صبور.

شنبه ۱۸ دی ۱۳٩٥

وقتی یکی صحبتش را با "مامانت خدابیامرز" شروع می‌کند، هنوز گیر میکنم، بقیهٔ حرفش را نمی‌فهمم و مثل گیج‌ها نگاهش می‌کنم؛ از زمان و مکان کنده می‌شوم. همان افعال ماضی هم برای یادآوری حقیقت زیادی است.

جمعه ۱٧ دی ۱۳٩٥

اضطراب حال عجیبی است؛ نمی‌شود درست بیانش کرد، اصل احساس در تعریف با کلمات جا می‌ماند. زن را می‌بینم که بعد از حادثه‌ای مضطرب مانده و مانده است. هرچه آدم دویده، هرکار کرده، متوسل به هر دوا و دکتر و روشی شده و درمان نشده باشد؛ بنده به شما می‌گویم که عشق درستش می‌کند، آبادش می‌کند. اینکه نصف‌شبی نشسته‌ام همراهش که نه، به‌جایش، اشک می‌ریزم چون دیده‌ام، می‌دانم، می‌فهمم. عشق هم حال عجیبی است؛ نمی‌شود درست بیانش کرد، اصل احساس در تعریف با کلمات جا می‌ماند...

*چارلز بوکوفسکی

سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٥

امروز دست دراز کنم، از شیشه و هوا و فضا رد می‌شود و به خود خورشید می‌خورد. اصلاً نباید دست دراز کنم؛ صبح زودتر چشم باز کرده بودم و آفتاب با شیب تند تلاش کرده بود؛ از بین پرده‌های افتاده به شومینهٔ همیشه‌خاموش تابیده بود. نگاه می‌کردم به شومینه‌ای که با دوتکه آفتاب گرما می‌بخشید به جهان.

دوشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٥

فهمیده‌ام که وقتی جسماً خسته‌ام، دست‌هایم را کشیده بالای سرم می‌گذارم و می‌خوابم و وقتی روحاً هلاکم، دمر می‌خوابم. نیمه‌شب است. دراز کشیده‌ام. برق‌ها خاموش و آن‌طرف‌تر شمع روشن است و بقیه دور همند. هستم و نیستم؛ گاهی حرفی می‌پرانم و باز برمی‌گردم به مکالمهٔ عصر. دوست دارم برآمدن صبح را ببینم. دست‌ها بالای سرم، چشم‌هایم گرم، یاد حرف‌های عصرم که به غروب کشید. دوست دارم برآمدن صبح را ببینم سرانجام. امیدوارم.

چهارشنبه ۸ دی ۱۳٩٥

«هیچکس زاغچه‌ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت»

:: سهراب سپهری

دوشنبه ٦ دی ۱۳٩٥

اگر یک موضوع و مرض در عالم باشد که در آن به حد کمال و مرگ رسیده باشم، آن دلتنگی است؛ انواعش. و علاجش، اگر بشود، دیدار است و اگر نشود، صبر و صبر تا بشود و اگر نشود تا مرگ.

یکشنبه ٥ دی ۱۳٩٥

دیر شده بود و اخلاقم نحس. چک کردم ببینم تا کی و کجای بزرگراه پادرگلیم و بعد از بیچارگی متوسل شدم به بیدل که گفت «دل در کف دلدار است در سینه نمی‌باشد». یک‌آن حس کردم چه بی‌دلم! خواستم از پنجره بپرم بیرون و بزرگراه را بدوم تا آن‌سر دنیا، دلم را ببینم؛ که قفل باز شد و ترافیک روان شد و هی دورتر شدم. دورتر می‌شدم و نمی‌دانستم ساعتی بعد که را خواهم دید. حیف آن مه برای این من.

شنبه ٤ دی ۱۳٩٥

پیدام کنی. مریخ و ماه را، به سرپنجه خاک را بشکافی و برویم شیراز و اصفهان و شمال؛ همین‌جاها که گزینهٔ سفر اول مردم است. مثل همه. توراهی سفر بدهند، سوغات بخواهند، پشت سرمان آب بریزند. مثل همه.

شنبه ٤ دی ۱۳٩٥

گم شوم، سفری بروم دور؛ مریخ، ماه، دل سرد خاک.

پنجشنبه ٢ دی ۱۳٩٥

دنیا را دل آدم‌ها می‌گرداند.

