Home  Feed  Email
جمعه ۱٩ آذر ۱۳٩٥

آخرهای پاییز بود با شب‌های شبیه غروبی طولانی. پشت همان میز دونفرهٔ کوچک، که دل و دست و نفس‌ها را نزدیک‌تر می‌کرد، میان دود سیگار و عطر قهوه نشسته بودیم. پشت شیشه، شب و بیم و سرما و گاهی هراس موج می‌زد، اما دل‌های ما با هم آرام و به هم گرم بود، پرامید و روشن بود. در کافهٔ محبوبمان در کنار محبوبمان بودیم و هیچ دوست نداشتیم بیرون صبح شود. صبح بود؛ تمام آن شب‌های شبیه غروبی طولانی، آن وقت‌ها صبح بود.

جمعه ۱٩ آذر ۱۳٩٥

هنوز دور نشده بودیم که ایستاد. گفت دلم به رفتن نیست؛ بیا برگردیم. برگردیم؟ از خداخواسته خندیدم و گفتم برگردیم. وقتی مقصد کالیفرنیا باشد دیگر نه غمی هست، نه ترسی؛ به‌جایش خروارخروار شادی و آرامش. دست‌دردست هم راه می‌رفتیم و لبخندِ روی لب‌هامان را با هم قسمت می‌کردیم و خوب می‌دانستیم تازه اول قصه است.

پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٥

سوئینی تاد مهربان، اگر بچه‌ای بودم و می‌خواستم قلب تو را بر کاغذ بکشم، برگه را خالی می‌گذاشتم و می‌گفتم نشد، جا نگرفت. حالا دلت را جهان لایتناهی می‌خوانم که باز کم است.

سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٥

«خروش درد شنو مدعای عشق همین بس
در الله الله ما جای حرف لام نباشد»
:: بیدل

چلّه سردترین چهل‌روز زمستان است، گرم‌ترین چهل‌روز تابستان، چهل‌روز بعد از زایمان، چهل‌روز بعد از وقوع امری. چلّه لزوما چهل‌روز هم شاید نباشد؛ این‌چلّه را یک‌قطره اشک نریخته‌ام.

سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٥

«کدام عمر و چه فرصت که دل دهی به تماشا
به پای اشکْ نگه می‌دود خرام نباشد»

:: بیدل

سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٥

«جدا ز انجمن نیستی به هرچه رسیدم
نیافتم که می ساغرش حرام نباشد»

:: بیدل

سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٥

«کسی ندید ز هستی به غیر درد سر اینجا
شراب این خم وهم از کجا که خام نباشد»

:: بیدل

دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٥

از پنجرهٔ اتوبوس، بیرونی‌ها را زیاد نگاه می‌کنم. برایشان قصه نمی‌سازم ولی می‌دانم زندگی هرکدام ماجراها دارد؛ حتی شاید آنها که معمولی‌تر دیده می‌شوند، بیشتر. امروز زن و مردی را سوار موتور دیدم. زن و شوهر بودند؛ شاید هم نبودند. زن همان صبحی خسته بود؛ شاید هم نبود. مرد از زندگی‌اش راضی است؟ زن چی؟ در یک‌لحظه می‌شد همزمان به رضایت هردو، نارضایتی هردو یا یکی حکم داد ولی من قصه نمی‌سازم؛ کی از دل آدم‌ها، از دل زندگی‌ها خبر دارد؟ همین من که در آفتاب گرم آخر پاییز صندلی داغ آخر اتوبوس چرت می‌زنم و زندگی بیرونی‌ها را می‌بینم و نمی‌دانم دارم چه غلطی می‌کنم. دارم چه غلطی می‌کنم؟

شنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٥

اینهایی که امروز می‌نوشیم چایی است، آنهایی هم که تا امروز می‌خوردیم چایی بود؟! چی وارد شده از غیب در این بساط که از همان سرصبح، چایی‌ها یک طعم و عطر دیگری دارد؟

چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٥

سوئینی تاد! دوست دارم یک‌روز، به‌دل، خوش باشم در این جهان پر غم. همین. همین که نه؛ فردایش هم بمیرم.

