Home  Feed  Email
سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٥

چندسال پیش، حرفی شد که برایم گفت دوستش در چه موقعیت پیچیده‌ای گیر افتاده‌ست و چه می‌کند. شاخ گلهٔ گوزن‌ها روی سرم، گوش می‌کردم و او فقط تعریف می‌کرد؛ نظر مفت نمی‌داد، نهی نمی‌کرد، طرف را احمق و کثافت عالم نمی‌خواند و حتی خوب و واضح یادم است که آخرش گفت "اگر من هم جای او بودم شاید هزاربار بدتر از او می‌کردم." پیامبرم شد این آدم.

*ضرب‌المثل که نه؛ درّ و گهر.

+ پیامها ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢ اسفند ۱۳٩٥

یک خیابانکی هم هست در خیابان ونک به نام لیلی. ندیده‌ای؟ شما باید مجنون باشی تا بعضی‌چیزها را ببینی، چیزهایی را بهتر ببینی، بعضی‌چیزها را هم اصلاً نبینی.

*حافظ

+ پیامها ۱:٥٥ ‎ق.ظ
دوشنبه ٢ اسفند ۱۳٩٥

چایخانهٔ مولانا؛ آن‌سمت. طباخی باباطاهر؛ این‌سمت.

+ پیامها ۱:۳٩ ‎ق.ظ
جمعه ٢٩ بهمن ۱۳٩٥

«ماهی دریای وهمیم آه از تدبیر پوچ
مغز آماج خدنگ و پوست جوشن می‌کشد»

:: بیدل

+ پیامها ٥:۱٩ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٥

...و واقعاً دلم می‌خواهد کتاب‌های عزیزکرده‌ام را دانه‌دانه، ورق‌به‌ورق آتش بزنم. بر آتشم.

+ پیامها ٦:۱٦ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٥

بعضی در مراقبت از دندان می‌گویند اول مسواک، بعد نخ‌دندان. بعضی هم برعکس. با هرترتیبی، آخرین مرحله سجده بر آنان است.

* مصرع مجروحی از قصیدهٔ معروف رودکی

+ پیامها ٦:٠٥ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٥

اسفند، خودش یک فصل بهار مفصّل است با سه ماه معطّر اردیبهشت که آخرش تازه نوروز است.

+ پیامها ٤:٥٠ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٥

هرآدمی باید هردندان سالمش را توحیدی بپرستد.

+ پیامها ٤:٤٢ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٥

پرده را جمع می‌کنم و پنجرهٔ خانهٔ روبرو را می‌بینم که پرده‌اش جمع شده و قابش خالی از آدمی است؛ پس تو را می‌گذارم که گاهی از قابش بگذری یا بایستی و نگاهی به بیرون بیندازی. من را می‌بینی، نمی‌بینی؟ نمی‌دانم؛ فاصله زیاد است. پرده را کنار می‌زنم و کنار می‌روم که اگر ادامه دهم از کاروزندگی افتاده‌ام برای ازدست‌ندادن ثانیه‌های خیالی حضور و عبورت سوئینی تاد. فاصله هم که زیاد است. 

+ پیامها ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ
چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٥

چهار و پنج عصر که می‌شود، عقربه‌ها دیگر می‌دوند. سعی می‌کنم توی چای ساعت چهار غرق نشوم ولی باز از قصه‌های توی فنجان که بیرون می‌آیم، شده هفت، هشت، نه. نَه! توی فنجانْ آب می‌چرخانم و از آب شیر پرش می‌کنم و سرمی‌کشم -بله؛ هربار به‌جای اینکه بروم سمت بساط چای، می‌روم سمت شیرآب، آب می‌ریزم و به خودم می‌گویم این چایی است، چایی ریخته‌ای؛ جواب داده و اینطوری توانسته‌ام چای را کم کنم- و چشمم روی گیاهی که کلی ریشه داده و وقتش است که کاشته شود می‌ماند. انگار دیروز گذاشتیمش توی آب و همزمان انگار عمری می‌گذرد. توضیح گذر زمانی که پرشتاب می‌گذرد و در عین حال جانکاه و کند هم می‌گذرد از بنده ساخته نیست. دوباره فنجان را پر می‌کنم و می‌ریزم پای گلدان دیگری. هشتِ شب شد. اسفند شد ها.

