کنار پنجره بوی اسپریام با بوی باران قاطی میشود. بین رعد و برق از اسپیکرها صدای هقهق ترانههای فریدون فروغی میآید. هیچ حواسم نیست که سنگینی شبها را موسیقی فقط گاهی سبکتر میکند و اغلب سنگینتر.
مرتضی: قرارمون بود، قول دادی!
مینا: قرار چیه؟! وضع عوض شده.
مرتضی: قرار اون چیزیه که وضع عوض شد پاش وایستی؛ قرار یعنی این.
:: از دیالوگهای فیلم کنعان؛ مانی حقیقی، اصغر فرهادی.
بعضی روزهایمان را باید هادی عامل گزارش کند؛ تک و تنها رودرروی حریف در دایرهای زرد.
+ بخشی از موسیقی کنعان؛ آهنگساز: کریستف رضاعی.
دیشب خیلی هم نخوابیدم ها... ولی به اندازهٔ یکعمر خواب دیدم! نفهمیدم کدام زودتر از خواب بیدارم کرد؛ صدای خواندن پرندهٔ پشت پنجره یا دلپیچه. دیروز -که جمعه بود- برای بهدر کردن نحسی غروب تا توانستیم خوراکی خوردیم. شاید دلیل دلپیچه همین باشد. حالا این صبح شنبهای که قرار است تمام روزم را تمرین کنم مهم است که بدانم روزم با صدای پرنده شروع شده یادلپیچه! اگر قول و قرار است که باید صدای پرنده را بپذیرم و بساط دلپیچه را بههم بریزم. چایینبات میخورم و به صدای پرنده گوش میدهم، دل میدهم بهش که امروز جور دیگری میخواند. همهاش هم از بیاتترک میروم به شور، به «چه شورها».
* از تصنیف چه شورها؛ شعر و آهنگ:عارف قزوینی، خواننده: بنان.
قطرهٔ چشمی؛ اشک مصنوعی. بیا کاری به کار خشکی چشم و عملکرد اشک و کارکرد این قطره نداشته باشیم. بیا بزنیم زیر اشکآواز که؛ چشای همیشهگریون آخه شستن نداره!*
* از متن ترانهٔ قوزک پا؛ آهنگساز و خواننده: فریدون فروغی، ترانهسرا: مسعود امینی.
با الهام از الهام
خودمانیم... این دوپاره استخوان دریدن داشت؟!
با الهام از الهام
چاقو کنار سر. سر کنار تن. تن کنار جوی آب. جوی آب؛ جوی خون. بوی خون. چاقو کنار سر. سر کنار تن. تن کنار جوی آب. جوی آب؛ جوی خون. بوی خون. بوی خون و فلز. بوی خون و فلز...
با الهام از الهام
حالا از آن فوارهٔ سرخ غلیظ چند جهش بیرمق آخر مانده. جوی خون دوباره جوی آب میشود. همین و تمام. فقط قربانت شوم! عزیز دلم! قاتلم! برای تماشا عقبتر برو! وقت جان کندنم دورتر بایست! جان آخر را شاید لگدی بپراند قربانیات.
در ماشین لباسشویی را که باز کردم عطر تو پیچید. این نرمکنندهٔ لباس جدید عجیب بوی تو را دارد! عطر تو پیچیده توی سرم، جانم، توی خانه و چه خوشبختم! چه خوشبختم که خودِ تو را هم توی سرم، جانم، توی خانه دارم. یکروزهایی بود [اردیبهشت ۹۱!] که عطرت -بیکه باشی- در گذری، از رهگذری -که تو نبودی- میافتاد به جانم؛ عطر کاج و جنگل بارانخورده. بعد مجبور میشدم برای اینکه هوایت از سرم بپرد -خب نبودی!- بیفتم به جان خیابان و خانه. خیابان را گز میکردم، خانه را برق میانداختم. خودم را هلاک میکردم تا کمکم عطر میپرید. بگذریم...

باید یک نامهٔ رسمی -سوای این نامهای که الان داری میخوانی- بنویسم برای شرکت سازندهٔ این نرمکننده و تشکر کنم بابت رایحهٔ جدید. عکس دختر لاغر و همسرش را هم برایشان بفرستم که روی قوطی نرمکننده چاپ کنند [قوانین ایران رؤیاهای ما چاپ عکس عاشقانه را روی محصول مجاز میداند. فقط نگرانم که نمیدانم عکاسش کیست؛ آخر کپیرایت هم از قوانین ایران رؤیاهای ماست]. اسم پیشنهادی سعدی را هم برایشان مینویسم: نرمکنندهٔ «بهبوی تو مست». پرگویی کردم منصور؟ تقصیر توست! چنان به موی تو آشفتهام به بوی تو مست/ که نیستم خبر از هرچه در دو عالم هست...