پنجشنبه ٢ دی ۱۳٩٥

خواسته‌ام به چشم‌برهم‌زدنی برآورده شد. آرزویی که ناامیدانه حرف شد و اشک می‌شد، بدون دست‌وپا‌زدنم داشته شکل می‌گرفته؛ شاید به‌قوّت و همّت دل شکسته. اشک اول برای «تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه» و اشک دوم برای این «کوته شده‌ست فاصلهٔ دست و آرزو».

* اولی از فریدون مشیری و دومی به‌گمانم از م.امید

چهارشنبه ۱ دی ۱۳٩٥

از دلم حرفی به زبانم می‌آید و بس که آرزوی دوری است، اشکی می‌شود، اشکی می‌شود و می‌ریزد، اشک می‌شود و می‌ریزد و بند نمی‌آید. -خوبم.

دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٥

زیر بند رخت آپارتمانی دراز کشیده‌ام و بوی نرم‌کننده و حمام و عطری که به دستهٔ جعبه مانده توی سرم است. یک‌استکان چای و دوحبّه قند که یکی‌اش درنهایت می‌ماند. بله؛ استکان به جای لیوان. دو-سه تا صبح، دو-سه تا عصر. دیدم آن‌یکی زهرا چای را کم کرده و توانسته، خودم هم قصدش را داشتم، مثلاً به همراهی قدمی برداشته‌ام و گرچه خبرش نکرده‌ام که در ترک هم‌پیاله داری ولی خب شاید ته دلش حس کرده باشد. دیگر اینطور شده‌ام. یعنی صدا و بوق و کرنا را کم کرده‌ام و امیدوارم به دل‌های آشناهای جانم، دور و نزدیک. تو شاهدی سوئینی تاد که چطور بی‌صدا دوستت دارم و کاش اینجا بودی و عطر جعبه را نو می‌کردی و این یک‌حبّه قند را با نصف استکان چای شریکم می‌شدی و بوی حمام و عطر مچ دستم، همه را با هم، سر می‌کشیدی و ریشه‌های شال آویزان از بند با صورتمان بازی می‌کرد و پاهایمان هم لای پره‌های شوفاژ گرم و دل‌هامان هم قرص و چه و چه و چه...

پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٥

یک‌سال هرروز همین‌ایستگاه پیاده می‌شدم می‌رفتم سر کار؛ ایستگاه فردوسی. ۸۹-۹۰. چه سال نحسی بود! از همان خروجی بالا می‌آیم و می‌ایستم کنار بانک. توی شیشه‌های دودی نگاه می‌کنم. بعد قرن‌ها دوست دارم توی آینه‌ای خودم را ببینم. چرا آمده‌ام؟ کاش چشم آدمی هم لب می‌بست.

چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٥

نبضم را می‌گیرم. ۷۵تا در دقیقه. دوباره می‌گیرم. خوشم آمده. چندبار تکرار می‌کنم. چشم‌هایم را می‌بندم. انگشت‌ها روی مچم. چقدر دوستش دارم. حساب شماره‌ها و ثانیه‌ها از دستم در می‌رود. قلب می‌دود. چرا زمان نایستاد پس؟

دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٥

بدتر از مرگ، پس از تصادف در اتاق احیا بود، هزارساعت پشت در اتاق عمل بود، حدود سه‌ماه در کما بود؛ مرگ دربرابر اینها مثل موهبتی بود چون دست‌کم می‌دیدم مادرم سرانجام آرام گرفته است.

مادرم مرد. دوسال و چهارماه پیش مادرم مرد. مادرم را زنده آخرین‌نفر من دیدم. بخشی از جان‌دادنش را دیدم. مادرم مرد و کنار جسم هنوزگرمش خوابیدم و برای آخرین‌بار بغلش کردم. مادرم مرد و تا سردخانه، تا آخرین در ممکن، بردمش. تمام‌شدنش را دیدم و فریاد زدم. بدن بی‌جانش را بغل کردم و فریاد زدم. پاهایش را تا سردخانه چسبیدم و کشان‌کشان رفتم و فریاد زدم. جسمش را، جانم را، در دل خاک جا دادند و فریاد زدم. فریاد زدم. صدایم دیگر درنمی‌آمد. صدایم دیگر درنیامد.

از آن اتفاق خیلی ننوشته‌ام و نگفته‌ام و نمی‌نویسم اینجا تا کسی را غصه ندهم. حالا هم گفتم که بدانی چرا صدایم درنمی‌آید؛ هیچ انتظاری ندارم از دنیایی که صدایم را نشنید و مادرم را آنطور الکی‌الکی و ذره‌ذره جلوی چشم‌هایم بلعید.