+ پیامها ٧:٥٦ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٥

باران قبل، عقلم نرسیده یا یادم نبوده که توی مترو چتر بسته را خیس گذاشته بودم توی کوله‌پشتی‌ام. امروز کوله را خالی کردم، دیدم کتابم به عطر نشسته و موج افتاده؛ عطرش که در دم غرقم کرد، چندروز دیگر می‌پرد ولی این موج‌ها، رد آن باران، تا ابد بر صفحات این کتاب می‌ماند دیگر.

+ پیامها ٥:٠٤ ‎ب.ظ
شنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٥

بی‌خیال است؛ غصه را هم جوری می‌گذارد لب طاقچه که رو برگردانَد افتاده، هزارتکه و نیست می‌شود، نه مثل ما که می‌‌گذاریمش ته طاقچه با حباب و حفاظ، خوشی‌مان هم با دست‌ودل نگران، پاسبانش است.

+ پیامها ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ
جمعه ٢٢ بهمن ۱۳٩٥

تا رسیدم چتر را باز کردم و کنار شوفاژ گذاشتم تا خشک شود. ماند. آخرشب رفتم جمعش کنم، دیدم ولم نمی‌کند. محلش نگذاشتم، جمعش کردم و تکیه‌اش دادم به دیوار زیر جالباسی. باز دیدم ولم نمی‌کند. جهنم! برداشتم و بو کردمش و بعله؛ گیر افتادم و خودم هم زانوبه‌بغل، جمع، تکیه دادم به دیوار زیر جالباسی، در حریم عطر مانده به دستهٔ چتر.

+ پیامها ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٥
+ پیامها ٢:٢٥ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٥
+ پیامها ٢:٢٠ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٥

«در این کوچه‌هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.»

:: سهراب سپهری

+ پیامها ٥:٠٧ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٥

توی متروی خلوت دیروقت، غم سراغم آمد. بلوار را با غم توی سرما و تاریکی و ترس بالا می‌آیم. یک‌آن نمی‌توانم نفس بکشم یا شاید حس می‌کنم نمی‌توانم نفس بکشم. باید بایستم تا نفسم جا بیاید ولی نمی‌ایستم؛ هم از صدای قدم‌هایی که پشت سرم می‌آید می‌ترسم و هم اگر توقف کنم می‌زنم زیر گریه و نمی‌خواهم اشک‌آلود وارد خانه شوم. سعی می‌کنم نفسم را عمیق فرودهم. قدم‌هایم را تندتر می‌کنم. نفسم به شکل آه برمی‌آید. دلم می‌خواهد داد بزنم.

قطار مسیر رفت، توی تونل متوقف شد. قطار از این قدیمی‌ها بود که واگن‌های مستقل دارند. راهبر اعلام نمی‌کرد چه شده. شلوغ بود و گرم ولی حتی فضا نبود که بتوانم کاپشنم را درآورم. همه بی‌خبر، اولش با خنده و شوخی واکنش نشان دادند، بعدتر خنده‌ها شد «دارم خفه میشم» واقعی. قیافه‌ها نگران بود. نگرانی من بابت دیرشدن وقت دندانپزشکی بود وگرنه فکر مرگ در مترو، که بعدتر با صدای «دارم خفه میشم» به سراغم آمد، هم نگرانی را برد و هم شعف مرگ بی‌دردسر را آورد. قطار با مقداری ادابازی راه افتاد. کمی دیر رسیدم. کارم طول کشید.

