گرگ‌و‌میش بود که رفتیم. من و پدر پشت در اتاق عمل منتظر بودیم که مامان را بیاورند بیرون. برای خودم نگران شدم. امروز واقعاً برای خودم و بلایی که بر سر احساساتم آمده نگران شدم. تو بگو یک‌ذره... دلشوره نداشتم. چرا؟ من و پدر پشت در اتاق عمل منتظر نشسته بودیم. من، به قول پدر، کتاب دعایم (خانواده‌ی پاسکوآل دوآرته) دستم بود و می‌خواندم و پدر هی بلند می‌شد و راه می‌رفت و می‌نشست و من غرق گناه‌های پاسکوآل و روان آشفته‌ی او بودم. دو تا عمل مامان به سلامتی تمام شد. ماندم تا دردهایش را برای کسی داد بزند.
گرگ و میش است که دارم برمی‌گردم. از راننده پرسیدم /چقدر میشه؟/ گفت /پونصد تومن./ کیف را که باز کردم عکس دختر نوزده ساله‌ی تازه‌عقدکرده‌ای را می‌دیدم با بلوز پشمی سفید و موهای بافته‌ی سیاه که اصلاً شبیه مامان امروز توی آن لباس صورتی با موهای کوتاهی که ریشه‌هایش سفید شده، نبود؛ به‌جز چشم‌ها و مژه‌های بلندش. سکه را دادم به راننده. همان سکه را بهم برگرداند. پنجاه تومانی بود!
شاید همراه عشق تو، عشق‌های دیگر را هم از دست داده باشم. چرا نگران نبودم امروز؟ شاید عقلم را هم دارم از دست می‌دهم. شاید دفعه‌ی بعد به جای پانصد تومانی، پنج‌هزار تومانی بدهم به راننده تاکسی. کسی چه می‌داند؟! شاید باز به سرم بزند و با همان تاکسی راه ناکجاآباد را پیش بگیرم. کسی چه می‌داند توی این گرگ‌ومیش حقیقت چیست و حق با کدام است؛ گرگ هم برای دریدن دلایلی دارد.

*خانواده‌ی پاسکوآل دوآرته: کامیلو خوسه سلا

  
پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠ :: نظر:

راست می‌گویی. این دو تا پست قبل از پفک را به عنوان یک خواننده‌ی بی‌خبر خواندم. پیازداغش زیاد است. با خودم گفتم آخرین فریادها را بزنم و بروم. حالا اینکه گفتم «بروم»؛ نه اینکه فکر کنی از این وبلاگ بروم یا بروم غربت یا از دست بروم. هیچکدام. گفتم فریادم را می‌زنم و سرم را می‌اندازم پایین و منتظر می‌مانم تا خود خود خود خودش بیاید، دستش را بگذارد زیر چانه‌ام، سرم را بیاورد بالا و دل سیر و سر صبر به حرف‌هایم گوش دهد؛ حتی اگر حرف نزنم باز هم بماند و بماند و بماند. آره سوسن جان، آره.

* احمد شاملو

  
چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠ :: نظر:

پررنگ و پرمایه‌ام. بسته به اینکه چقدر من را توی آب جوش، توی ذهن و زندگی‌ات، نگه داری؛ یا رنگ آب‌دهان‌مرده به چایی‌ات می‌دهم یا عقیق سرخ بهت می‌بخشم.