*بیدل

چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٥

«پنداشتم که طبیب به بالین بیمار می‌رود، بیمار پیش طبیب می‌فرستادم»
::ذکر سفیان ثوری

زن، صورتش را می‌گیرد زیر شیر آب سرد بلکه آن‌همه خواب از سرش بپرد. خواب نبوده و نیست. مرور می‌کند. خواب نبوده و نیست که بشود مثل یک خواب در بیداری مرور کرد و در طول روز فراموشش کرد. بیداری را انگار در خواب مرور می‌کند که هی می‌رود صورتش را زیر آب سرد می‌گیرد؛ شنیدن و گفتن کلمه‌ای آرزویش بوده، حالا دنیایی کلمه شنیده و گفته است. ثانیه‌ای بیشتر ماندن پشت چراغ چهارراهی را آرزو داشته، حالا ساعت‌ها و خیابان‌ها را در اختیار داشته و پیموده است. چه خبر است؟ کجاست اینجا؟ همین دنیای خودمان است؟! باز می‌رود سمت شیر آب.

+ زن حیاتش

*چارلز بوکوفسکی

یکشنبه ٧ آذر ۱۳٩٥

بعدش رنگ‌ها مفهومی‌تر می‌شوند، طعم‌ها مشخص‌تر. قبل‌تر اگر می‌گفتی آبی، حالا حرف از آبی آسمانی می‌زنی. لاجوردی، نیلی،  تازه توی طیف می‌نشینند. شیرینی کم و زیاد پیدا می‌کند، تلخی کنار می‌رود و پای ملس و میخوش به طعم‌ها باز می‌شود. تازه‌هایی در مسیرهای تکراری می‌بینی با دهان باز و چشم بسته؛ بینا شده‌ای. ساختمان‌های قدیمی قشنگ. مجسمه‌ها متحرک می‌شوند؛ فردوسی گاهی شاهنامه را یک ورقی می‌زند و سربندش را جابجا می‌کند و سرفه‌ای می‌کند، کوهنورد سربند پا عوض می‌کند و رو به کوه می‌گرداند و عمیق نفس می‌کشد، اصلاً توی عکس‌ها دست می‌اندازد گردن آدم‌هایی که می‌خواهند آن کوهنوردی را یادشان بماند. این‌وقت سال، برگ درخت‌ها می‌شود سبز جوان پیش از اردیبهشت. آفتابش آفتاب بهشت می‌شود اگر بهشتی درکار عالم باشد و اصلاً بهشت می‌خواهیم چه‌کار با این درخشش و حضور به‌وقت. من نمی‌گویم؛ م.امید گفته‌ست که باید به سرش قسم خورد با این تخلصش. پادشاه فصل‌ها، پاییز.

شنبه ٦ آذر ۱۳٩٥

مامان توی کما بود. خیلی درد داشتم ولی پریود نمی‌شدم. آن درد به حساب نمی‌آمد اصلاً، خودم را می‌کشاندم، مهم نبود، حواس زمین و زمان به واکنش‌های مامان بود؛ مردمک‌ها به نور واکنش نشان داده، خمیازه کشیده، برای درد چهره درهم کشیده و... . مامان که رفت، خونریزی من هم شروع شد. حالا، نه اینکه مقایسه کنم ولی این جان آشفته بدن را فرمان می‌دهد دیگر. این‌بار هم درد بود و خبری نبود، روزها گذشت تا سرانجام فارغ شدم.

*حافظ

شنبه ٦ آذر ۱۳٩٥

سوئینی تاد عزیزم؛ چاره‌ای ندارم جز اینکه بی‌حد دوستت دارم.

جمعه ٥ آذر ۱۳٩٥

Nadia: I never knew love could cause such pain.

Omar: What did you do while I was gone?
Nadia: Nothing.

«اثر نالهٔ عشاق ز هر ساز مخواه
این نواییست که در پردهٔ دل جا دارد»

::بیدل

+ فیلم

پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥

هنوز ساعت یازده است. دوازده نشده که بشود فردا، بگوییم امروز رفت و گذشت و روز تازه‌ای آمد و شاید معجزه‌ای. البته دست روز تازه خالی‌تر و دلش پرتر است بالقوّه؛ جمعه مثل یک کوه برای کندن پیش روست.

پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥

لابد مثل چراغ چهارراه که گیر کرده بود، مثل گل قالی شدن در همان ایستگاه شلوغ. یا مثل انتخاب میزهای کوچک‌تر کافه‌ها، پله‌برقی‌ها و پیاده‌روهای باریک. تیغ آفتاب اولین را یادم می‌آید که دست را سایبان چشمها کرده بودم تا پیدایش کنم؛ ندیده بودمش تا آن‌روز ولی از ازل می‌شناختمش.

پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥

نشسته حساب‌کتاب کرده، بعد هم پاک کرده؛ خب من که می‌بینم. بخواهیم دفتر و دستک بیاوریم که عدد و رقم‌ها و غم‌ها و غصه‌ها سر به فلک می‌کشد، آدم حسابی! کالیفرنیاها هم قصه‌های بی‌صاحابی است.

پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥

غروب است. باید بلند شوم. دوهفته است خانه را ول کرده‌ام به امان خدا. می‌خواهم جاروپارو کنم و گردگیری، آشپزخانه را زنده کنم و آخرسر خودم یک حمام درست و حسابی بروم. یک‌بار هم ما در ساعات اوج مصرف جارو بزنیم، همه خواهند بخشید. ببخشید...

*رهی

پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥

باید بلند شوم...

زندگی از این قرار است که وقتی مادرت هم می‌میرد باید بلند شوی بالاخره. یعنی ناچاری. خیال می‌کنی هیچ‌جوره نمی‌توانی ولی می‌شود؛ هرچند دیر و هرچند نه مثل قبل.

پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥

نقطه را که می‌گذارم، تمام که می‌شود، برف می‌گیرد، تازه شروع می‌شود. لیوان خالی را پر می‌کنم و باز می‌افتم زیر پنجره، زیر پتو، زیر برف، خواب و خیال بهار.

پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥

پدر گاهی که مشغول کاری است و حواسش نیست، صدایم می‌زند "مرضی". جواب می‌دهم، صدایش را درنمی‌آورم. مرضیه اسم مامانم است، بود.

پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥

دفن شده‌ام زیر برف و خواب بهار می‌بینم.

چهارشنبه ۳ آذر ۱۳٩٥

ساعت نزدیک دو شب. باید خواب باشم ولی بیدارم. نمی‌دانم احساس خوشبختی کنم یا بدبختی یا مخلوط آب‌وروغنی از هردو. یک‌دم لبخند می‌آید و همان‌دم غم پهن می‌شود. حتی نمی‌دانم اگر قرار باشد فیلم را برگردانم عقب، چندسال قبل می‌برم یا چندروز پیش؟ شاید هم ببرم به چهل روز قبل که حافظ گفت نکن و این‌بار بگویم چشم. باید خواب باشد ولی بیداری است. فیلم برنمی‌گردد. شاید فقط باید پیش رفت؛ مثل ساعت که از شروع این متن، دقایقی به صبح نزدیک‌تر شده است. دو و شش دقیقهٔ بامداد.

سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳٩٥

برف‌ندیده نیستم ولی برف‌های اول را باید دید، باید به یکی گفت، نشانش داد، باید ایستاد و تماشا کرد.

برف‌ندیده نیستم؛ مشهد برف زیاد می‌بارید. من اصلاً به‌نظر می‌رسید نذر داشتم هرطور شده آدم‌برفی بسازم با هر برفی. چه برف‌ها می‌بارید! بچه‌مدرسه‌ای بودیم. صبح توی برف و یخبندان پیاده می‌رفتیم مدرسه‌های نزدیک، فرورفته توی برف و گل و هلاک از برف‌بازی برمی‌گشتیم. چرا چکمه‌ها انقدر سخت از پا درمی‌آمد؟ رد‌های قهوه‌ای را یادت هست سال‌ها به شیشهٔ بخاری بود؛ پاها را می‌چسباندیم به شیشهٔ جلوی بخاری و جوراب‌ها می‌سوخت. چقدر گرم می‌شدیم. چقدر گرم بود. چقدر سرد است. - خب لخت راه میری. آستین لباس نفسم را تنگ می‌کند؛ آستین‌های تیشرت را لوله کرده‌ام بالا و کنار پنجرهٔ آشپزخانه برف می‌بینم. برف‌ندیده نیستم ولی برف اول را باید دید، باید به یکی خبر داد.