ایستگاه مترو و مسافران قطارهای دیروقت برایم غمبارند. غم مسری است. شادی هم مسری است ولی زور غم بیشتر است. شادی در سطح سرایت می‌کند، غم به عمق نفوذ می‌کند. غم من از قطار نبود، دلیل داشت. توی متروی خلوت دیروقت، دیدم عشق اناری سرخ و شکافته و پیدا ولی سر دورترین شاخه از خواهان‌ترین و خسته‌ترین و کوتاه‌ترین دست‌هاست. دلم نمی‌خواهد مرگ آخر کار عشق باشد ولی، اما، اگر... . کلید می‌اندازم و در را باز می‌کنم و می‌ایستم به شستن ظرف‌ها.

+ بعد: این

+ پیامها ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ
دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٥

با تو می‌شود از روزمرّه هم در ابعاد کهکشان‌ها سخن گفت و خسته نشد. خسته نشد؟! پرت می‌گویم. دوباره؛ با تو می‌شود از روزمرّه هم در ابعاد کهکشان‌ها سخن گفت و بی‌اغراق جان گرفت. اصلاً من مبالغه کنم، بعدش آینه که رنگ گونه‌ها را دروغ نمی‌گوید. چقدر با تو حرف دارم سوئینی تاد!

+ پیامها ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٥

سردم بود. مردم مثل آدمیزاد لباس نمی‌پوشند؛ بعضی پالتو و کاپشن‌های آنچنانی تنشان بود و باز هم از سرما قوز‌ کرده بودند، بعضی پاییزه و بله، بهاره هم پوشیده بودند و نمی‌دانم هنوز سوز امروز از هوا بود یا نه. زمستان خسته و افسرده‌ام کرده؛ سال‌ها از اول دی می‌گذرد و انگار سرآمدن زمستان و آمدن بهار وعدهٔ سر خرمن است. بروم استخوان‌هایم را بچسبانم به شوفاژ. بروم خواب زمستانی کاش!

+ پیامها ٢:٢٠ ‎ب.ظ
شنبه ٩ بهمن ۱۳٩٥

دوستی، ده‌سال پیش، سه‌رنگ از یک‌مدل بلوز به ما سه‌تا هدیه داد. تا نو بود، جاهایی پوشیدم و بعد شد لباس توی خانه؛ حالا خاطره‌ای در تاروپودش نهفته‌ست. خود خاطره‌ها یادم می‌ماند و یادگاری نگه نمی‌دارم. این آخرین‌باری است که این بلوز قرمز را می‌پوشم؛ نه اینکه نخواهمش، چون چنان عزیز شده که نگهش دارم تا بماند و نپوسد و شاید روزی بیرق عشق شود.

+ پیامها ۱:٥٠ ‎ب.ظ
جمعه ۸ بهمن ۱۳٩٥

سرصبح‌ها، از کنار اتاقک نگهبانی پارک که رد می‌شدم، گاهی دو-سه جفت دمپایی بیرون در بود یا درش که باز بود فرش پیدای داخل، ذهنم را می‌برد به زندگی جمع‌وجور جاری در آن؛ یک خانوادهٔ سه‌نفرهٔ خوشبخت در اتاقی که با خوشبینی شاید سه‌درچهار بود. از تمام لوازم زندگی، تلویزیون و خوراک‌پزی را در دو کنج می‌گذاشتم و رختخواب‌های پیچیده در چادرشب را شبیه پشتی کنار دیوار بزرگ‌تر. کمدی کنار پنجره که در یک لنگه‌اش بساط آشپزخانه بود و در دیگری لباس و بقیهٔ چیزها. کمد کوچک بود و خیلی هم پرش نمی‌کردم؛ همیشه در ذهنم خوشبختی و خلوتی همراهند. اتاقک، پشت کتابخانهٔ وسط پارک، در جوار بید مجنون‌ها بود. شاید هم بیدمجنون‌ها را خودم الان کاشته‌ام؛ نمی‌دانم. غرض اینکه آن زندگی خلوت خوشبخت در این‌یکی اتاق، می‌تواند خواب‌وخیال و قدیمی و حرف نباشد، شاید هم باشد. من که باشم، تلویزیون هم اضافه است.