غرض اینکه؛ دیشب خسته بودی، خوابت برد. خواستم بگویم امروز پیراهن اتوشدهٔ خاکستریات را بپوش. لباس دیروزیات را بگذار؛ بگذار عطر تنت بماند برای من.
امضا: زری، زریِ بهبوی تو مست
دارم یک متن سیاسی تایپ میکنم. چند جا به جای «منصوب» زدهام «منصور»! تصور کن که چند حکایت عاشقانه هم بین وقایع اول انقلاب زده باشم! ولی واقعاً ها... واقعاً چند ماجرای عاشقانه قاطی انقلابها، میمیرند؟
قناعت میکنم با درد چون درمان نمییابم
تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم
:: سعدی
درمانگاه؛ واقعیت و خیال باهم. حتی اگر اتفاق نیفتاده باشد، نوشتنش هم همانقدر درد دارد. کلمهها، جملهها، همین کلمههایی که آخرش به آخ و آه و وای ختم میشود. سخت است؛ چه درد کشیدن، چه درد نوشتن. ولی خب من اگر نگویم... میدانی که؛ میمیرم.
یکوقت آدم میفهمد آنموقع که پی دوا درمان زخمهای ناشی از عشق بوده، طرف -همانکه زخم زده- پای اجاق گاز ایستاده که: نیمرو با کره یا روغن؟!
قدر بدانید. این خیلی عالی است. این عالیترین حالت ممکن است.
نفهمید. تلاش نکنید که سر در بیاورید. جانکاه است که بفهمید همانوقت دوا درمان برای زخمهای ناشی از عشق، ایشان مشغول عشقبازی با دیگری بوده. اینبار باید بروید پی دوا درمانهای جدیتر؛ اگر زنده بمانید.
اینها افاقه نمیکند آقای دکتر؛ عادت است دیگر. یکی چسبیده به ژلوفن یکی هم با یک استامینوفن معمولی آرام میشود. بنده اصل جنس را میخواهم؛ مسکّن از لب یار.
دکتر و مادر و رفیق میخواهند بهضرب دارو حال آدم را جا بیاورند. نه عزیزان! حالم جا نمیآید. بدن من در برابر همهچیز و همهکس مقاومت میکند؛ غیر او.
البته خیلی دوست داشتم یکروزی مرا بیندازی روی تخت؛ ولی نه تخت بیمارستان.
بیمارستان فلان، بخش زنان، اتاق شماره فلان (خصوصی)؛ خصوصی؟! خصوصی بیتو؟
اتاق را عوض میکنم... لااقل چند زن بیحال دیگر توی اتاق باشند که دلشان به دستهگلهای خشکیدهٔ کنار تختشان خوش باشد.
...عیشی داشتم که با خود شاه هم قسمت نمیکردم. آنقدر خوشبخت بودم که گاهی بغض گلویم را میگرفت.
:: از داستان «پنجرهی بلند» کتاب بلوار دلهای شکسته، پرویز دوایی
بوی چوب میدهد. دستم را خیس میکنم و تراشههای چوب مانده لای موهایش را میتکانم. بعد هم با موچین مینشینم به درآوردن برادهها از دست و بالش.
- اگه پیر شم و سوی چشام بره؛ منصور! این شوق، این لذت؟ [با موچین اشاره میکنم به دستهاش]
- اگه پیر شم و قوت دستام واسه نجاری بره؛ زری! این شوق، این لذت؟ [با چشم و ابرو اشاره میکند به دستهاش]
کارم تمام میشود. عقبعقب میخزم تا به پشتی برسم. تکیه میدهم، زانوهایم را بغل میکنم و منصور را تماشا میکنم. منصور نشسته روی صندلی و دستش هنوز روی زانویش مانده. اوقاتمان را تلخ کردم. میرود و با دو لیوان شربت آبلیموی خنک میآید.
- کجای کاری دختر؟ ببین! [دست لرزانش را نشانم میدهد] ولی این شوق هنوز هست.
- [چند براده را روی دستهای زخمیاش جا گذاشتهام] هست، حتی بیشتر از قبل. بیا بشین پسر!
هنوز بوی چوب میدهد. دستم را دوباره خیس میکنم و موهایش را میتکانم. بعد هم با موچین مینشینم به درآوردن بقیهی برادهها از دست و بالش؛ با بغض.