«ز بی‌دردیست دل را اینقدرها رنگ‌گردانی
گر این آیینه خون گردد به یک‌رنگ آشنا باشد»
:: بیدل

جمعه ۱٩ آذر ۱۳٩٥

آخرهای پاییز بود با شب‌های شبیه غروبی طولانی. پشت همان میز دونفرهٔ کوچک، که دل و دست و نفس‌ها را نزدیک‌تر می‌کرد، میان دود سیگار و عطر قهوه نشسته بودیم. پشت شیشه، شب و بیم و سرما و گاهی هراس موج می‌زد، اما دل‌های ما با هم آرام و به هم گرم بود، پرامید و روشن بود. در کافهٔ محبوبمان در کنار محبوبمان بودیم و هیچ دوست نداشتیم بیرون صبح شود. صبح بود؛ تمام آن شب‌های شبیه غروبی طولانی، آن وقت‌ها صبح بود.

جمعه ۱٩ آذر ۱۳٩٥

هنوز دور نشده بودیم که ایستاد. گفت دلم به رفتن نیست؛ بیا برگردیم. برگردیم؟ از خداخواسته خندیدم و گفتم برگردیم. وقتی مقصد کالیفرنیا باشد دیگر نه غمی هست، نه ترسی؛ به‌جایش خروارخروار شادی و آرامش. دست‌دردست هم راه می‌رفتیم و لبخندِ روی لب‌هامان را با هم قسمت می‌کردیم و خوب می‌دانستیم تازه اول قصه است.

پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٥

سوئینی تاد مهربان، اگر بچه‌ای بودم و می‌خواستم قلب تو را بر کاغذ بکشم، برگه را خالی می‌گذاشتم و می‌گفتم نشد، جا نگرفت. حالا دلت را جهان لایتناهی می‌خوانم که باز کم است.

سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٥

«خروش درد شنو مدعای عشق همین بس
در الله الله ما جای حرف لام نباشد»
:: بیدل

چلّه سردترین چهل‌روز زمستان است، گرم‌ترین چهل‌روز تابستان، چهل‌روز بعد از زایمان، چهل‌روز بعد از وقوع امری. چلّه لزوما چهل‌روز هم شاید نباشد؛ این‌چلّه را یک‌قطره اشک نریخته‌ام.

سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٥

«کدام عمر و چه فرصت که دل دهی به تماشا
به پای اشکْ نگه می‌دود خرام نباشد»

:: بیدل

سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٥

«جدا ز انجمن نیستی به هرچه رسیدم
نیافتم که می ساغرش حرام نباشد»

:: بیدل

سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٥

«کسی ندید ز هستی به غیر درد سر اینجا
شراب این خم وهم از کجا که خام نباشد»

:: بیدل

دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٥

از پنجرهٔ اتوبوس، بیرونی‌ها را زیاد نگاه می‌کنم. برایشان قصه نمی‌سازم ولی می‌دانم زندگی هرکدام ماجراها دارد؛ حتی شاید آنها که معمولی‌تر دیده می‌شوند، بیشتر. امروز زن و مردی را سوار موتور دیدم. زن و شوهر بودند؛ شاید هم نبودند. زن همان صبحی خسته بود؛ شاید هم نبود. مرد از زندگی‌اش راضی است؟ زن چی؟ در یک‌لحظه می‌شد همزمان به رضایت هردو، نارضایتی هردو یا یکی حکم داد ولی من قصه نمی‌سازم؛ کی از دل آدم‌ها، از دل زندگی‌ها خبر دارد؟ همین من که در آفتاب گرم آخر پاییز صندلی داغ آخر اتوبوس چرت می‌زنم و زندگی بیرونی‌ها را می‌بینم و نمی‌دانم دارم چه غلطی می‌کنم. دارم چه غلطی می‌کنم؟

شنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٥

اینهایی که امروز می‌نوشیم چایی است، آنهایی هم که تا امروز می‌خوردیم چایی بود؟! چی وارد شده از غیب در این بساط که از همان سرصبح، چایی‌ها یک طعم و عطر دیگری دارد؟

چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٥

سوئینی تاد! دوست دارم یک‌روز، به‌دل، خوش باشم در این جهان پر غم. همین. همین که نه؛ فردایش هم بمیرم.