خواهرم در اتاق دیگری خواب است. پرده افتاده و انگاری شب است. می‌روم پتو را تکان می‌دهم، بیدار نمی‌شود. ما اینطوری شده‌ایم که کسی را تکان می‌دهیم که بیدارش کنیم و نگرانیم دیگر بیدار نشود. نگرانیم که یکی تکانمان بدهد و بخواهد بیدارمان کند فقط و فقط برای اینکه خبر ناگوار بگوید. همه‌مان همین شده‌ایم. دوباره تکانش می‌دهم و می‌گویم پاشو! پاشو! هراسان بلند می‌شود که چی شده؟ همه هراسانیم. - چیزی نشده، چیزی نشده. همه را برای تأکید دوبار می‌گویم. دستش را می‌گیرم تا بلند شود. هنوز هراسان می‌پرسد چی شده؟ می‌برمش کنار پنجره و پرده را کنار می‌زنم. - برف! دوباره می‌رود به خواب. دوباره می‌روم به رؤیا و چای و تماشا. برف‌ندیده نیستم ولی برف‌های اول حیف نیست؟! نباید دید؟! نباید به یاد سپرد؟! این برف که دیگر تا ابد یادم می‌ماند... آن سال، برف اولش اواخر پاییز، اوایل آذر بارید.

*بیژن ترقی

دوشنبه ۱ آذر ۱۳٩٥

آخر من اهل پنج و شش صبح بیدارشدن بوده‌ام؟! چرا؛ دوست داشته‌ام همیشه ولی به شرط اینکه از آن‌طرف ده و یازده خواب برده باشدم نه اینکه از این‌ور پنج و شش، از آن‌ور یک و دو، توی روز تلو تلو. دیوونه شدم رفت.

یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٥

یکشنبهٔ جمعه‌ای بود، که به‌هرحال گذشت.

یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٥

غروب است... ادامه بدهم؟ بنویسم؟ با هزار جرح و تعدیل بنویسم، تازه می‌شود این. مفرح ذات است یا ممد حیات؟ در و دیوار و رنگ و حال هوا هم که این. سر و دل و حال و هوای خودم هم که هیچ. بیدل می‌خوانم برای خودم. چه شعرهایی! چه خواب‌هایی!

یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٥

هوای ابری می‌تواند همینطور زیر لحاف نگهم دارد. پاییز حالم را بد می‌کند. من پاییز به دنیا آمده‌ام؛ مهر، صلات ظهر. کاش پاییز هم بمیرم؛ همین پاییز، همین آخر آبانی، همین ساعات صبح که همه‌اش غروب است. باید بلند شوم...

شنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٥

غروب است. گل‌ها پژمرده‌اند ولی عطرشان هنوز غوغا می‌کند. دوروبر را جمع‌وجور می‌کنم. خبر می‌دهم که فردا نمی‌توانم بروم. پنجره‌ها را باز می‌گذارم که بوی نقره‌ای بیرون برود. آلودگی هوا را حس نمی‌کنم، نفسم از غمی تنگ است. دلم تنگ است. بوی مانده را فرومی‌دهم. اسفند دود می‌کنم. جای‌جای خانه عود می‌سوزانم. پنجره‌ها را می‌بندم. دوش می‌گیرم. سرمه می‌کشم. موهایم را خشک می‌کنم. چای می‌گذارم. مسافر برمی‌گردد. ته چشم و حلقم، دلم می‌سوزد. اشک نمی‌ریزم. گل‌ها را تا آخرین نفس نگه می‌دارم. فلفل سبز و آب نارنج و کلوچه‌ها را می‌گیرم و توی آشپزخانه گم می‌شوم؛ نمی‌خواهم از بیرون اشک بریزم. چای می‌ریزم. نباید از بیرون اشک بریزم. شب شده دیگر و انگار همچنان غروب است. غروب دیگری است.

جمعه ٢۸ آبان ۱۳٩٥

غروب است و عطر گل‌های مریمی که دیروز از دور میدان گرفته‌ام، بیشتر شده‌ست؛ باشعور، شبیه محبوبهٔ شب رفتار می‌کند. همیشه همینطور بوده و من تازه حس می‌کنم یا حس وحال آدمی دنیا را زشت و زیبا می‌کند؟ هزارتا کار دارم و عطری که پیچیده نمی‌گذاردم.

پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٥

نیمه‌شب است. خوابیده‌ایم. خواهرم لالایی می‌خواند. لالایی که نه؛ مرضیه خوانده، شعر از رهی است. راستش، "دیدی که رسوا شد دلم" است. ول‌کن هم نیست. من هم شکایتی ندارم. هرکس درد و حکایت خودش را دارد. بگذار بخواند. بگذار نخوابم.

دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٥

+ پیش‌درآمد

- رؤیا از پشت قفسه‌ها می‌آید و کتاب‌هایی را که انتخاب کرده، به استاد می‌دهد و می‌گوید «ببین اینا چطوره». استاد کیفش را زمین می‌گذارد، کتاب‌ها را می‌گیرد، شناسنامهٔ بعضی را نگاه می‌کند، ورقی می‌زند. رؤیا می‌رود و دورتر می‌ایستد. استاد: «این‌یکی که عالیه!» رؤیا: «واسه مبتدیا عالیه یا واسه استادا؟» استاد: «تذکرةالاولیاء واسه همه عالیه.» مکث می‌کند. ما نمی‌بینیمش؛ دارد ذکر بایزید بسطامی را پیدا می‌کند. استاد: «گوش کن!» راه می‌رود و می‌خواند «به صحرا شدم، عشق باریده بود و زمین تر شده بود...» رؤیا خیره به جایی، آرام تکرار می‌کند «به صحرا شدم، عشق باریده بود و زمین تر شده بود...» میان صدای رؤیا، استاد ادامه می‌دهد «چندانکه پای مرد به گِلزار فروشود پای من به عشق فروشد.» رؤیا تکرار می‌کند: «چندانکه پای مرد به گِلزار فروشود پای من به عشق فروشد.» فضا با صدای سوت می‌شکند. مرد کتابفروش که دستش را زیر چانه زده، نگاه متعجبش را از رؤیا به استاد می‌برد، بعد دست را آزاد می‌کند و کتاب‌ها را برمی‌دارد و ابرویی به نشانهٔ عجب! بالا می‌اندازد. در «شب‌های روشن» دیده‌ایم.

- بعد از تذکرةالاولیاء کتاب دیگری نخوانده‌ام. نه اینکه نخوانده باشم، همه‌چیز آبکی به نظر می‌رسد. بخش‌هایی را که هوش از سرم برده توی موبایلم نگه داشته‌ام؛ بعضی، یک جمله در ساده‌ترین شکل دستوری با سه کلمه است اما عمیق و کامل. نگهشان داشته‌ام و گاهی که دنیا تنگ می‌شود و نفس کم می‌آید، می‌خوانم. می‌خوانم و تکرار می‌کنم. ذکرهای آرامبخش منند.

- «همه‌چیز در دوچیز یافتم: یکی مراست، دوم دیگری را. آنکه مراست اگر من از آن بگریزم، او به سر من آید و آنکه دیگری راست به جهد بسیار به من نیاید.» :: ذکر ابوحازم مکّی

جمعه ٢۱ آبان ۱۳٩٥

الهامِ خاله، سه-چهارسال پیش، عاشق حامد شده بود. شب‌های زیادی پیش ما می‌ماند. جاها را توی هال می‌انداختیم که همه کنارش باشیم. آنقدر حرف می‌زد و گریه می‌کرد تا خوابش می‌برد. مثل رسم عزاداری، دورش را شلوغ می‌کردیم که تنها نماند و غم خفه‌اش نکند. یک شب‌بیداری خنک اردیبهشتی عاشقی و ناکامی‌اش، زیر پنجره‌کوچیکه ولو شده بودیم؛ من و الهام هنوز بیدار بودیم. حرف‌ها ته کشیده بود و هرکدام توی تاریکی، بی‌حرف خیره به ناکجایی مانده بودیم. انگار در نور کمی که از چراغ خیابان تابیده بود، گذشته‌ای و حکایتی زنده شده بود که بی‌هوا از دل آن، حقیقتی حسرت‌انگیز دربارهٔ احساسش‌به‌حامد گفتم که نوشتنی نیست. چشم‌های درشتش را یادم است که چطور خیس شد. آن‌شب دیگر هیچکدام حرفی نزدیم تا خوابمان برد. حامد با الهام نماند. الهام پارسال با دیگری عروسی کرد. هیچکدام دیگر حرفش را نزدیم.

* سعدی

سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٥

دیگر پرنده‌بودن آرزویم نیست. کاش از پرواز پرنده‌ای بر سطح رودی جا مانده بودم؛ یک‌پر بودم که با موج ملایم راهی می‌شدم و نرسیده به دریا زیر آب می‌رفتم.

دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٥

اذان صبح بود که نمی‌دانم پریدم یا بیدار شدم یا هنوز نخوابیده بودم. بختک شده بودم بر یوتیوب. نمی‌دانم چند ویدئو دیدم و این را هم نمی‌دانم که آنهایی را که انتخاب کردم چندصدبار دیدم و شنیدم تا خوابم برد یا خوابم نبرد. من با خواب قهرم یا خواب از من بریده است؟

شنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٥

اینطوری است که یکی‌شان کله‌قندی‌های بزرگ شبرنگ را می‌چیند ورودی بلوار و راه را می‌بندد. ماشین مخصوص راه می‌افتد و خیابان را خط‌کشی می‌کند. صدای پاشیدن رنگ روی آسفالت و نور زیادی زرد چراغ ماشینشان، پشت پنجره می‌کشاندم. خیلی دیروقت است. موقع استراحت، سه چهارتایی دور هم جمع می‌شوند. لابد بیرون سرد است. اگر روز بود می‌شد برایشان چای برد. دور هم چه می‌گویند که بعدش صدای خنده‌شان هم می‌آید؟ بیشتر مشتاق قصهٔ آن یکی‌ام که لب جدول، کمی دورتر نشسته و تنهایی سیگار می‌کشد.

جمعه ۱٤ آبان ۱۳٩٥
پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٥

بعد از شام، تکیه دادم به کابینت کنار گاز. کدو سرخ می‌کردم و سعی می‌کردم لزجی خشک‌شده‌ای را که از پوست‌کندن کدوها به دستم مانده بود، بکنم؛ کارهایی که هیچ قلب و حواس نمی‌خواهد. به‌زور یک نصف‌لیوان چایی مانده ریختم و بی‌قند خوردم که از کجاها و کی‌ها برگردم به آشپزخانه و ساعت ده امشب... بی‌فایده است. باید عالمی‌ظرف را بی‌دستکش بشویم تا شاید دستم از شر کدوهای چسبیدهٔ سمج و ذهنم از فکرهای سمج‌تر رها شود. یک‌روز بهار، یک‌روز زمستان؛ خدا داند این فصل چطور بگذرد.

دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٥

رفتنی، دو ایستگاه مانده به تقاطع، خانمی سوار مترو شد که در کسری از ثانیه شناختمش. همراه بیمار اتاق کناری مامان، دو سال و چند ماه پیش. همان خانمی که خواهرم را برد میدان امام‌حسین و دستمالی را روی مزار پنج شهید گمنام مدفون در میدان کشید و داد دست خواهرم که اینها جوانند و معصوم و شفای مادرت را شفاعت می‌کنند. بله؛ وقتی همهٔ درهای معقول و غیرمعقول بسته و پای جان عزیزی در میان است، آدمیزاد به پای همه می‌افتد و از این‌دست کارها هم می‌کند. وقت‌هایی که او بود، بیشتر خواهرم پیش مامان بود و به‌خاطر همین من را کم دیده بود ولی اگر آشنایی می‌دادم می‌شناخت. بیمارشان زودتر مرخص شده بود یا جای دیگری منتقل شده بود و از مرگ ما خبر نداشت؛ گفتم اگر بروم،‌ سر حرف مرگ باز می‌شود و حتماً گریه خواهم کرد. همینجوری‌اش هم، فقط با دیدنش، بغض کرده بودم و اگر تحت فشار میلیون‌ها دستفروش مترو نبودم، زده بودم زیر گریه. خدا را صدهزار مرتبه شکر و سپاس که عجله داشتم و نمی‌خواستم ایستگاه را از دست بدهم. من خسته‌ام، نمی‌خواهم مرگ را یادآوری کنم؛ حی و حاضر هست، تنیده به هر لحظهٔ زندگی.

جمعه ٧ آبان ۱۳٩٥

شب نخوابیده‌ام ولی صبح دارم بیدار می‌شوم.

سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳٩٥

«به هزارکوچه دویده‌ام‌ به تسلّی‌ای نرسیده‌ام
ز قد خمیده شنیده‌ام‌ ‌که چو حلقه شد به دری رسد»

:: بیدل

یکشنبه ٢ آبان ۱۳٩٥

سد می‌گذارم که نخندم و بد خودم را هم نگویم تا پشیمان نشوم ولی عملاً اصلاً نمی‌شود. من طغیان می‌کند و به دقیقه‌ای نمی‌کشد که سد می‌شکند؛ هم خیلی می‌خندم و هم بی‌محابا بد خودم را می‌گویم. بد و خوب و تازه اینکه پشیمان هم نیستم.