  
چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠ :: نظر:

بله بچه‌ها... من هم یک روزی عاشق بودم. +

  
سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠ :: نظر:

 شنبه ساعت هفت صبح هوای گرفته را که دیدم گریه‌ام گرفته بود ولی چاره‌ای نداشتم؛ باید می‌رفتم. باید مثل خیلی وقت‌ها که آدم مرد خودش است، مردانه خودم را برمی‌داشتم و می‌بردم درمانگاه. آدم به یک سن‌و‌سالی، به یک حال‌و‌هوایی که می‌رسد باید مثل دخترهای هم‌سن یا بزرگ‌تر از خودش مرد خودش باشد. می‌توانی وزن بعضی حرف‌ها را تحمل کنی؟ می‌توانی له‌شده باشی، باز بارت را خودت برداری؟ می‌توانی مثل مرد نه، مثل یک گاو کار کنی؟ می‌توانی کار خانه، کار بیرون، کار خانواده را با هم و خوب انجام دهی؟ پشتت خم شده باشد، کمرت شکسته باشد، می‌توانی تصور کنی که باز باید دستت را روی زانوی خودت بگذاری و برخیزی؟ آخ که اگر می‌فهمیدی! هزار جور زخم می‌دانی یعنی چی؟ «هزار جور» ها، نَه «هزار تا»؛ هزار جور. هزارجور زخم باز با هم داشته‌ای؟
شنبه ساعت نزدیک ده صبح کارم توی درمانگاه تمام شد. خسته بودم. کیفم را گذاشتم روی صندلی انتظار تا کاپشنم را تنم کنم و به قول مامان، خوب خودم را بپوشانم. دیدم نوشته /صبح برفیت بخیر!/ می‌خواستم بگویم /گند به این صبح برفی!/ اما اجازه دادم صبح بخیر متفاوتی گفته باشد و بین هزار کار مهم زندگی‌اش فراموش شوم.

*حافظ

  
دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ :: نظر:

دلم می‌خواست فردا تنها نبودم. یکی بود برایم تاکسی می‌گرفت. یکی بود هی دل توی دلش نبود. می‌رفتم تو و برمی‌گشتم و روند کار را ازم می‌پرسید. پول را او می‌ریخت صندوق. کنارم می‌نشست منتظر جواب عکس. یکی بود که اگر وقت انتظار خوابم می‌برد اسمم را که صدا زدند نوبتم رد نمی‌شد. دلم می‌خواست می‌آمد و اصلاً دعوا راه می‌انداخت؛ برای نازک‌تر از گلی که شاید به آدم بگویند. برایم صندلی نگه می‌داشت. کاپشنم را بغل می‌گرفت تا بیایم. دلم می‌خواست بعد که آمدم اگر درد داشتم دستش دوا می‌شد. برایم تاکسی می‌گرفت. می‌رساندم خانه. توصیه‌های لازم را می‌کرد و می‌رفت و دور می‌شد. دور می‌شد ولی نه آن‌قدر دور که دیگر نباشد. دوباره چشم که باز می‌کردم، بود... یا لااقل مطمئن بودم که به‌زودی برمی‌گردد. بعضی وقت‌ها هم این‌طوری؛ آدم است دیگر.

* حافظ

  
جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ :: نظر:

می‌شد توی نَفَسم نیمرو درست کرد؛ گفت دو درجه تب! دو درجه یا صد درجه، مهم نبود. برای اولین بار به قدرت مُسکن پی بردم. دیدم می‌شود وجود درد را انکار نکرد. می‌شود به‌راحتی از دردهای جسمی گریه کرد. می‌شود ناله کرد. دیدم می‌شود دل به مسکن‌های واقعی سپرد. پنج روز است که حمام نرفته‌ام اما هنوز قابل تحملم.

  
دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ :: نظر:

باخ را باید بوسید. گفته: «هرکه به اندازه‌ی من تلاش کند و به همین مقداری که من تمرین می‌کنم، تمرین کند، می‌تواند همه‌ی کارهایی را که من انجام دادم انجام دهد.»
باخ، بتهوون؛ که اصلاً باید برایش ماچ و بوسه نذر کرد، عارف، میرزاعبدالله، پایور، لطفی، معتمدی، و قمرالملوک. «س.د» هم که لژنشین مجموعه است؛ هرکدامشان یک‌جوری به داد و درد من رسیده‌اند.