*بیدل

چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٥

«پنداشتم که طبیب به بالین بیمار می‌رود، بیمار پیش طبیب می‌فرستادم»
::ذکر سفیان ثوری

زن، صورتش را می‌گیرد زیر شیر آب سرد بلکه آن‌همه خواب از سرش بپرد. خواب نبوده و نیست. مرور می‌کند. خواب نبوده و نیست که بشود مثل یک خواب در بیداری مرور کرد و در طول روز فراموشش کرد. بیداری را انگار در خواب مرور می‌کند که هی می‌رود صورتش را زیر آب سرد می‌گیرد؛ شنیدن و گفتن کلمه‌ای آرزویش بوده، حالا دنیایی کلمه شنیده و گفته است. ثانیه‌ای بیشتر ماندن پشت چراغ چهارراهی را آرزو داشته، حالا ساعت‌ها و خیابان‌ها را در اختیار داشته و پیموده است. چه خبر است؟ کجاست اینجا؟ همین دنیای خودمان است؟! باز می‌رود سمت شیر آب.

+ زن حیاتش

*چارلز بوکوفسکی

یکشنبه ٧ آذر ۱۳٩٥

بعدش رنگ‌ها مفهومی‌تر می‌شوند، طعم‌ها مشخص‌تر. قبل‌تر اگر می‌گفتی آبی، حالا حرف از آبی آسمانی می‌زنی. لاجوردی، نیلی،  تازه توی طیف می‌نشینند. شیرینی کم و زیاد پیدا می‌کند، تلخی کنار می‌رود و پای ملس و میخوش به طعم‌ها باز می‌شود. تازه‌هایی در مسیرهای تکراری می‌بینی با دهان باز و چشم بسته؛ بینا شده‌ای. ساختمان‌های قدیمی قشنگ. مجسمه‌ها متحرک می‌شوند؛ فردوسی گاهی شاهنامه را یک ورقی می‌زند و سربندش را جابجا می‌کند و سرفه‌ای می‌کند، کوهنورد سربند پا عوض می‌کند و رو به کوه می‌گرداند و عمیق نفس می‌کشد، اصلاً توی عکس‌ها دست می‌اندازد گردن آدم‌هایی که می‌خواهند آن کوهنوردی را یادشان بماند. این‌وقت سال، برگ درخت‌ها می‌شود سبز جوان پیش از اردیبهشت. آفتابش آفتاب بهشت می‌شود اگر بهشتی درکار عالم باشد و اصلاً بهشت می‌خواهیم چه‌کار با این درخشش و حضور به‌وقت. من نمی‌گویم؛ م.امید گفته‌ست که باید به سرش قسم خورد با این تخلصش. پادشاه فصل‌ها، پاییز.

شنبه ٦ آذر ۱۳٩٥

مامان توی کما بود. خیلی درد داشتم ولی پریود نمی‌شدم. آن درد به حساب نمی‌آمد اصلاً، خودم را می‌کشاندم، مهم نبود، حواس زمین و زمان به واکنش‌های مامان بود؛ مردمک‌ها به نور واکنش نشان داده، خمیازه کشیده، برای درد چهره درهم کشیده و... . مامان که رفت، خونریزی من هم شروع شد. حالا، نه اینکه مقایسه کنم ولی این جان آشفته بدن را فرمان می‌دهد دیگر. این‌بار هم درد بود و خبری نبود، روزها گذشت تا سرانجام فارغ شدم.

*حافظ

شنبه ٦ آذر ۱۳٩٥

سوئینی تاد عزیزم؛ چاره‌ای ندارم جز اینکه بی‌حد دوستت دارم.

جمعه ٥ آذر ۱۳٩٥

Nadia: I never knew love could cause such pain.

Omar: What did you do while I was gone?
Nadia: Nothing.

«اثر نالهٔ عشاق ز هر ساز مخواه
این نواییست که در پردهٔ دل جا دارد»

::بیدل

+ فیلم

پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥

هنوز ساعت یازده است. دوازده نشده که بشود فردا، بگوییم امروز رفت و گذشت و روز تازه‌ای آمد و شاید معجزه‌ای. البته دست روز تازه خالی‌تر و دلش پرتر است بالقوّه؛ جمعه مثل یک کوه برای کندن پیش روست.

پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥

لابد مثل چراغ چهارراه که گیر کرده بود، مثل گل قالی شدن در همان ایستگاه شلوغ. یا مثل انتخاب میزهای کوچک‌تر کافه‌ها، پله‌برقی‌ها و پیاده‌روهای باریک. تیغ آفتاب اولین را یادم می‌آید که دست را سایبان چشمها کرده بودم تا پیدایش کنم؛ ندیده بودمش تا آن‌روز ولی از ازل می‌شناختمش.

پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥

نشسته حساب‌کتاب کرده، بعد هم پاک کرده؛ خب من که می‌بینم. بخواهیم دفتر و دستک بیاوریم که عدد و رقم‌ها و غم‌ها و غصه‌ها سر به فلک می‌کشد، آدم حسابی! کالیفرنیاها هم قصه‌های بی‌صاحابی است.

پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥

غروب است. باید بلند شوم. دوهفته است خانه را ول کرده‌ام به امان خدا. می‌خواهم جاروپارو کنم و گردگیری، آشپزخانه را زنده کنم و آخرسر خودم یک حمام درست و حسابی بروم. یک‌بار هم ما در ساعات اوج مصرف جارو بزنیم، همه خواهند بخشید. ببخشید...

*رهی

پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥

باید بلند شوم...

زندگی از این قرار است که وقتی مادرت هم می‌میرد باید بلند شوی بالاخره. یعنی ناچاری. خیال می‌کنی هیچ‌جوره نمی‌توانی ولی می‌شود؛ هرچند دیر و هرچند نه مثل قبل.

پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥

نقطه را که می‌گذارم، تمام که می‌شود، برف می‌گیرد، تازه شروع می‌شود. لیوان خالی را پر می‌کنم و باز می‌افتم زیر پنجره، زیر پتو، زیر برف، خواب و خیال بهار.

پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥

پدر گاهی که مشغول کاری است و حواسش نیست، صدایم می‌زند "مرضی". جواب می‌دهم، صدایش را درنمی‌آورم. مرضیه اسم مامانم است، بود.

پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥

دفن شده‌ام زیر برف و خواب بهار می‌بینم.

چهارشنبه ۳ آذر ۱۳٩٥

ساعت نزدیک دو شب. باید خواب باشم ولی بیدارم. نمی‌دانم احساس خوشبختی کنم یا بدبختی یا مخلوط آب‌وروغنی از هردو. یک‌دم لبخند می‌آید و همان‌دم غم پهن می‌شود. حتی نمی‌دانم اگر قرار باشد فیلم را برگردانم عقب، چندسال قبل می‌برم یا چندروز پیش؟ شاید هم ببرم به چهل روز قبل که حافظ گفت نکن و این‌بار بگویم چشم. باید خواب باشد ولی بیداری است. فیلم برنمی‌گردد. شاید فقط باید پیش رفت؛ مثل ساعت که از شروع این متن، دقایقی به صبح نزدیک‌تر شده است. دو و شش دقیقهٔ بامداد.

سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳٩٥

برف‌ندیده نیستم ولی برف‌های اول را باید دید، باید به یکی گفت، نشانش داد، باید ایستاد و تماشا کرد.

برف‌ندیده نیستم؛ مشهد برف زیاد می‌بارید. من اصلاً به‌نظر می‌رسید نذر داشتم هرطور شده آدم‌برفی بسازم با هر برفی. چه برف‌ها می‌بارید! بچه‌مدرسه‌ای بودیم. صبح توی برف و یخبندان پیاده می‌رفتیم مدرسه‌های نزدیک، فرورفته توی برف و گل و هلاک از برف‌بازی برمی‌گشتیم. چرا چکمه‌ها انقدر سخت از پا درمی‌آمد؟ رد‌های قهوه‌ای را یادت هست سال‌ها به شیشهٔ بخاری بود؛ پاها را می‌چسباندیم به شیشهٔ جلوی بخاری و جوراب‌ها می‌سوخت. چقدر گرم می‌شدیم. چقدر گرم بود. چقدر سرد است. - خب لخت راه میری. آستین لباس نفسم را تنگ می‌کند؛ آستین‌های تیشرت را لوله کرده‌ام بالا و کنار پنجرهٔ آشپزخانه برف می‌بینم. برف‌ندیده نیستم ولی برف اول را باید دید، باید به یکی خبر داد.