+ پیامها ٦:٢٩ ‎ق.ظ
پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٥

«خامش‌نوای حسرت دیدار نیستم
در دیده سرمه گر کشم آهنگ می‌کشد»

:: بیدل

+ پیامها ٢:٤٠ ‎ب.ظ
یکشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٥

تا پرت از سیل آدم‌ها و ماشین‌ها باشم. دستم که به بالاترها  نمی‌رسد پس شده راه‌ها را طولانی‌تر کنم تا به پلی برسم. پل برایم یک معبر نیست که بگذرم و برسم، رسیده‌ام؛ آن‌بالا می‌مانم تا کمی از زمین دورتر باشم، از زمین و از زمان، از زمین و زمان.

+ پیامها ٧:۱٧ ‎ب.ظ
شنبه ٢٥ دی ۱۳٩٥

از جشن دیشب کناری‌ها یک بادکنک سرگردان توی راه‌پله‌ها مانده بود که حالا در خانهٔ ماست؛ نخش به مجسمهٔ حضرت داوود گیر کرده و جلوی شومینهٔ خاموش آویزان است. حالا، داوود چنگ و تنهٔ جنگجوی بی‌سری را زیر پا دارد و فلاخن و بادکنکی آبی در دست. این است؛ جهان، گاهی اتفاقی، همین‌قدر بی‌تناسب و مسخره می‌شود.

+ پیامها ٥:۱٧ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٥

پسری را که دوچرخه‌سواری یادم داد، از یاد نخواهم برد و دختری را که می‌دانست هیچ رانندگی نمی‌دانم و گذاشت با ماشینش برانم، و خیلی‌ها هرکدام به دلیلی. تو. تو را بخواهم از یاد ببرم هم نه می‌توانم، نه می‌شود؛ به هزارویک دلیل که هر یکی هزار دلیل حسابی است. بماند میان من و تو، سوئینی تاد صبور.

+ پیامها ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ
شنبه ۱۸ دی ۱۳٩٥

وقتی یکی صحبتش را با "مامانت خدابیامرز" شروع می‌کند، هنوز گیر میکنم، بقیهٔ حرفش را نمی‌فهمم و مثل گیج‌ها نگاهش می‌کنم؛ از زمان و مکان کنده می‌شوم. همان افعال ماضی هم برای یادآوری حقیقت زیادی است.

+ پیامها ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ
جمعه ۱٧ دی ۱۳٩٥

اضطراب حال عجیبی است؛ نمی‌شود درست بیانش کرد، اصل احساس در تعریف با کلمات جا می‌ماند. زن را می‌بینم که بعد از حادثه‌ای مضطرب مانده و مانده است. هرچه آدم دویده، هرکار کرده، متوسل به هر دوا و دکتر و روشی شده و درمان نشده باشد؛ بنده به شما می‌گویم که عشق درستش می‌کند، آبادش می‌کند. اینکه نصف‌شبی نشسته‌ام همراهش که نه، به‌جایش، اشک می‌ریزم چون دیده‌ام، می‌دانم، می‌فهمم. عشق هم حال عجیبی است؛ نمی‌شود درست بیانش کرد، اصل احساس در تعریف با کلمات جا می‌ماند...

*چارلز بوکوفسکی

+ پیامها ۳:۱٥ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٥

امروز دست دراز کنم، از شیشه و هوا و فضا رد می‌شود و به خود خورشید می‌خورد. اصلاً نباید دست دراز کنم؛ صبح زودتر چشم باز کرده بودم و آفتاب با شیب تند تلاش کرده بود؛ از بین پرده‌های افتاده به شومینهٔ همیشه‌خاموش تابیده بود. نگاه می‌کردم به شومینه‌ای که با دوتکه آفتاب گرما می‌بخشید به جهان.