اگر طعم گیلاس را دیده باشید میدانید که آقای باقری رفته بود خودش را بکشد ولی یک توت زندگیاش را نجات داد. آنهایی که طعم گیلاس را چشیدهاند در جریان طعم توت هم هستند. اولین دانههای توت را نه از سرشاخه که از روی زمین بردارید بخورید. طعم توت و گیلاس و زندگی را با هم بچشید.
مثلاً وقتی از آن ردیف آخر صندلیهای اتوبوس به ماشینهای خوب کولردار نگاه میکنم هیچ حسرت نمیخورم، ولی وقتی از توی ماشین خوب کولردار، صندلیهای ردیف آخر اتوبوس را میبینم دلم ضعف میرود. یکی هم اینطوری است دیگر.
گفته فردا ساعت نه حاضر باشم. -چرا نُه؟ -که چای صبح را با هم بخوریم. این هم یکجور دیگری دل آدم را قرص میکند. اینکه هنوز آدمهایی حواسشان هست که دل آدم چطور و برای چی ضعف میرود.
وقتی میروم هفتحوض، از گلبرگ برمیگردم خانه. خیلی هم دوست دارم میدانمیدان نارمک را بگردم تا برسم خانه. اردیبهشت هم که هست. میدانهای بزرگتر؛ شلوغتر. میدانهای کوچکتر؛ خلوتتر. بچهها. جمعهای زنانه. پیرمردها. زوجها... آدمهای تنها که اهل نشستن نیستند. راه میروند. میدانمیدان میگردند. خیابانخیابان میگریزند؛ از خودشان، از خاطرهها.

اشتهایم برگشته. دندههایم دیگر دیده نمیشوند. احساس میکنم صورتم کمی از حال ملال درآمده. موهایم بعد از دو ماه حالا به حد کوتاهی نرمالی رسیده. آقای فلانی کار میدهد. سرانگشتهایم از تمرین زیاد ساییده شده. گاهی آچارفرانسه برای دیگرانم. برای دل خودم کمی آشپزی و کارهای خانه. کتاب بیشتر از قبل. فیلم کمتر از قبل. موسیقی مثل قبل. میبینی؛ من همان آدم خلوت قبلم. خلوت و نه خالی.
نشستیم داریم پیتزای سبزیجات میخوریم. من مدام میگویم: خیلی خوشمزهس. و واقعاً نمیدانم که خوشی مربوط به مزهی پیتزاست یا مود من.
نمیدانم... لابد مثل بقیه، این چند روز تعطیلی را شمالی جایی میروند، یا شاید مثل ما این چند روز تعطیلی را فقط میخوابند. خواب ها! از این روزهای «خواب، چای، چرت، چای، خواب». آخرش هم کمی خیابان مرده را گشتن که یعنی ما رفتیم خرید و درواقع داریم پیتزای سبزیجات میخوریم. همچین بفهمینفهمی دلم آرام گرفته است. دلم آرام گرفته که خوراک و خواب و زندگی مزه میدهد.
وقتی کار را تحویل میدهم و دستمزدم را توی پاکت، نقدی میدهد یک شوق دیگری برایم دارد تا اینکه به حسابم بریزد یا چک بکشد. یعنی من هم از آن پیرمردهای قدیمی بازاریام که هنوز باید پول را لمس کنم تا بودنش را باور کنم.
بلد بودیم. رنگها، رنگها را میشناختیم. یعنی بلد بودیم رنگی بپوشیم. حالیمان بود که چی با چی. نه مثل حالا که یا سیاه یا هرچی اتو داشت. اتو چیه؟! هرچی تمیز بود. آخ! آخ! تمیز چیه؟! دم دستترین لباسها. رخت عید و عزا و خانه و کار و کوهمان شد یکی. شدیم همیشهیکی. انگار آدم عزادار باشد. عزادار دل مردهی خودش. عزادار خودش. حالا خودم دارم خودم را از عزای چندساله درمیآورم. خودم؛ این هم یک درد نو.
ای آقا! بهخدا ما این نبودیم. چشمهامان نگاه داشت. بیتوجه نمیگذشت. نگاه چیه؟! خصوصیتر؟! بهچشم! چشمهامان حال داشت، فرم داشت. یعنی ما بودیم و چشمهامان. شاید خیال برمان داشته؟ نمیدانم. آخر اینطوری بهمان فهمانده بود که: «چشات نگاه داره. نگاه چیه؟! حال داره، فرم داره...» ای آقا! چرا؛ آنروزها عینکی بودیم، ولی وقتی عینک نبود انگار نه انگار. نه مثل حالا که با عینک هم آن تابلو درشتهای مترو تار تار است.