خواهرم در اتاق دیگری خواب است. پرده افتاده و انگاری شب است. می‌روم پتو را تکان می‌دهم، بیدار نمی‌شود. ما اینطوری شده‌ایم که کسی را تکان می‌دهیم که بیدارش کنیم و نگرانیم دیگر بیدار نشود. نگرانیم که یکی تکانمان بدهد و بخواهد بیدارمان کند فقط و فقط برای اینکه خبر ناگوار بگوید. همه‌مان همین شده‌ایم. دوباره تکانش می‌دهم و می‌گویم پاشو! پاشو! هراسان بلند می‌شود که چی شده؟ همه هراسانیم. - چیزی نشده، چیزی نشده. همه را برای تأکید دوبار می‌گویم. دستش را می‌گیرم تا بلند شود. هنوز هراسان می‌پرسد چی شده؟ می‌برمش کنار پنجره و پرده را کنار می‌زنم. - برف! دوباره می‌رود به خواب. دوباره می‌روم به رؤیا و چای و تماشا. برف‌ندیده نیستم ولی برف‌های اول حیف نیست؟! نباید دید؟! نباید به یاد سپرد؟! این برف که دیگر تا ابد یادم می‌ماند... آن سال، برف اولش اواخر پاییز، اوایل آذر بارید.

*بیژن ترقی

دوشنبه ۱ آذر ۱۳٩٥

آخر من اهل پنج و شش صبح بیدارشدن بوده‌ام؟! چرا؛ دوست داشته‌ام همیشه ولی به شرط اینکه از آن‌طرف ده و یازده خواب برده باشدم نه اینکه از این‌ور پنج و شش، از آن‌ور یک و دو، توی روز تلو تلو. دیوونه شدم رفت.

یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٥

یکشنبهٔ جمعه‌ای بود، که به‌هرحال گذشت.

یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٥

غروب است... ادامه بدهم؟ بنویسم؟ با هزار جرح و تعدیل بنویسم، تازه می‌شود این. مفرح ذات است یا ممد حیات؟ در و دیوار و رنگ و حال هوا هم که این. سر و دل و حال و هوای خودم هم که هیچ. بیدل می‌خوانم برای خودم. چه شعرهایی! چه خواب‌هایی!

یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٥

هوای ابری می‌تواند همینطور زیر لحاف نگهم دارد. پاییز حالم را بد می‌کند. من پاییز به دنیا آمده‌ام؛ مهر، صلات ظهر. کاش پاییز هم بمیرم؛ همین پاییز، همین آخر آبانی، همین ساعات صبح که همه‌اش غروب است. باید بلند شوم...

شنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٥

غروب است. گل‌ها پژمرده‌اند ولی عطرشان هنوز غوغا می‌کند. دوروبر را جمع‌وجور می‌کنم. خبر می‌دهم که فردا نمی‌توانم بروم. پنجره‌ها را باز می‌گذارم که بوی نقره‌ای بیرون برود. آلودگی هوا را حس نمی‌کنم، نفسم از غمی تنگ است. دلم تنگ است. بوی مانده را فرومی‌دهم. اسفند دود می‌کنم. جای‌جای خانه عود می‌سوزانم. پنجره‌ها را می‌بندم. دوش می‌گیرم. سرمه می‌کشم. موهایم را خشک می‌کنم. چای می‌گذارم. مسافر برمی‌گردد. ته چشم و حلقم، دلم می‌سوزد. اشک نمی‌ریزم. گل‌ها را تا آخرین نفس نگه می‌دارم. فلفل سبز و آب نارنج و کلوچه‌ها را می‌گیرم و توی آشپزخانه گم می‌شوم؛ نمی‌خواهم از بیرون اشک بریزم. چای می‌ریزم. نباید از بیرون اشک بریزم. شب شده دیگر و انگار همچنان غروب است. غروب دیگری است.

جمعه ٢۸ آبان ۱۳٩٥

غروب است و عطر گل‌های مریمی که دیروز از دور میدان گرفته‌ام، بیشتر شده‌ست؛ باشعور، شبیه محبوبهٔ شب رفتار می‌کند. همیشه همینطور بوده و من تازه حس می‌کنم یا حس وحال آدمی دنیا را زشت و زیبا می‌کند؟ هزارتا کار دارم و عطری که پیچیده نمی‌گذاردم.

پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٥

نیمه‌شب است. خوابیده‌ایم. خواهرم لالایی می‌خواند. لالایی که نه؛ مرضیه خوانده، شعر از رهی است. راستش، "دیدی که رسوا شد دلم" است. ول‌کن هم نیست. من هم شکایتی ندارم. هرکس درد و حکایت خودش را دارد. بگذار بخواند. بگذار نخوابم.


آرشیو

دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  کالیفرنیا ::  بیدل ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::