+ پیامها ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ
دوشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٥

فهمیده‌ام که وقتی جسماً خسته‌ام، دست‌هایم را کشیده بالای سرم می‌گذارم و می‌خوابم و وقتی روحاً هلاکم، دمر می‌خوابم. نیمه‌شب است. دراز کشیده‌ام. برق‌ها خاموش و آن‌طرف‌تر شمع روشن است و بقیه دور همند. هستم و نیستم؛ گاهی حرفی می‌پرانم و باز برمی‌گردم به مکالمهٔ عصر. دوست دارم برآمدن صبح را ببینم. دست‌ها بالای سرم، چشم‌هایم گرم، یاد حرف‌های عصرم که به غروب کشید. دوست دارم برآمدن صبح را ببینم سرانجام. امیدوارم.

+ پیامها ٢:٢٠ ‎ق.ظ
چهارشنبه ۸ دی ۱۳٩٥

«هیچکس زاغچه‌ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت»

:: سهراب سپهری

+ پیامها ۱:٢۳ ‎ب.ظ
دوشنبه ٦ دی ۱۳٩٥

اگر یک موضوع و مرض در عالم باشد که در آن به حد کمال و مرگ رسیده باشم، آن دلتنگی است؛ انواعش. و علاجش، اگر بشود، دیدار است و اگر نشود، صبر و صبر تا بشود و اگر نشود تا مرگ.

+ پیامها ٩:۱۸ ‎ب.ظ
یکشنبه ٥ دی ۱۳٩٥

دیر شده بود و اخلاقم نحس. چک کردم ببینم تا کی و کجای بزرگراه پادرگلیم و بعد از بیچارگی متوسل شدم به بیدل که گفت «دل در کف دلدار است در سینه نمی‌باشد». یک‌آن حس کردم چه بی‌دلم! خواستم از پنجره بپرم بیرون و بزرگراه را بدوم تا آن‌سر دنیا، دلم را ببینم؛ که قفل باز شد و ترافیک روان شد و هی دورتر شدم. دورتر می‌شدم و نمی‌دانستم ساعتی بعد که را خواهم دید. حیف آن مه برای این من.

+ پیامها ٧:٤٠ ‎ب.ظ
شنبه ٤ دی ۱۳٩٥

پیدام کنی. مریخ و ماه را، به سرپنجه خاک را بشکافی و برویم شیراز و اصفهان و شمال؛ همین‌جاها که گزینهٔ سفر اول مردم است. مثل همه. توراهی سفر بدهند، سوغات بخواهند، پشت سرمان آب بریزند. مثل همه.

+ پیامها ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ
شنبه ٤ دی ۱۳٩٥

گم شوم، سفری بروم دور؛ مریخ، ماه، دل سرد خاک.

+ پیامها ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ
پنجشنبه ٢ دی ۱۳٩٥

دنیا را دل آدم‌ها می‌گرداند.

+ پیامها ۱:٥۳ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢ دی ۱۳٩٥

خواسته‌ام به چشم‌برهم‌زدنی برآورده شد. آرزویی که ناامیدانه حرف شد و اشک می‌شد، بدون دست‌وپا‌زدنم داشته شکل می‌گرفته؛ شاید به‌قوّت و همّت دل شکسته. اشک اول برای «تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه» و اشک دوم برای این «کوته شده‌ست فاصلهٔ دست و آرزو».

* اولی از فریدون مشیری و دومی به‌گمانم از م.امید

+ پیامها ٩:۳٠ ‎ق.ظ
چهارشنبه ۱ دی ۱۳٩٥

از دلم حرفی به زبانم می‌آید و بس که آرزوی دوری است، اشکی می‌شود، اشکی می‌شود و می‌ریزد، اشک می‌شود و می‌ریزد و بند نمی‌آید. -خوبم.