  
یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ :: نظر:

منصور جان! شکمو نباش یا اگر هستی من را نگیر. چون من آشپزی بلد نیستم. نه این‌که بلد نباشم؛ باید خیلی توی مود عشق و آشپزی باشم تا غذای خوب بپزم. یادت هست قول دادی که من را توی مود عشق نگه داری؟ قول دادی. دوام قول عشق تا ابد هست؟ جوری هست که هوای آشپزی، هوای زندگی اصلاً، توی سر آدم باشد، به عشق شک نکند و با عشق شب و روز خوراک لذیذ بپزد؟ یادت هست جوری نگاهم می‌کردی که انگار موجود جدید عجیبی دیده‌ای؟ و من جوری نگاهت می‌کردم که انگار مرد جدید عجیبی دیده‌ام؛ مردی که شکمو نیست. حالا فهمیده‌ام منصور ایده‌آل، پرورده‌ی خیال است. شما واقعی‌ها یادم دادید. همین شما شکموها!

+ حکایت زری و منصور

  
پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ :: نظر:

نزدیک شب بود. دراز کشیده بودم کنار شوفاژ کنج اتاق -جایگاه افسردگی‌ام- بی‌بالش و بی‌روانداز، کتاب شعر دستم گرفته بودم و با اشک‌های عادی آن روزهای پاییز، می‌خواندم. چشم‌آهویی سرزده آمده بود. حتی نتوانسته بودم بلند شوم؛ همان‌طور خوابیده باهاش دست داده بودم. نیازی به احوالپرسی نبود؛ قیافه‌ها حالمان را داد می‌زد. یادم نیست که خودم شروع کردم به خواندن یا دادم خودش بخواند:
دهانم مزه‌ی خاک و عشق می‌دهد
و اندامم خوش‌روزگاری دارد
کنار خواب و خاطره
دهانت مزه‌ی باران و عشق می‌دهد
و اندامت خوش‌روزگاری دارد
کنار هرکه باشی
عشق از گُل افتاده
بوسه‌ها به گِل نشسته
و مزه‌ها دارد شورباران میان دو شعر!
اکنون به خواب رفته‌ایم
تو برای روزی دیگر
و من برای همیشه.*
بعد رو کرد به آبجی‌ها که /تو رو خدا اینا رو ازش بگیرین... اینا رو نخون زهرا./ کتاب را ازش گرفتم. بچه‌ها شروع کردند به حرف زدن و من به خواندن ادامه دادم. لابد بعد هم چایی آوردند. مطمئنم که مثل همیشه کم‌کم از گریه به خنده رسیدیم. همان‌روزها بود که تصمیم گرفتم با  آنها که توی دامنشان اشک ریخته‌ام بمانم؛ با همانها بخندم، با همانها برقصم.

* از سر بی‌حواسی، سعید عقیقی

  
چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ :: نظر:

من، همین منِ ساده ... باور کن
برای یکبار برخاستن
هزار‌هزار بار فروافتاده‌ام.

::سید علی صالحی


آبان برف بارید و هی گفتند زمستان زودرس، زمستان زودرس! کجا بودند که زمستان من از بهار شروع شده بود. شبیه آنچه انقلاب زمستانی می‌گویند؛ ششم فروردین، هشت صبح، متروی مرده، خیابان انقلاب خلوت، من تنهای پرغصه. تمام تابستانم دی‌ماه بود.
حالا این روزها که دارد سرد می‌شود؛ حق من است که بهار و بهشت و سرمستی‌ام باشد. و چون حقم است یک‌ذره، یک‌لحظه، از خوشی کوتاه نمی‌آیم. مثل هفته‌ی اول دی که هر روزش اردیبهشتی بود.

  
دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠ :: نظر:

مثل برگشتن ناخن بلند یا بریدن دست با لبه‌ی کاغذ؛ تمام شده، نیست، اما هربار یادآوریش، تازه و ضعف‌آور است.