یکروز هم روز ماتیک اناری است، روز موهای حنایی. شاتوت هم که آمده. اردیبهشت هم که هست.
ما دیر رسیدیم به این دامنه، دیر!
دیر است دیگر
ساعتی حدود همین هوا
حوصله میکنیم:
استکانی چای
سیگاری شریکی
استراحتی کوتاه ...!
...
هنوز هم شنیدنِ آوازِ مرغ سَحَر
شوق عجیبی دارد
...
آب ... آماده است
چای را دَم کن!
:: بخشهایی از این شعر سید علی صالحی

جمعهای بلند شدیم رفتیم از لالههای پارک عکس انداختیم؛ حال و روز آدمی که لابد شادتر است. عکس لالهها و آدمهای شاد پارک را ریختم روی سیدی و نوشتم: بیست و پنج یک نود و یک، پارک شریعتی، برای ایشان؛ حال و روز آدمهایی که لابد شادترند. آخر شب هم با همهی ترانههای قابل رقصیدن ابی رقصیدم؛ حال و روز آدمی که لابد شادتر است. رقصیدم و خواندم و گریه کردم.
من آن ابرم که میخواهد ببارد
دل تنگم هوای گریه دارد
دل تنگم غریب این در و دشت
نمیداند کجا سر میگذارد
:: سایه
جستیم به «بیات ترک». از «افشاری» جستیم به «بیات ترک». یعنی آن فضای اندوه و شکایت افشاری را گذاشتیم و حالا آمدیم به فضای نزدیکتر به ماهور بیات ترک. یعنی کمی شادتریم لابد... و این مرد شب و روز دارد میخواند: «من آن ابرم که میخواهد ببارد/ دل تنگم، آخ دل تنگم، هوای گریه دارد/ دل تنگم، آخ دل تنگم، غریب این در و دشت/ دل تنگم غریب این در و دشت/ نمیداند کجا سر میگذارد/ آخ» شادتریم لابد... آخ... آخ... آخ دل تنگم!

این کنسرت را رفته بودیم؛ یعنی زندهزنده شنیدهام این آخ دل تنگم را. رفته بودیم و من از اولین زخمهها تا وقتی که برگشتیم خانه یکریز اشک ریخته بودم؛ اردیبهشتماه هشتادونه. حالا نزدیک دو سال گذشته. میگویم حالا نزدیک دو سال گذشته ولی شما آنچه را که لحظهبهلحظه اتفاق افتاده تصور کنید؛ آب شدن آدمها در تکتک ثانیهها، کوتاه آمدنها، کنار آمدنها، کم آوردنها، میدان خالی کردنها، از دست دادنها، ساده خالی شدنها و سخت پر شدنها. خیسی مدام چشمها از اولین زخمهها تا حالا. حالا را تصور کنید؛ حال آدمها را تصور کنید، حال آدمی که لابد شادتر است... آخ... آخ... آخ دل تنگم!
یک روز هم تنها کتری خانهی آدم سوراخ میشود. آدم بلند میشود میرود میبیند کتریها چه گران شده! و مجبوری میخرد. نه ارزانترین و نه گرانترین. نه جورترین با باقی وسایل آشپزخانه و نه زیباترین؛ کارراهاندازترین را میخرد. کتری با قیمتی متوسط که گنجایشش زیاد باشد و هی آدم را معطل آبجوش نگذارد. یک کتریِ بساز، یک کتری بهراه. قیافهای هم ندارد ها! ولی هم آدم او را میخواهد هم او انگار ریخت مسخرهی آدم را خوشگلتر نشان میدهد.
خبرت بدهم!
چند شب است کابوس میبینم. آشفته از خواب میپرم. صبح تکهخوابها را به هم میچسبانم و نتیجه اصلاً خوشایند نیست. خودم را درگیر این خوابها نمیکنم ولی اطمینان دارم که اتفاق بدی دارد میافتد یا افتاده. این را تجربه به من ثابت کرده است. مثل آن دلشورهی عجیب صبح تصادف حسن.
از دلم که گذشتهام؛ بگذار شور بزند. بدبختی دستم هم به جایی بند نیست. به خیر بگذرد!
...اما بین خودمان بماند؛ انگار اینبار فرق دارد. نمیدانم چرا بیشتر نگران خودمم. شاید خیر و شر ماجرا دست توست. به خیر میگذرد؟
* فامیل دور همان شبهای آخر، ماجرای بیدری را گفت. من حوصلهی تعریف دوباره ندارم.