+ پیامها ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٥

زیر بند رخت آپارتمانی دراز کشیده‌ام و بوی نرم‌کننده و حمام و عطری که به دستهٔ جعبه مانده توی سرم است. یک‌استکان چای و دوحبّه قند که یکی‌اش درنهایت می‌ماند. بله؛ استکان به جای لیوان. دو-سه تا صبح، دو-سه تا عصر. دیدم آن‌یکی زهرا چای را کم کرده و توانسته، خودم هم قصدش را داشتم، مثلاً به همراهی قدمی برداشته‌ام و گرچه خبرش نکرده‌ام که در ترک هم‌پیاله داری ولی خب شاید ته دلش حس کرده باشد. دیگر اینطور شده‌ام. یعنی صدا و بوق و کرنا را کم کرده‌ام و امیدوارم به دل‌های آشناهای جانم، دور و نزدیک. تو شاهدی سوئینی تاد که چطور بی‌صدا دوستت دارم و کاش اینجا بودی و عطر جعبه را نو می‌کردی و این یک‌حبّه قند را با نصف استکان چای شریکم می‌شدی و بوی حمام و عطر مچ دستم، همه را با هم، سر می‌کشیدی و ریشه‌های شال آویزان از بند با صورتمان بازی می‌کرد و پاهایمان هم لای پره‌های شوفاژ گرم و دل‌هامان هم قرص و چه و چه و چه...

+ پیامها ٧:٠٧ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٥

یک‌سال هرروز همین‌ایستگاه پیاده می‌شدم می‌رفتم سر کار؛ ایستگاه فردوسی. ۸۹-۹۰. چه سال نحسی بود! از همان خروجی بالا می‌آیم و می‌ایستم کنار بانک. توی شیشه‌های دودی نگاه می‌کنم. بعد قرن‌ها دوست دارم توی آینه‌ای خودم را ببینم. چرا آمده‌ام؟ کاش چشم آدمی هم لب می‌بست.

+ پیامها ۳:٥۸ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٥

نبضم را می‌گیرم. ۷۵تا در دقیقه. دوباره می‌گیرم. خوشم آمده. چندبار تکرار می‌کنم. چشم‌هایم را می‌بندم. انگشت‌ها روی مچم. چقدر دوستش دارم. حساب شماره‌ها و ثانیه‌ها از دستم در می‌رود. قلب می‌دود. چرا زمان نایستاد پس؟

+ پیامها ٢:٠۸ ‎ق.ظ
دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٥

بدتر از مرگ، پس از تصادف در اتاق احیا بود، هزارساعت پشت در اتاق عمل بود، حدود سه‌ماه در کما بود؛ مرگ دربرابر اینها مثل موهبتی بود چون دست‌کم می‌دیدم مادرم سرانجام آرام گرفته است.

مادرم مرد. دوسال و چهارماه پیش مادرم مرد. مادرم را زنده آخرین‌نفر من دیدم. بخشی از جان‌دادنش را دیدم. مادرم مرد و کنار جسم هنوزگرمش خوابیدم و برای آخرین‌بار بغلش کردم. مادرم مرد و تا سردخانه، تا آخرین در ممکن، بردمش. تمام‌شدنش را دیدم و فریاد زدم. بدن بی‌جانش را بغل کردم و فریاد زدم. پاهایش را تا سردخانه چسبیدم و کشان‌کشان رفتم و فریاد زدم. جسمش را، جانم را، در دل خاک جا دادند و فریاد زدم. فریاد زدم. صدایم دیگر درنمی‌آمد. صدایم دیگر درنیامد.

از آن اتفاق خیلی ننوشته‌ام و نگفته‌ام و نمی‌نویسم اینجا تا کسی را غصه ندهم. حالا هم گفتم که بدانی چرا صدایم درنمی‌آید؛ هیچ انتظاری ندارم از دنیایی که صدایم را نشنید و مادرم را آنطور الکی‌الکی و ذره‌ذره جلوی چشم‌هایم بلعید.

«ز بی‌دردیست دل را اینقدرها رنگ‌گردانی
گر این آیینه خون گردد به یک‌رنگ آشنا باشد»
:: بیدل

+ پیامها ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ
جمعه ۱٩ آذر ۱۳٩٥

آخرهای پاییز بود با شب‌های شبیه غروبی طولانی. پشت همان میز دونفرهٔ کوچک، که دل و دست و نفس‌ها را نزدیک‌تر می‌کرد، میان دود سیگار و عطر قهوه نشسته بودیم. پشت شیشه، شب و بیم و سرما و گاهی هراس موج می‌زد، اما دل‌های ما با هم آرام و به هم گرم بود، پرامید و روشن بود. در کافهٔ محبوبمان در کنار محبوبمان بودیم و هیچ دوست نداشتیم بیرون صبح شود. صبح بود؛ تمام آن شب‌های شبیه غروبی طولانی، آن وقت‌ها صبح بود.