  
یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ :: نظر:

برای این‌که بوی آبگوشت ته‌گرفته‌ی همسایه‌ی الهام از لباس‌هایم برود، عود غلیظ جنگلی سوزاندم. آبگوشتِ نخورده، سیگار نکشیده، پای سیب و حتی کیک شکلاتی نخورده و دهان سوخته!
من که بلد نیستم تعریف کنم؛ بخوانید.

*سعدی

  
چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠ :: نظر:

میل شدید خواب داشتم و بهانه هم دیر خوابیدن دیشب و باران بود. برای روز اول تا پارک پیاده رفتم و دور پارک دو دور دویدم؛ این برای روز اول بود. از فردا، هر روز یک دور اضافه می‌دوم و به سوسن تقدیم می‌کنم.

*سعدی: ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را/اول مرا سیراب کن وان‌گه بده اصحاب را

  
یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠ :: نظر:

ما را بردار، ببر و بگذار روی سی‌وسه‌پل. صبح‌گاه باشد. شهر را بلد نباشیم. بار سفرمان سبک باشد. حتی اگر از درد حس کنم به ساق پا و کمرم تبر زده‌اند؛ کاهش درد را نمی‌خواهم، هیچ‌چیز نمی‌خواهم. فقط پُرسان‌پُرسان خودمان را به پل برسانیم و آن‌قدر غروب را تماشا کنیم تــــــــا بمیرم.

*حافظ: اگر بر جای من غیری گزیند دوست، حاکم اوست/حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم

  
جمعه ٢ دی ۱۳٩٠ :: نظر:

عصر همین امروز است. اینکه کداممان چی می‌خوانیم حدس زدن ندارد؛ در عکس سال گذشته یا ماه آینده خواننده‌ی کتاب‌ها عوض می‌شود. ولی عصر همین امروز است.
فقط می‌شود ساعت‌ها در مورد موبایل مریم، که روی کتاب است، نوشت.

  
جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠ :: نظر:

از پشت، چشمشان به باسن و ساق پاهای توی چکمه‌ی دخترها بود. اگر چیز قابل توجهی بود؛ بعد از عبور از آنها برمی‌گشتند و نگاهی به صورت و سینه‌های آنها می‌انداختند. اگر چیز قابل توجهی بود؛ دوباره نگاه می‌کردند، با آرنج می‌زدند به کناریشان که او هم بی‌نصیب نماند. نسبت به قابل توجه بودن دختر، متلک‌هایشان، نگاه‌هایشان، خنده‌هایشان و رفتارهای بعدیشان متفاوت؛ اما همه قابل پیش‌بینی بود.

  
پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠ :: نظر:

راهروها شبیه راهروهای بیمارستان بود؛ با همان آدم‌های درمانده و منتظر؛ با این تفاوت که به‌جای بوی الکل بوی سیگار پیچیده بود. امید دارم؛ می‌توانستم حتی صدای گریه‌ی نوزادی را، که نبود، بشنوم.

  
چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ :: نظر:

هواشناسی! دست‌های مرا برای سنجش میزان رطوبت هوا نمی‌خواهی؟
...و این‌طور اعلام کن: هوای امروز چندان خشک نبود ولی سوز هوا خون به ترک دست‌ها آورد. هوای این روزها؛ چه خونی که به دل‌ها...!

* حافظ

  
دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ :: نظر:

دلم می‌خواست به راننده‌تاکسی مقصدم را اسم یک خیابان نه؛ اسم شهر تو می‌گفتم.

* حافظ

  
شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ :: نظر:
بهمن ٩٠ ::  دی ٩٠ ::  آذر ٩٠ ::  آبان ٩٠ ::  مهر ٩٠ ::  شهریور ٩٠ ::  امرداد ٩٠ ::  تیر ٩٠ ::  خرداد ٩٠ ::  اردیبهشت ٩٠ ::  فروردین ٩٠ ::  اسفند ۸٩ ::  بهمن ۸٩ ::  دی ۸٩ ::  آذر ۸٩ ::  آبان ۸٩ ::  مهر ۸٩ ::  شهریور ۸٩ ::