جمعه ۳٠ مهر ۱۳٩٥

سحر، شهر خواب است. من از خواب خوبی پریده‌ام. نمی‌خواهم باز بخوابم چون به خواب دیگری می‌روم و نمی‌توانم بیدار بمانم چون هنوز خوابم می‌آید. در ساعت چار به گریه می‌افتم از آن خواب، از این دوری غریب.

چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٥

چای را فوت می‌کنم، عینکم بخار می‌گیرد، همه‌جا مات می‌شود. پیش از هر جرعه این‌بازی را تکرار می‌کنم. طفره می‌روم. مثل فنّی، هنری که سال‌ها به آن نپرداخته باشی؛ چقدر سخت شده است حرف‌زدن با تو.

سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٥

امروز، نظام وظیفه از خروسخوان برای معافیت مسخره و لازم. قبلاً سر کارهای امیر که گیر می‌کردیم وقتی با هرسختی بالاخره انجام می‌شد و خیالمان راحت می‌شد، بلافاصله می‌نشستم یک دل سیر گریه می‌کردم. حالا دیگر نه. از ظهر گذشته و پدر تازه برگشته؛ ماند برای تکمیل کارهای اداری. برگشتنی، با راننده بد مملکت را گفتیم. امیرکم، شازدهٔ قشنگم، بیشتر از برادرم، پسرم، خسته و گرسنه، بغلم بود و زیر گوشش می‌خواندم «تو از قبیلهٔ لیلی، من از قبیلهٔ مجنون/ تو از سپیده و نوری، من از شقایق پرخون». فقط دلم می‌خواهد ۴۸ساعت پیوسته بخوابم.

شنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٥

درصدی هم احتمال بدهید نداشته‌ها و نکرده‌های دیگران از نتوانستن‌هایشان نبوده و از نخواستنشان باشد.

جمعه ٢۳ مهر ۱۳٩٥

«رمیدنیست ز شور زمانه رو به قفایم
چو کودکی که سگی را زند به سنگ و گریزد»

:: بیدل

جمعه ٢۳ مهر ۱۳٩٥

شوریده‌ای است به همان‌شکلی که شنا می‌کرده، فقط از شکم برش خورده‌ست، مزه‌دار شده و ازش بخار بلند می‌شود. تو الان یا هوس می‌کنی یا دلزده می‌شوی.

پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٥

اولین بار است حافظ اینطور دست رد زده‌ست. من خل را بگو با دیوانه‌ای مشورت می‌کنم که با عقلش مشورت می‌کند که به می می‌خواندش. کاش یکی از آن می بنوش‌ها و غم مخورها را رو می‌کردی مستشار مؤتمن، نه این پشیمانی را.


آرشیو

آذر ٩٥ ::  آبان ٩٥ ::  مهر ٩٥ ::  شهریور ٩٥ ::  امرداد ٩٥ ::  تیر ٩٥ ::  خرداد ٩٥ ::  اردیبهشت ٩٥ ::  فروردین ٩٥ ::  اسفند ٩٤ ::  بهمن ٩٤ ::  دی ٩٤ ::  آذر ٩٤ ::  آبان ٩٤ ::  مهر ٩٤ ::  شهریور ٩٤ ::  امرداد ٩٤ ::  تیر ٩٤ ::  خرداد ٩٤ ::  اردیبهشت ٩٤ ::  فروردین ٩٤ ::  اسفند ٩۳ ::  بهمن ٩۳ ::  دی ٩۳ ::  آذر ٩۳ ::  آبان ٩۳ ::  مهر ٩۳ ::  شهریور ٩۳ ::  امرداد ٩۳ ::  تیر ٩۳ ::  خرداد ٩۳ ::  اردیبهشت ٩۳ ::  فروردین ٩۳ ::  اسفند ٩٢ ::  بهمن ٩٢ ::  دی ٩٢ ::  آذر ٩٢ ::  آبان ٩٢ ::  مهر ٩٢ ::  شهریور ٩٢ ::  امرداد ٩٢ ::  تیر ٩٢ :: 


برچسبها

دیگران ::  کالیفرنیا ::  بیدل ::  سیمرغ ::  چای ::  نامه ::  سوئینی‌تاد ::  وبلاگ‌نویسی ::  زن ::  ادوارد دست‌قیچی ::  حافظ ::