+ پیامها ٢:٠۸ ‎ب.ظ
جمعه ۱٩ آذر ۱۳٩٥

هنوز دور نشده بودیم که ایستاد. گفت دلم به رفتن نیست؛ بیا برگردیم. برگردیم؟ از خداخواسته خندیدم و گفتم برگردیم. وقتی مقصد کالیفرنیا باشد دیگر نه غمی هست، نه ترسی؛ به‌جایش خروارخروار شادی و آرامش. دست‌دردست هم راه می‌رفتیم و لبخندِ روی لب‌هامان را با هم قسمت می‌کردیم و خوب می‌دانستیم تازه اول قصه است.

+ پیامها ۱:۳٤ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٥

سوئینی تاد مهربان، اگر بچه‌ای بودم و می‌خواستم قلب تو را بر کاغذ بکشم، برگه را خالی می‌گذاشتم و می‌گفتم نشد، جا نگرفت. حالا دلت را جهان لایتناهی می‌خوانم که باز کم است.

+ پیامها ٩:۳٧ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٥

«خروش درد شنو مدعای عشق همین بس
در الله الله ما جای حرف لام نباشد»
:: بیدل

چلّه سردترین چهل‌روز زمستان است، گرم‌ترین چهل‌روز تابستان، چهل‌روز بعد از زایمان، چهل‌روز بعد از وقوع امری. چلّه لزوما چهل‌روز هم شاید نباشد؛ این‌چلّه را یک‌قطره اشک نریخته‌ام.

+ پیامها ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٥

«کدام عمر و چه فرصت که دل دهی به تماشا
به پای اشکْ نگه می‌دود خرام نباشد»

:: بیدل

+ پیامها ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٥

«جدا ز انجمن نیستی به هرچه رسیدم
نیافتم که می ساغرش حرام نباشد»

:: بیدل

+ پیامها ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٥

«کسی ندید ز هستی به غیر درد سر اینجا
شراب این خم وهم از کجا که خام نباشد»

:: بیدل

+ پیامها ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ
دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٥

از پنجرهٔ اتوبوس، بیرونی‌ها را زیاد نگاه می‌کنم. برایشان قصه نمی‌سازم ولی می‌دانم زندگی هرکدام ماجراها دارد؛ حتی شاید آنها که معمولی‌تر دیده می‌شوند، بیشتر. امروز زن و مردی را سوار موتور دیدم. زن و شوهر بودند؛ شاید هم نبودند. زن همان صبحی خسته بود؛ شاید هم نبود. مرد از زندگی‌اش راضی است؟ زن چی؟ در یک‌لحظه می‌شد همزمان به رضایت هردو، نارضایتی هردو یا یکی حکم داد ولی من قصه نمی‌سازم؛ کی از دل آدم‌ها، از دل زندگی‌ها خبر دارد؟ همین من که در آفتاب گرم آخر پاییز صندلی داغ آخر اتوبوس چرت می‌زنم و زندگی بیرونی‌ها را می‌بینم و نمی‌دانم دارم چه غلطی می‌کنم. دارم چه غلطی می‌کنم؟

+ پیامها ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ
شنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٥

اینهایی که امروز می‌نوشیم چایی است، آنهایی هم که تا امروز می‌خوردیم چایی بود؟! چی وارد شده از غیب در این بساط که از همان سرصبح، چایی‌ها یک طعم و عطر دیگری دارد؟

+ پیامها ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ

آرشیو

اسفند ٩٥ ::  بهمن ٩٥ ::  دی ٩٥ ::  آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  بیدل ::  کالیفرنیا ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::